دسته
برندگان وبلاگ نویسی
دامنه های وبلاگ

تبیان من
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 821276
تعداد نوشته ها : 1160
تعداد نظرات : 92
باشگاه بازاریابان ایرانی باشگاه بازاریابان ایرانی باشگاه بازاریابان ایرانی
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

قرارها گذاشته می‌‌شود، شمس در پاریس به دیدار ثریای جوان می‌‌رود، در این دیدار که در همان روز اول مهر عجیبی به دل شمس می‌‌اندازد، خصوصیات دربار برای ثریا آشکار می‌‌شود.

                                    

شاید روزهایی که همراه با شمس باغ لوکزامبورگ و توریری و همچنین برج ایفل را با آسانسور بالا و پایین می‌‌کرد، هیچ‌گاه تصور نمی‌‌کرد روزی به عنوان ملکه اول مملکت برای همیشه باید قید هنرنمایی روی صحنه و مقابل دوربین را بزند...
اما پدر – خلیل اسفندیاری – نقشه‌های زیادی را در سر می‌‌پروراند. او درس‌خوانده حقوق و اقتصاد سیاسی در آلمان بود و طبیعی بود دو دو تا چهار تا کردن را به خوبی بداند. خلیل به دختر شانزده ساله‌اش مکررا می‌‌گفت: تو رگ و ریشه ایلیاتی داری. این ازدواج به نفع ماست، فکر کن دخترم! فکر کن فرزندی از ایل بختیاری، از یک مادر ایلیاتی بر تخت سلطنت ایران بنشیند. آشتی میان ایل و دودمان پهلوی.
و ثریا که به سیاست و خواسته‌های پدر چندان اهمیت نمی‌‌داد، بی‌‌توجه به آنچه مدت‌ها بود که می‌‌شنید به رؤیایی فکر می‌‌کرد که بهترین فرصت بود تا نظر مساعد پدر را بگیرد:
- پس باید به من قول بدی که اگر...
- اگر چی؟!
- که اگر این ازدواج سر نگرفت، اجازه دهی برم آمریکا، دانشکده هنرپیشگی، هنرهای دراماتیک.
پدر که غرق در رؤیاهای پیوند با سلطنت بود، پذیرفت.
- قول می‌‌دم، عزیزم. حرف ، حرف توست.
این موقعیت زمانی نصیب خانواده سردار اسعد بختیاری شد که فوزیه – همسر اول محمدرضا – اعلام کرد از خانواده پهلوی متنفر است و دیگر قصد ندارد با آنها زندگی کند. او به خارج رفت و شمس را که خود مدتی به دلیل انتخاب همسر دوم مهرداد پهلبد یا همان عزت‌ا... باشین مورد غضب پدر و محمدرضا قرار گرفته بود به تکاپوی انتخاب همسری مناسب برای برادر انداخت. هر روز آلبوم‌های مختلفی از دخترخانم‌های بختیاری در اصفهان و تهران آماده می‌‌کند تا از نظر برادرش بگذراند، عکس ثریا در میان تمام هزاران هزار عکس دیگر برای شاه خودنمایی می‌‌کند. او گمشده خود را یافته است...
ثریا در لباسی خاکستری با چوب اسکی‌هایش و نیز لبخندی که به لب دارد، دل از شاه بی‌‌دل که روزانه هزار بار دلباخته می‌‌نمود، می‌‌برد. بعد به یاد می‌‌آورد چندی پیش او را در پاریس دیده. به قول خودش دختری محجوب و خجل.
دیگر نباید دست دست می‌‌کرد تصمیم اتخاذشده، ابلاغ می‌‌گردد:
شاهدخت شمس را به اروپا خواهیم فرستاد.
این خبر دهان به دهان چرخید تا به بختیاری‌ها رسید:
- اوا، شاه از کی خواستگاری کرده؟! غیرممکنه... مگر این دختر خلیل‌خان چی داره؟
- ازدواج یک پهلوی با بختیاری؟! آن هم بعد از الطافی که پشت سر هم از جانب پهلوی‌ها نصیب بختیاری‌های بخت‌برگشته می‌‌شد، اون همه تیرباران و اعدام و آمپول هوا زدن‌ها... دست خلیل‌خان درد نکنه...
- حتما اون خلیل‌خان چشم‌سفید و اداکارل اجنبی دارن از خوشحالی بال‌بال می‌‌زنن، خوبه والا...
حالا دیگر ثریا هم دوستان زیادی داشت و هم دشمن. عکس‌های چپ و راست از او که از دنیا بی‌‌خبر بود، گرفته می‌‌شد و هر روز تعداد زیادی از آنها برای والاحضرت ارسال می‌‌شد.
-ثریا، تو باید خیال هنرپیشگی را برای همیشه بذاری کنار. بابا یه عشوه‌گری چیزی.
در آن روز ثریا در انگلستان به دور از خانواده فقط به روزهایی فکر می‌‌کرد که وارد آموزشگاه عالی سینما شود و به زبان‌های آلمانی، فرانسوی، انگلیسی و لری بختیاری و فارسی مسلط بود و از نظر اطرافیان عاری از هر عیب و نقص.
قرارها گذاشته می‌‌شود، شمس در پاریس به دیدار ثریای جوان می‌‌رود، در این دیدار که در همان روز اول مهر عجیبی به دل شمس می‌‌اندازد، خصوصیات دربار برای ثریا آشکار می‌‌شود.
- محمدرضا ضعیف است و زود به زود مریض می‌‌شود اما ورزشکار است و مهربان، خوش‌اخلاق و ... ثریا می‌‌بایست هرگاه با او رو‌به‌رو شدی، دستش را ببوسی و همواره با مهربانی و لطافت با او سخن بگویی. در ضمن خاندان پهلوی نیازمند یک فرزند پسر است تا نسل ما ادامه یابد. تاریخ نشان می‌‌دهد شیرزنان بختیاری اغلب پسرزایند.
ثریا دیگر هجده ساله است، در یک طرف پدرش قرار دارد که حتی برای او هم نقش بازی می‌‌کند و به دنبال راهی است تا تجارتش رونق گیرد، در طرف دیگر ویژگی‌های سلطنتی و گفته‌های شمس و رؤیای هنرپیشگی...
ساعت ده صبح روز ۲۶ مهرماه سال ۱۳۲۹ فرامی‌رسد. هواپیما در فرودگاه مهرآباد به زمین می‌‌نشیند، استقبال‌کنندگان که از طرف داماد فرستاده شده‌اند، معتقدند عروس باید به کاخ سعدآباد منتقل شود اما خلیل‌خان پایبند رسم و رسوم می‌‌گوید: عروس باید پیش از مراسم عقدکنان در خانه خویشاوندان خودش بماند.
مدتی بعد خانواده عروس برای آشنایی بیشتر به حضور ملکه مادر و شاه می‌‌رسند. محمدرضا پس از اتمام جلسه وارد می‌‌شود، او در اونیفورم آبی‌رنگ از نظر ثریا بهتر از آنی بود که شمس توصیفش کرده بود. همه‌چیز با تفاهم و صلح پیش رفت و تنها یک مانع سر راه آنها برای وصلت وجود داشت و آن ماه محرم و صفر بود. از این رو تا بهمن ماه صبر کردند اما پیش از آن و بعد از دو ماه حرام در یک مراسم مجلل انگشتر الماس سیاه معروف که یادگاری از پدر داماد بود، به قیمت سه میلیون ریال به ثریا تقدیم شد. از این پس ثریا چهره جدیدی از خود را به نمایش خواهد گذاشت. او حالا یک ملکه تمام وکمال است. روزهای اقتدار انتظارش را می‌‌کشند.
دختر هجده ساله‌ای که حالا دیگر لقب ملکه به او داده‌اند، به همراه خانواده‌اش که دیگر به تهران آمده‌اند، در یک ویلای باشکوه و مجلل در نزدیکی سعدآباد زندگی می‌‌کند. او که پیش از این علاقه‌ای به مسائل سیاسی و خواندن روزنامه نداشت، برای همراهی همسرش و مصاحبت با وی مجبور بود به اکراه هر روز بعد از صبحانه روزنامه ورق بزند و این شاید می‌‌توانست مرز اختلاف سیزده ساله‌ای که بین آنها بود را بشکند.

 
زندگی رسمی آنها آغاز شد. در ابتدا همه چیز شیرین و دست‌نیافتنی می‌‌نمود؛ سفرهای پی‌درپی به شمال کشور، کلاردشت، رامسر و ... و یک سفر خارجه که ناخواسته و بالاجبار اتفاق افتاد. ترور رزم‌آرا (نخست‌وزیر نظامی وقت) و از طرف دیگر کله‌شقی‌ها و خودسر بودن مصدق روزها را به کام محمدرضا تازه‌داماد و نوعروسش تلخ کرد و آنان را مجبور کرد از رامسر یکسره به بغداد سفر کنند. شاه که از انگلیس به شدت می‌‌ترسید و در حکومت و زمامداری کشور روز به روز ضعیف‌تر می‌‌شد، آرام کردن اوضاع را به نوچه‌هایش سپرد. اول شاه و پس از چندی که از آرامش فضا مطمئن شدند، ثریا به ایران بازگشتند.
تا مدت‌ها آن دو را هیچ خطری تهدید نمی‌‌کرد. پول‌های کلانی به حساب ثریا ریخته می‌‌شد، تمام اقوامش حالا از مقامات عالی کشور بودند، روزهای تعطیلی هفتاد، هشتاد نفری از خانواده‌اش دور میز سلطنتی به همراه عروس و داماد ناهار میل می‌‌کردند.
به لطف حکومت نظامی و سرکوب مخالفان، نظم و امنیت برای خانواده مهیا شد.
- وای خدای من چقدر در کنار شما بودن برایم لذتبخش است.

  
اما کم‌کم مشکلاتی ریشه‌ای بین زوج خوشبخت هویدا شد که بسی برای زندگی‌شان خطرناک‌ می‌‌نمود. چهار سال از عمر زندگی‌شان می‌‌گذشت اما همچنان زندگی دو نفره را تجربه می‌‌کردند. در این میان بارها و بارها به کلینیک پزشکان معروف زنان و زایمان مراجعه کرده بودند اما بی‌‌نتیجه.
تا این‌که چهارم آبان ماه ۱۳۳۳ هواپیمایی سقوط می‌‌کند که در آن سرنوشت ثریا بود. پس از چند روز جستجو جنازه متلاشی شده علیرضا پهلوی که برادر تنی محمدرضا که جانشین او نیز بود، پیدا می‌‌شود. حالا دیگر شاه از انقراض حکومت پهلوی به هراس می‌‌افتد و موضوع نازایی ثریا را جدی‌تر از قبل مطرح می‌‌کند:
- ثریا! ما بچه می‌‌خواهیم... آن هم پسر
از این رو آنها عازم اروپا می‌‌شوند و دلیل سفر مذاکرات اقتصادی عنوان می‌‌شود؛ آلمان، انگلیس و آمریکا مقصد آنهاست.
سفر برای هریک از آنها یک دلیل دارد. ثریا در نیویورک به دنبال خرید و گردش است و کشور آمریکا یاد وخاطره نوجوانی و آرزوی هنرپیشگی در هالیوود و برای محمدرضا موقعیت تازه برای استحکام پایه‌های قدرت پهلوی.
هر دو تحت درمان قرار می‌‌گیرند اما جواب‌های امیدوارکننده‌ای نمی‌‌شنوند. به ناچار عازم تهران می‌‌شوند.
تابستان ۱۳۳۶، کاخ سعدآباد و حرف‌های ناامیدی و آینده:
- شما می‌‌تونید ادوارد هشتم باشید، تاج و تخت سلطنت را رها کن و به همه بگو حاضر نیستید از عشق ثریا بگذرم. پادشاهی را به ولیعهد که یکی از برادرانت است، بسپار و سلطنتی تا آخر در کنار من زندگی کن. من از عشق تو نسبت به خودم مطمئنم.
ثریا با چه امیدواری و اعتمادبه‌نفسی این حرف‌ها را بر لب می‌‌راند. شاید مطمئن بود که عشق به او از عشق به تاج و تخت و شاید و البته شاید از نظر محمدرضا پهلوی از عشق به مملکت مهم‌تر و ارجح‌تر است.
- چه کسی این پیشنهاد را به شما گفته است؟ این حرف شما نیست.
آب سردی بر تن ثریا می‌‌ریزند و نتیجه این‌که او مجبور می‌‌شود به خواسته خواهر و مادر شوهرش تن دهد اما به یکباره فکری به ذهن محمدرضا می‌‌رسد.
- همسر دوم و سوم در دین اسلام مجاز است. هم شما، هم بچه، آن هم پسر، یا اصلا صیغه می‌‌کنم.
ثریا که تا آن زمان شوهرش را پاک متصور بود، خشمگین پیشنهادش را نمی‌‌پذیرد.
- در این صورت فقط طلاق.
محمدرضا که تحت تاثیر عشق ثریا نمی‌‌تواند مستقیما از او جدا شود، به پیشنهاد اشرف به ثریا می‌‌گوید به دیدار پدر و مادرش برود.
- ثریاجان، چندی به اروپا برو و به پدر و مادر عزیزت ملحق شو. می‌‌گویند پزشک خوبی در لوزان حضور دارد.
۲۴ بهمن ۱۳۳۶ تمام گارد شاهنشاهی به همراه محمدرضا پهلوی، او را بدرقه می‌‌کنند و از آن روز به بعد یعنی درست پس از هفت سال زندگی شاهنشاهی وارد مرحله تازه‌ای از زندگی خود می‌‌شود.

 زندگی ثریا سه مرحله دارد:
۱) تحصیل در انگلیس، عشق به بازیگری و رؤیای هالیوود
۲) زندگی با محمدرضا شاه پهلوی و ملکه بودن
۳) زندگی پس از جدایی.
مهریه دوبرابر شده به مبلغ یک میلیون تومان، یک میلیون و ششصد هزار تومان پاداش ملکه بودن، سی هزار تومان ماهانه از محل درآمد املاک پهلوی و بخشیدن تمام جواهرات که به او داده شده بود، یک خانه دوطبقه شیک در آلمان یا فرانسه و یا سوییس، یک ویلا کناردریا، یک اتومبیل مدرن، اعطای پاسپورت سیاسی، قبول پرداخت مستخدم و راننده ثریا از جانب دولت ایران و ... امتیازاتی است که پس از جدایی به ثریا داده شد.
خبر طلاق نوزدهم اسفندماه اعلام شد. ثریا علاوه بر مطبوعات ایران، سوژه مطبوعات دنیای غرب هم هست. زنی قربانی مصالح عالیه کشورش شده است.
شاه در ایران غمباد می‌‌گیرد و در جشن نوروز هم شرکت نمی‌‌کند. از طرف زنان چاپلوس پیشنهاد می‌‌شود که عزای عمومی اعلام شود اما ثریا بی‌‌اعتنا به تمام این حرف‌ها، تنها با عنوانی که بر روی گذرنامه‌اش ثبت شده، بدون هیچ سدی از تمام مرزها عبور می‌‌کند.
سوژه اول مطبوعات کم‌کم به آرزوی دیرینه‌اش نزدیک می‌‌شود. پیشنهادات میلیونی به ملکه مطلقه می‌‌شود برای حضور در فیلم‌های تلویزیونی اما ستاره سینما شدن به راحتی ملکه ایران و زن محمدرضا شاه شدن نبود.
ثریا راهی آمریکا می‌‌شود تا حداکثر تلاش خود را برای تحقق آرزوی دست‌نیافته دیروز بکند، در کشتی و اقامت در آپارتمان مجللی که گریس کلی هنرپیشه مطرح سینما در آن زندگی می‌‌کرده تاحدی این حس را به او می‌‌دهد.
تمام زندگی ثریا به خوشگذرانی و سفر از آمریکا به ایتالیا، از جزیره برمودا به مونیخ، مادرید، هند، پاریس، کن و ... می‌‌گذرد. نام خود را گذاشته درویش – البته یک درویش پولدار – پدرش خلیل که بزرگترین مزیت خانواده سلطنتی شدن برایش سفیر ایران در جمهوری آلمان فدرال است، تا مدت‌ها این سمت را حفظ کرده اما سال چهل به دلیل نارضایتی دانشجویان به همان زندگی تجاری‌اش برمی‌گردد اما اوا مادر ثریا همراه با او دور دنیا را با پول دولت و ملت ایران دور می‌‌زند... در همین آمد و شدها عکس‌های ثریا نشان از بی‌‌قید شدنش می‌‌دهد. نزدیک شدن به هر کارگردان و هنرپیشه‌ای از برنامه‌های او به حساب می‌‌آمد. تا این‌که فیلم سه چهره یک زن مقابل دوربین می‌‌رود اما این بار تمام رؤیاهای دینو دولارنیتس تهیه‌کننده که فکر می‌‌کند حالا که ملکه سابق ایران هنرپیشه اول فیلمش شده، میلیون‌ها دلار به جیب می‌‌زند، نقش بر آب شد.
ثریا اصلا استعداد هنرپیشگی ندارد.
هرسال ثریا از دربار ایران درخواست پول بیشتری می‌‌کند و مورد موافقت محمدرضا هم قرار می‌‌گیرد. محمدرضا در آن طرف ملکه دیگری را به نام فرح دیبا برمی‌گزیند و یک سال پس از ازدواجش صاحب فرزند پسر می‌‌شود؛ پسری که هیچ‌گاه نتوانست به همراه پدر جلوی اقتدار و صلابت مردمان ایران را بگیرد و به همراه خانواده ناچار به فرار شد. این همه هیاهو برای هیچ. شاید اگر محمدرضا از این سرنوشت آگاه می‌‌شد، هیچ‌گاه از معشوقه‌اش جدا نمی‌‌شد.
ثریا از دیدن اسمش در لیست غارت‌کنندگان اموال عمومی به هراس افتاده. کتاب خاطرات ناقص خود را توسط یک نویسنده فرانسوی آماده و ترجمه‌اش به تهران فرستاده می‌‌شود. بعد به اسپانیا که برایش امن‌ترین جای اروپاست، پناه می‌‌برد. چند سال بعد که تمام دارایی‌هایش که شاه مخلوع برایش گذاشته، به او می‌‌رسد و او زمانی که به قاهره می‌‌رود در مسجد الرفاعی بدون حتی شاخه‌ای گل بر سر مزار شوهر سابق، عاشق و عشقش می‌‌رود.
ثریا در نهایت برای به دست آوردن نظر مساعد جمهوری اسلامی ایران در مصاحبه‌ای خود را یک قربانی معرفی می‌‌کند اما ۱۳۳۶ آخرین سال حضور او در ایران بود و دیگر هیچ‌گاه به خاک‌بوسی وطن نیامد. ثریا دیگر سال‌های عمرش بی‌نقطه عطفی گذشت و تنها نکته مهم سرگذشتش سکته قلبی و عزیمت به جهان ابدیت است که چهارم آبان ماه، در سن ۶۹ سالگی اتفاق می‌‌افتد.
تمام ثروت ثریا پس از مرگش به سگ‌های ولگرد و صلیب سرخ فرانسه سپرده شد، بدون این‌که حتی دیناری از پول مملکتش را به جوانان و یا فقرای کشورش اختصاص دهد. به واقع ایران و ایرانی در قلب ثریا هیچ جایی نداشت!


   خانواده سبز

دسته ها : همسران شاه
شنبه نوزدهم 11 1387

شهبانو فرح دیبا (متولد ۲۲ مهر ماه سال ۱۳۱۷ه.ش برابر ۱۴ اکتبر ۱۹۳۸) سومین و آخرین همسر محمدرضا شاه پهلوی است. عنوان رسمی فرح دیبا در دوران حکومت پهلوی «علیاحضرت شهبانو فرح پهلوی» بوده است و طرفداران سلطنت پهلوی هنوز او را به این عنوان می‌خوانند.

فَرَح فرزند فریده قطبی و سهراب دیبا (از خاندان دیبا) در روز ۲۲ مهر ماه سال ۱۳۱۷ در تبریز به دنیا آمد. فرح دو ساله بود که پدرش سهراب دیبا را در اثر بیماری سرطان از دست داد. پس از چند سال فریده دیبا و فرح به خانه محمدعلی قطبی، برادر فریده، در تهران رفتند و با خانواده او زندگی کردند.

پس از تحصیل در مدرسه ایتالیایی‌ها، ژاندارک و دبیرستان رازی در تهران، فرح به همراه پسر دایی‌اش رضا قطبی برای ادامه تحصیل راهی کشور فرانسه شد. او در فرانسه در رشته معماری به تحصیل مشغول شد.


فرح دیبا در سال ۱۳۳۸ با شاهزاده شهناز پهلوی و اردشیر زاهدی دختر و داماد محمدرضا شاه پهلوی آشنا شد، و آن دو او را برای ازدواج به شاه که در سال ۱۳۳۶ از ملکه ثریا جدا شده بود، معرفی کردند. این معرفی به عقد و ازدواج در روز دوشنبه ۲۹ آذر ۱۳۳۸ منجر شد و پس از چندی با به دنیا آمدن فرزند پسری با نام «رضا» استحکام یافت. این ازدواج همچنین منجر به نزدیکی خانواده قطبی به دربار ایران شد.

محمدرضا شاه پهلوی در سال ۱۳۴۶ پس از تاجگذاری خود و فرح، همسرش را به عنوان نیابت سلطنت منصوب کرد.

در آستانه مراسم تاجگذاری شاه و بنابر قوانین دربار ایران، نشان درجه یک آریامهر به افتخار فرح ایجاد شد و وی اولین دریافت کننده این نشان بود. این نشان جایگزین نشان هفت پیکر شد که به افتخار ثریا اسفندیاری همسر سابق شاه درست شده بود.

پس از رضا، فرح ۳ فرزند دیگر به نامهای فرحناز، علیرضا و لیلا به دنیا آورد.

یک ماه قبل از انقلاب ۱۳۵۷ و با اوج گیری اعتراضات مردمی، وی همراه همسرش، شاه، ایران را بطرف اسوان مصر ترک کرد. او در کتاب خاطرات خود، که بتازگی بنام کهن دیارا منتشر نموده است، مینویسد که از شاه خواسته است تا او در ایران بماند، بلکه بتواند امور جاری را بهبود دهد تا زمانی که شاه به ایران بازگردد. ولی شاه مخالفت میکند و به او میگوید که آیا تصمیم دارد نقش ژاندارک را ایفا کند؟ خانواده پهلوی در حال حاضر در چند شهر کشور ایالات متحده آمریکا و شهر پاریس در کشور فرانسه زندگی می‌کنند.

 کتاب "دخترم فرح" ترجمه‌ی خاطرات بانو "فریده دیبا"‌ست که به شرح زندگی پرماجرای "فرح پهلوی" می‌پردازد. کتاب به شرح سرگذشت دخترک یتیمی به نام "فرح دیبا" می‌نشیند که در کودکی پدر خویش را از دست می‌دهد و مادر، از سر ناچاری و برای تأمین معاش همراه او راهی تبریز می‌شود تا در سایه مادربزرگ اندکی راحت‌تر به زندگی برسند. مرگ مادربزرگ، پای مادر را به تهران باز می‌کند. همان شهری که دایی دخترک، کسب و کار آبرومندی ترتیب داده است. مادر در تهران نیز چون تبریز بساط خیاطی را به راه می‌اندازد تا لقمه‌نانی برای خود و کودکش به چنگ آورد. چرخ روزگار می‌گردد و فرح دیبا به همراه رضا قطبی (پسر دایی فرح) برای ادامه تحصیل راهی فرانسه می‌شوند. فرح در فرانسه در رشته‌ی مهندسی معماری به آموختن مشغول می‌شود و همزمان در برخی فعالیت‌های دانشجویی علیه حکومت شاهنشاهی شرکت می‌کند. گزارش فعالیت‌های او به ساواک می‌رسد اما دست تقدیر، همین اقدامات را زمینه‌ساز برآمدن او در ایران عصر پهلوی می‌سازد و او به "ملکه‌ی ایران" تبدیل می‌شود. 

فرح، پس از چندی، دلتنگ از دوری مادر، راهی ایران می‌شود. پس از شستن تن و روح از غبار غربت عزم بازگشت می‌کند که با ممانعت مأموران وزارت خارجه مواجه می‌شود؛ فرح دیبا ممنوع‌الخروج شده است. مراجعه‌ی او به وزارت خارجه سبب آشنایی نابهنگام او با دختر محمدرضا شاه می‌شود و این درست زمانی‌ست که اطرافیان محمدرضا به دنبال همسری مناسب برای او می‌گردند. 

 
چند روز بعد فرح پهلوی که "دختری امروزی" و "مهندسی تحصیل‌کرده" است مهمان دختر شاهنشاه می‌شود تا در حاشیه‌ی آن در مورد ممنوعیت خروج او از کشور نیز صحبت شود. در میانه‌ی این دیدار است که محمدرضا سرزده (اما با هماهنگی قبلی) سر می‌رسد و عروس آینده‌ی خود را می‌پسندد. فرح دیبا با اینکه تا پیش از آن مخالف شاه بوده بلافاصله پیشنهاد ازدواج محمدرضا را می‌پذیرد و از اینجاست که دفتر زندگی فرح دیبا ورق می‌خورد و فصلی تازه و حیرت‌انگیز در زندگی او آغاز می‌شود. 

خاطرات بانو فریده دیبا خواننده را به اندرون کاخ‌های سلطنتی و پشت‌پرده‌ی بسیاری از ماجراهای عصر پهلوی می‌کشاند و او را با محیط و فضایی که مهمترین تصمیم‌های مملکتی در آن گرفته می‌شد آشنا می‌کند. خواننده در این کتاب درمی‌یابد که جرقه‌ی برگزاری جشن هنر شیراز در سفر فریده دیبا و دوستانش به نقطه‌ای خوش‌آب‌و‌هوا در اطراف شیراز زده شد. پسر نوجوان تنبکی ضرب می‌گیرد و خواهر خردسال همراه او قر می‌هد و می‌چرخد و می‌رقصد و تماشاگران را به تحسین وامی‌دارد و همین، ایده‌ی برگزاری جشن هنر شیراز را در ذهن فریده دیبا ایجاد می‌کند. 

 موضوع با فرح مطرح می‌شود. بدنبال موافقت او در اندک‌زمانی اسباب و وسایل برگزاری جشن فراهم می‌شود. جشنی که با حاشیه‌های بسیار آن، تاریخی و ماندگار شد. ماجرای ایده‌ی اولیه‌ی برگزاری جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی نیز از همین زاویه جالب توجه است.

بانو فریده دیبا شرح می‌دهد که چگونه تباهی و فساد اخلاقی تا درونی‌ترین زوایای کاخ‌های سلطنتی راه یافته و ارکان و ستون‌های آن را پوسانده بود. او روایت می‌کند که چگونه مقام‌های بلندپایه‌ی کشوری در جشن‌های شبانه بر سر شرط‌بندی‌های کلان در پیش چشم همگان لخت مادرزاد می‌شدند، چگونه مردان متنفد همراه همسران‌شان در جشن کلید شرکت می‌کردند و به دنبال قرعه‌کشی، همسران خود را معاوضه می‌کردند و به مغازله مشغول می‌شدند، چگونه محمدرضا از ساعت 10 شب تمام کارهای خود را تعطیل می‌کرد و به سراغ عیاشی‌های شبانه می‌رفت، چگونه افسران و امرای ارتش و بلندپایگان حکومتی برای ارتقاء درجه و پست، زنان و دختران‌شان را به محمدرضا پیشکش می‌کردند و چگونه محمدرضا در هواپیما به دختری نوجوان، دست‌درازی کرده است. 

با این همه، تناقض‌گویی‌های بسیاری در کتاب راه یافته است. بانو فریده دیبا در جایی خود را بی‌علاقه به محمدرضا نشان می‌دهد و علاقه به محمدرضا را هم‌پای علاقه به پنیر می‌آورد! 

اما در جاهای دیگر کتاب از "داماد عزیزم" یاد می‌کند و از بیماری و مرگ او اظهار دلتنگی می‌کند. او در جای‌جای کتاب به "تربیت غربی" محمدرضا اشاره می‌کند و آن را دلیل فاصله افتادن میان او و مردم می‌داند اما به‌تکرار به استبداد محمدرضا و بی‌علاقگی او در گوش فرا دادن به شرح مشکلات و معضلات و انتقادات اشاره می‌کند. در جایی تمام تقصیرها را به گردن محمدرضا می‌اندازد اما چند خط پایین‌تر تمام گناه را به گردن اطرافیان می‌اندازد و می‌گوید: بدنامی‌های آنان به نام محمدرضا تمام شد و درنهایت سبب سقوط سلطنت در ایران گشت. این تناقض‌گویی‌ها دلایل مختلفی دارند. برخی ناشی از کهولت بانو دیبا هستند چنانکه او در نقل تاریخ حوادث پس از انقلاب آشکارا به خطاگویی دچار شده است. 

اما برخی دیگر حاصل بُغض و کینه‌ی او نسبت به بعضی از اشخاص است. دقت در متن خاطرات روشن می‌سازد او چگونه رازهای مگوی بسیاری افراد را برملا کرده است به این بهانه که در جایی علیه او یا فرح، سخنی بر زبان آورده‌اند اما در مقابل، رازهای بسیاری دیگر را در سینه‌ی خود همچنان مخفی نگاه داشته و همراه خود به گور برده است به این بهانه که اینگونه ماجراها ناگفتنی و مایه‌ی آبروریزی خاندان پهلوی و آن افراد است! 

در کتاب به هویدا فراوان اشاره رفته است. فریده دیبا پیوسته، هویدا را فردی "مخنث" می‌نامد و در مورد همجنس‌گرایی او ماجراها نقل می‌کند. او به‌تکرار بی‌کفایتی هویدا در 13 سال نخست‌وزیری را عامل سقوط سلطنت می‌آورد و حتی چاپ مقاله‌ی معروف "ارتجاع سرخ و سیاه" را به او منسوب می‌دارد. در فصل پایانی کتاب نیز از خوشحالی خود و شاه به هنگام آگاهی از اعدام هویدا خبر می‌دهد. روایت او از زندگی هویدا با روایتی که مسعود بهنود در کتاب "کشتگان بر سر قدرت" آورده است متفاوت است. همین تناقض‌ها به ویژه درباره‌ی نحوه زندگی هویدا و همسرش لیلا امامی و نیز نقش فریدون هویدا برادر او (سفیر ایران در سازمان ملل)، سبب شد به سراغ روایت منصفانه‌ی دکتر میلانی از زندگی هویدا بروم. کتاب "معمای هویدا" بسیاری از گره‌های این معما را گشوده است.  

روایت فریده دیبا از ماه‌های پایانی سلطنت پهلوی درس‌آموز و تأمل‌برانگیز است. فریده دیبا به شدت یافتن بیماری سرطان محمدرضا و تغییر حالات روحی او اشاره می‌کند. از جلسات احضار روح صحبت به میان می‌آورد که محمدرضا به دنبال احضار روح رضاخان و مشورت گرفتن از او برای غلبه بر شورش مردمی بود. از تفاوت‌های پدر و پسر سخن می‌گوید: «هیچ‌کس جرأت نداشت در برابر رضاخان دروغ بگوید و در برابر محمدرضا راست». دو فصل پایانی کتاب قصه‌ی پردرد دوران آوارگی و دربه‌دری محمدرضا و خاندانش در جهانی‌ست که تا دیروز از کران تا کران متحد او بود. این دو فصل براستی رقت‌انگیز و پندآموز است. 

فریده دیبا در نقل بسیاری از حوادث به "تئوری توطئه" نظر دارد. تحلیل‌های شاه در ماه‌های پایانی عمر نیز بر همین محور می‌گردد. اما ناآشنایی بانو دیبا با رموز و ظرافت‌های سیاست موجب شده است او بسیاری از مسائل پشت‌پرده را عیان و آشکار بیرون بریزد و گوشه‌ای از پرده‌ی تاریخ را بالا بزند. هر چند ناشر کتاب برخی فحاشی‌های او را حذف کرده و در برخی صفحات با پرخاشجویی و کینه‌ای ایدئولوژیک به نوشتن پاورقی و پاسخ به بانو دیبا برآمده اما با این حال کتاب همچنان طراوت و تازگی خود را حفظ کرده است. این کتاب به مثابه دفاعیه‌ای بر نقش‌آفرینی فرح در عصر پهلوی دوم است. فریده دیبا کوشیده است فرح را از اتهام نقش‌داشتن در سقوط سلطنت تبرئه کند. به ویژه که اشرف پهلوی یا حتی برخی از نزدیکان فرح (مانند هوشنگ نهاوندی) به نقش اطرافیان فرح در حوادث واپسین ماه‌های سلطنت محمدرضا که یکسره به انقلاب انجامید اشاره کرده‌اند.  

اما تأمل‌برانگیزترین جمله‌ی این کتاب آخرین جمله‌ی آن است. فریده دیبا می‌گوید: «تمام ناز و تنعم و نعمت دوران سلطنت پهلوی برای خانواده‌ی ما به ایام کوتاه دربه‌دری در پاناما نمی‌ارزید. من هنوز متوجه نشده‌ام که چرا محمدرضا سقوط کرد اما این را می‌دانم که اگر یکبار دیگر زندگی‌ام تجدید شود حاضرم دخترم را به یک کارگر و کارمند ساده بدهم اما نگذارم زن شاه مملکت شود ...» 

 

شناسنامه‌ی کتاب:

رئیس‌فیروز، الهه. دُخترم فرح. چاپ دهم. تهران: مؤسسه انتشارات به آفرین، 1382 خورشیدی 

فرح دیبا و بعد‌ها شهبانو فرح پهلوی (زاده ۱۴ اکتبر ۱۹۳۸) سومین همسر محمدرضا شاه پهلوی و آخرین شهبانوی ایرانی است.

 فَرَح فرزند سهراب دیبا از خاندان مشهور دیبا در روز ۲۲ مهر ماه سال ۱۳۱۷ه.ش در تهران از بطن فریده قطبی به دنیا آمد. او پس از اتمام تحصیل در مدرسه ژاندارک و دبیرستان رازی تهران، به اتفاق پسر دایی اش رضا قطبی برای ادامه راهی فرانسه شد و در رشته معماری ادامه تحصیل داد.

قضای روزگار او را بر سر راه محمدرضا شاه پهلوی قرار داد که به تازگی از همسر دوم خود ملکه ثریا اسفندیاری جدا شده بود. وی تحصیلات خود را در پاریس رها نمود و در آبان سال ۱۳۳۸ ه.ش با شاه ایران ازدواج کرد. نامبرده پس از آنکه فرزند پسری (رضا پهلوی) برای شاه به دنیا آورد، بر مقام و موقعیتش افزوده شد و در سال ۱۳۴۶ ه.ش به نیابت سلطنت تعیین شد. او سه فرزند دیگر هم به نامهای فرحناز پهلوی، علیرضا پهلوی و لیلا پهلوی به دنیا آورد. پس از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ نامبرده ناگزیر به ترک ایران شد. او در حال حاضر در ایالات متحده آمریکا و کشور فرانسه و در شهر پاریس زندگی می‌‌کند.




 

دسته ها : همسران شاه
سه شنبه پانزدهم 11 1387

 

 ثریا اسفندیاری دومین همسر محمد رضا پهلوی شاه ایران، بود که نزدیک به هفت سال در دربار ایران دوام آورد. او پس از فوزیه و پیش از فرح در ایران عنوان ملکه را به خود اختصاص داده بود.

ثریا اسفندیاری بختیاری در اول تیر 1311 در بیمارستان میسیونرهای انگلیسی در اصفهان متولد شد. پدرش خلیل فرزند اسفندیار، سردار اسعد بختیاری بود. خلیل، زمانی که در آلمان رشته حقوق و اقتصاد سیاسی می خواند با اوا کارل (Eva Karl) ازدواج کرد، اوا، خود متولد سن پترزبورگ، پایتخت دولت روسیه تزاری بود و پیش از شروع جنگ اول جهانی به همراه خانواده اش به آلمان بازگشته بود.

خلیل پس از پایان تحصیلاتش به همراه اوا به ایران آمد و شش سال از ازدواج آن دو می گذشت که ثریا به دنیا آمد. وضعیت نامطلوب بهداشتی در ایران و شیوع بیماری های پوستی و آبله، اوا را بر آن داشت تا کودک ده ماهه اش را برای دوری از خطر بیماری به برلین ببرد. اما چهار سال بعد دوباره به اصفهان بازگشتند. خلیل اکنون معاون هنرستانی در اصفهان بود. 

ثریا ابتدا در مدرسه مادام الی منتال (Mme Elli Mental) همراه گروهی از کودکان آلمانی درس می خواند. او دوران تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه بهشت آیین اصفهان سپری کرد و تا کلاس چهارم متوسطه در این شهر بود. سپس در فروردین 1325، خانواده بختیاری به سوئیس مهاجرت کردند و در شهر زوریخ ساکن شدند. ثریا ابتدا به مدرسه شبانه روزی دخترانه مونترو (Montreux) رفت و یک سال بعد به لاروزه (La Rosee) در لوزان منتقل شد و در 1329 برای ادامه تحصیلات به لندن رفت.

پس از طلاق فوزیه نخستین همسر محمد رضا پهلوی که خواهر ملک فاروق پادشاه مصر بود در مهر 1327، شاه ایران درصدد یافتن همسر تازه ای برای خود بود اما او از میان دهها دختری که برایش در نظر گرفته بودند، هیچ یک را نمی پسندید. تا اینکه حضور ثریا در اروپا و اوصافی که از او بر می شمردند، محمد رضا را بر آن داشت تا خواهرش شمس را برای دیدار ثریا به لندن بفرستد. شمس او را پسندید و ترتیب ملاقات او با برادرش را در پاریس داد. محمد رضا نیز با دیدن ثریا، موافقت خود را برای ازدواج با او اعلام کرد. از آن پس موضوع ازدواج دوم محمد رضا، در ایران بر سر زبانها افتاد. ثریا به تهران آمد و در مجلسی خصوصی رسمآً از او خواستگاری شد. 

در 19 مهر 1329 دربار ایران در اعلامیه ای خبر نامزدی محمد رضا پهلوی با ثریا اسفندیاری بختیاری را به اطلاع مردم ایران رساند و در 23 بهمن همان سال مراسم عقد آن دو در کاخ مرمر تهران برگزار شد و ثریا با مهریه ای شامل یک جلد کلام الله مجید، یک عدد نیم تاج برلیان، یک گلوبند(گردنبند) برلیان و پنج میلیون ریال وجه نقد رایج کشور به عقد محمد رضا پهلوی درآمد و از آن هنگام به عنوان ملکه ایران شناخته شد.

ورود ثریا به دربار پادشاه ایران با حوادث متعددی همراه بود. در آن سال، نفت ایران ملی شد و با روی کار آمدن دولت محمد مصدق به عنوان نخست وزیر، ایران دستخوش تحولات شگرفی شد. ثریا که روحیه ای دور از سیاست داشت و به امور اجتماعی علاقه زیادی نشان می داد با تأسیس جمعیت خیریه ثریا پهلوی خود را از امور سیاسی کنار کشید. او همواره در ناملایمات از شاه می خواست که سلطنت را رها کرده و در گوشه ای از اروپا به کشاورزی بپردازند. ثریا به محمد رضا گفته بود که او را به عنوان یک شوهر می خواهد نه یک پادشاه. 

در مرداد ماه 1332 که موضوع برکناری مصدق مطرح شده بود و کشورهای حامی شاه قصد کودتایی علیه مصدق داشتند، ثریا نیز به همراه شاه از رامسر به عراق و از آنجا به رم گریخت و پس از کودتای امریکایی انگلیسی 28 مرداد، چندی پس از محمد رضا به ایران بازگشت.

یک سال بعد در 1333 ش، علیرضا برادر تنی محمد رضا بر اثر سانحه هوایی جان باخت. از او تا پیش از این به عنوان جانشین محمد رضا نام برده می شد. با مرگ علیرضا، شاه به طور جدی در فکر جانشینی برای خود افتاد. ثریا تا آن زمان نتوانسته بود فرزندی به دنیا آورد. از آن پس موضوع درمان ثریا مطرح شد. چه زنان دربار ایران به ویژه اشرف، خواهر دوقلوی شاه، بیش از همه برادرش را برای بچه دار شدن تحت فشار گذاشته و با تحریکات خود، ملکه ایران را در رنج انداخته بود. این در حالی بود که ثریا توانسته بود از قدرت و نفوذ خاندان پهلوی بر همسرش بکاهد.

درمان آنان با استفاده از پزشکان متخصص خارجی آغاز شد و حتی یک بار در 1955 م / 1334 ش شاه و ثریا در سفری غیر رسمی به امریکا، در مرکز پزشکی پرسپتاریان (Prespetararian) تحت انواع آزمایشهای پزشکی قرار گرفتند. اما پزشکان به آنان توصیه کردند که باید صبر کنند.

در سال 1336ش، شاه امید خود را به بچه دار شدن همسرش از دست داد. از این رو در دی ماه 1336 ثریا به سن موریس سوئیس رفت و در 23 اسفند همان سال خبر طلاق آن دو منتشر شد. شاه در نطقی رادیویی به همین مناسبت اعلام کرد که تصمیم گرفته است مصالح مملکتی را بر علایق شخصی خود مقدم بدارد.

در طلاق نامه ای که در آلمان توسط دکتر محمد علی هدایتی وزیر دادگستری و سرلشکر نعمت الله نصیری فرمانده گارد سلطنتی ایران به ثریا تسلیم شد، شرایط زیادی قید شده بود از جمله حقوق ماهیانه سیصد هزار ریال و عنوان والاحضرت و حق استفاده از گذرنامه سیاسی.

از آن پس، ثریا در اروپا زندگی خود را در سرگردانی آغاز کرد. او از این کشور به آن کشور می رفت و همواره سوژه ای مطرح نزد خبرنگاران مطبوعات اروپایی بود.

ثریا مدتی به هنرپیشگی در سینما روی آورد و در دو فیلم سینمایی از جمله فیلم «سه چهره یک زن» ساخته بولونینی نیز بازی کرد اما از آنجا که نتوانسته بود در این راه موفقیتی کسب کند، از این کار کناره گرفت. او چند بار قصد ازدواج با هنرپیشگان معروف اروپایی و امریکایی داشت که هر بار بی نتیجه می ماند. او مدتی نیز به همسری فرانکو ایندو وینا کارگردان ایتالیایی درآمد که زندگی مشترک آنان با مرگ فرانکو بر اثر سانحه هوایی، خاتمه یافت.

در خاطرات اسدالله علم وزیر دربار محمد رضا آمده است که ثریا در سال 1354 ش. در نامه ای از شاه خواسته بود که آپارتمانی در پاریس برایش خریداری کند و شاه نیز با این خواسته او موافقت کرده بود. یک سال بعد نیز در آبان 1355 تقاضای مستمری ماهیانه به مبلغ شش تا هفت هزار دلار کرده بود که این بار شاه از او به خشم آمده بود.

شاه اگر چه اندکی پس از طلاق ثریا، با فرح دیبا در آذر 1338 ازدواج کرد، اما همچنان به ثریا علاقه نشان می داد . حتی گفته شده است در زمانی که محمد رضا پهلوی پس از فرار از ایران روزهای آخر عمر خود را در سال 1359ش. در قاهره سپری می کرد، ثریا نامه ای محرمانه برای او فرستاده بود که از محتوای آن اطلاعی در درست نیست. با این حال، ثریا اسفندیاری، پس از ترک ایران در هرگز به کشور بازنگشت و سرانجام در سوم آبان 1380 جسد او توسط یکی از نزدیکانش در آپارتمانش در پاریس به دست آمد.

به نقل از: دایرۀ‌المعارف انقلاب اسلامی

منبع:موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی 

دسته ها : همسران شاه
سه شنبه پانزدهم 11 1387

در ۴ آبان ۱۲۹۶ ش نخستین فرزندشان خدیجه، چشم به جهان گشود. او که بعدها به شمس الملوک ملقب گشت فرزند محبوب پدر شد و تا پایان عمر رضاخان مورد محبت بی دریغ وی قرار گرفت.

                            

رضا خان در ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ در سواد کوه مازندران متولد شد. همسر اول رضا خان دختر عمویش تاجماه یا مریم نام داشت که در سال ۱۲۸۱ ق به عقد وی درآمد. اما این ازدواج دیری نپائید و با تولد اولین فرزند، شمع وجود تاجماه خاموش گشت و رضا با دختری که فاطمه نام گرفت و بعدها به همدم السلطنه ملقب گشت تنها شد. پس از این موضوع چند سالی رضا تنها به امور لشکرکشی می پرداخت تا اینکه تصمیم به وصلت با خانواده تیمورخان میرپنج گرفت. تیمور خان آیرملو از خاندان مهاجر و از خوانین بزرگ بود که سالهای سال در سوادکوه مازندران اقامت داشت و با خانواده پدری رضاخان آشنا بود. او دارای مقام بالای میرپنجی (سرهنگی) در دستگاه قزاقخانه بود و برای افسر ساده ای چون رضاخان خویشی با خاندان میرپنج آیرملو افتخاری بزرگ و مایه ترقی بود. تیمور خان نیز از شخصیت قلدرمابانه رضاخان خوشش می آمد چرا که آینده او را درخشان میدید.
بدین ترتیب تاج الملوک آیرملو در ۱۵ رجب ۱۲۹۴ ش در سن ۲۴ سالگی یا به قولی ۱۸ سالگی به عقد رضا خان در آمد.
در ۴ آبان ۱۲۹۶ ش نخستین فرزندشان خدیجه، چشم به جهان گشود. او که بعدها به شمس الملوک ملقب گشت فرزند محبوب پدر شد و تا پایان عمر رضاخان مورد محبت بی دریغ وی قرار گرفت. دو سال بعد در سال ۴ آبان ۱۲۹۸ تاج الملوک فرزندانی به دنیا آورد که نقش بسیار حساسی در تاریخ این مرز و بوم ایفا نمودند. این فرزندان که یک پسر و یک دختر بودند به فاصله پنج ساعت از یکدیگر به دنیا آمدند. فرزند پسر محمد رضا و فرزند دختر زهرا نام گرفت که بعدها به اشرف الملوک ملقب گشت.
همزمان با پیشرفتهای سیاسی و نظامی رضاخان (سردارسپه)، ازدواج وسیله ای برای پیمودن پله های ترقی گشت و فرد گمنامی که خود را در یک قدمی صدارت و پادشاهی می دید از طریق انتصاب با خاندان های اصیل، خواهان ایجاد وجهه ای نیک در بین مردم شد. به همین دلیل ترفند ازدواج های سیاسی به کار گرفته شد و رضاخان که در آن هنگام وزیر جنگ بود در صدد ازدواج مجدد برآمد. کلیه خاندان های محترم قاجاری مورد بررسی قرار گرفتند تا اینکه در نهایت قمر الملوک ( توران) نوه مهدی قلی خان مجد الدوله از شاهزادگان قاجاری انتخاب گشت.
 

● قمر الملوک ( ملکه توران)
پس از موافقت خانواده عروس در روز عید غدیر مراسم عقد کنان درحالی که توران هفده ساله و رضاخان چهل و هفت ساله بود صورت گرفت (۱۳۰۰). ازدواج مجدد سردار سپه که به دور از چشم تاج الملوک صورت گرفته بود، آتش کینه و انتقام را در او بر انگیخت و او را به رقابتهای خانوادگی و سپس درباری کشاند.
هنگامی که تاج الملوک از این اقدام خودسرانه شوهرش مطلع گشت، در انتظار فرزند چهارم خود بود. وی به محض اطلاع از ازدواج مجدد رضاخان به مخالفت شدیدی دست زد و کار را به توهین لفظی و حضوری کشاند و توران را که زنی زیبا و در روزگار خود از جمله زنان تحصیل کرده به حساب می آمد سخت در فشار قرار داد. توطئه ها و دسیسه چینی های تاج الملوک از یک سو، بد خلقی و بد اخلاقی رضاخان از سویی دیگر، توران دختر جوان اشرافی را که به اجبار تن به این ازدواج داده بود عاصی نمود و به تدریج روابط زن و شوهر را تیره نمود. روزی رضاخان وارد خانه شد و به توران تکلیف کرد که چکمه های او را از پایش در آورد. توران که چنین انتظاری نداشت، با تندی گفت: من در منزل پدرم هم چنین کاری نکرده ام! رضاخان هم با تندی می گوید پس برو منزل پدرت! توران هم همان ساعت با اجاره درشکه ای گریه کنان به منزل پدرش رفت و تمام مدت بارداری را در منزل پدرش بسرآورد. رضاخان هرگز به دنبال توران نرفت و تا پایان سلطنت و اعزام به موریس راضی به دیدار او نشد. تنها لطف رضاشاه در مورد توران، اجازه نگهداری از فرزند (شاهپور ) بود. لطفی که هر آن قابل فسخ بود. قابل توجه آنکه رضاشاه هرگز توران را طلاق نگفت و همچنان توران در حباله نکاح او بود ولی روابطی با هم نداشتند. توران پس از جدایی از رضاشاه یعنی طی ۲۱ سال در میان دیوارهای قصر سلطنتی و در میان آزار و اذیت های فراوان همسران دیگر شاه ( تاج الملوک و عصمت) محبوس ماند تا اینکه پس از وفات رضاشاه و اتمام عده وفات از انزوا به در آمد و مجددا ازدواج نمود.
بدنبال جدایی توران از رضاشاه، توران که مورد بی مهری شدید رضاشاه قرار گرفته بود، خود را تحت حمایت تاج الملوک قرار داد تا از نفوذ و قدرت او در دربار استفاده کند. از آنجاییکه تنها عامل ارتباط توران با دربار وجود فرزندش بود و این ارتباط هر آن می توانست به نوعی فسخ شود، بنابراین تنها چاره این بود که توران خود را تحت حمایت فردی قوی قرار دهد و این فرد کسی جز تاج الملوک نبود. او تنها کسی بود که درخواست هایش بلافاصله اجابت می شد و سخنانش مورد قبول رضاشاه قرار می گرفت. تاج الملوک نیز در ازای جدایی توران از شوهرش حاضر به پرداخت چنین بهایی بود. او به عنوان یگانه تکیه گاه توران در دربار رفتارهای متناقض داشت اما در کل از توران حمایت می کرد و دخترانش شمس و اشرف نیز با توران روابطی مسالمت جویانه داشتند و در اکثر مجالس از او دعوت به عمل آورده و او را در کنار خود پذیرا می شدند. امری که هیچگاه در مورد همسر سوم رضا شاه (عصمت الملوک) انجام نشد.


● عصمت الملوک (مادر عبدالرضا.احمد رضا.حمید رضا و فاطمه پهلوی)
قدرت نمایی تاج الملوک در برابر رضاخان و شکست ازدواج دوم او با توران امری نبود که شخصیت قلدرمابانه رضاخان را وادار به تسلیم نماید. بدین گونه رضاخان تنها شش ماه بعد از ترک توران به دلیل کسب اعتبار بیشتر در جامعه، دختر یکی دیگر از خاندان های قاجاری را انتخاب نمود و به عقد خویش در آورد. این دختر، عصمت الملوک دختر غلامعلی مجلل الدوله دولتشاهی از رجال و معاریف بزرگ عصر قاجار و بانو مبتهج الدوله بود که در هیجده سالگی در روزگاری که رضاخان سردار سپه تازه به ریاست وزرا رسیده بود به عنوان چهارمین همسر و دومین زن او از سلسله قاجار انتخاب گشت. عصمت الملوک، آخرین و محبوب ترین همسر رضاشاه بود. سادگی و حرف شنوی او باعث شد که این محبوبیت همچنان تا آخر عمر رضاشاه حفظ شود. این توجه ویژه شاه نسبت به او حسد تاج الملوک را برمی انگیخت و درگیری هایی را پدید آورد.


● نفوذ و قدرت ملکه (تاج الملوک) در دربار:
با وجود همسران متعدد رضاخان در دربار، تاج الملوک به دلیل داشتن سمت مادری ولیعهد از مقام ویژه ای برخوردار بود و در واقع ملکه اصلی به حساب می آمد. به طوری که رضاخان با وجود مشغله های فراوان در دوران حکومتش و عدم دقت کافی برای سرکشی به زنان خانواده، همواره حالت قدردانی و تشکر نسبت به تاج الملوک داشت و با وجود اذیت و آزارهای بسیار او و اعتراضات همسران دیگرش به ویژه عصمت با او مدارا می نمود.
شایان ذکر است که شخصیت مردسالارانه رضاشاه و نفوذ ناپذیریش موجب می شد که اختلافات زنان و مسائل بین آنها فقط در دربار و در حد مسائل زنانه باقی بماند و به مسائل جاری کشور کشیده نشود. امری که بعد از شهریور ۱۳۲۰ و خروج رضاشاه از ایران از بین رفت و اقتدار پنهان زنان دربار پهلوی را آشکار نمود. محمد رضا در خاطرات خود راجع به تاج الملوک می گوید: مادرم قطعا زنی بسیار با شخصیت بود. بین او و پدرم همه چیز به راحتی پیش نمی رفت. اوکسی نبود که خود را تسلیم کند و استقلال خود را حفظ می کرد. شاید یکی از دلایلی که آنها نتوانستند یکدیگر را درک کنند این بود که مادرم به تنهایی در خانه دیگری زندگی میکرد.
همچنین اشرف طی اشاره کوتاهی در خاطراتش می گوید: مادرم، تاج الملوک از نظر جسمی درست نقطه مقابل پدرم بود. زنی کوتاه قد و ظریف با موی بور و چشمان سبز، قدش به زحمت به بالاترین نشان های نظامی پدرم که بر روی لباس نظامیش قرار داشت می رسید. با وجود این مادرم هم به طریق خاص خودش مانند پدرم شخصیتی مقتدر داشت. در آن زمان زنان ایران از هیچ حقی برخوردار نبودند و مجبور بودند در برابر قدرت مردان تسلیم گردند.مادرم حتی از بحث و گفتگو با پدرم یا مخالفت با تصمیم های او نمی هراسید.
او هنگامی که محمد رضا و دیگر فرزندان رضا شاه برای ادامه تحصیل به سوییس رفتند، تنها زنی از زنان رضا شاه بود که اجازه سفر به سوییس و دیدار فرزندان را یافت و مدت چهار ماه با دختران خویش در سوییس اقامت نمود. سه سال بعد در سال ۱۳۱۶ ش بار دیگر تاج الملوک به بهانه درمان عازم اروپا شد و تاج الملوک به آلمان و شهر برلن مسافرت کرد. تاج الملوک پس از آشنایی با ظواهر غرب که با سفر رضاشاه به ترکیه و قضیه کشف حجاب همزمان بود یکی از اهرم های تجدد گرایی رزیم پهلوی به ویژه در عصر رضاشاه گشت. او که در ۱۷ دی ۱۳۱۴ (۱۹۳۶ م ) همراه با شمس و اشرف، بی حجاب در جشن دانشسرای عالی دختران حضور یافت، یکی از چهره های اصلی کشف حجاب در ایران شد به طوری که به دنبال حضور بی حجاب و بد حجاب او و دیگر زنان رضا شاه در صحن متبرک حضرت معصومه در قم درگیری هایی بین علما و طلاب حوزه علمیه و عوامل رضاخان به وجود آمد. همچنین تاج الملوک با تشکیل مجالس جشن و گردهمایی گوناگون در دربار سعی در ترویج این تفکر داشت.

  
  نوشته: سید عبدالمجید زواری
فهرست منابع
۱- کتاب زنان ذی نفوذ در خاندان پهلوی_ نگارش نیلوفر کسری و مقدمه دکتر باقر عاقلی
۲- کتاب رضاشاه _ خاطرات سلیمان بهبودی به اهتمام غلامحسین میرزا صالح 


   اندیشکده روابط بین‌الملل

دسته ها : همسران شاه
شنبه دوازدهم 11 1387

داستاه شاه و پری ، حکایت دختری است که با وساطت فردوست و مادرش به دربار راه یافت و رؤیای ملکه شدن در ذهن می‌پروراند و مدتی انیس و مونس شاه شد.
سرانجام شاه پس از ازدواج با ثریا اسفندیاری وی را همچون تفاله‌ای به بیرون پرت کرد، و رویای کاخ آرزوهایش مثل حباب ترکید.
پروین غفاری در واقع مأمور سرگرم کردن شاه در روزهای جدایی شاه و فوزیه بود.

● پدر پروین
پروین فرزند میرزا حسن غفاری همدانی ، که خودش اهل تفرش بود، وی در جوانی در مجلس شورای ملی کاری کرد و آخرین سمت وی مشاور رییس بازرسی مجلس بود. به گفته پروین او مردی دقیق و آزادی‌خواه خوش نام بود و همیشه به مبارزات علیه استبداد فخر می‌کرد. به همین دلیل پس از آشنایی پروین با شاه و رفت و آمدش به دربار ؛ همواره درباره خطری که در کمین وی بود، به او هشدار می‌داد.
میرزا حسن غفاری می‌گفت: «دخترم پری، من عمری در مبارزه علیه استبداد گذرانده‌ام ، آیا پاداش من بایستی این باشد که دخترم طعمه سگ مستبد دیگری باشد؟» اما پری رویای ملکه شدن و راه یافتن به دربار و شرکت جستن در شب نشینی‌های با شکوه داشت. و به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کرد و تصور می‌کرد شاه سرانجام با وی ازدواج خواهد کرد.
● فردوست دلال آشنایی شاه و پری
پری دختری ۱۶-۱۷ ساله، مو بور، بلند قامت و زیبا بود؛ که فردوست در یک مهمانی در باشگاه افسران وی را همراه مادرش دید. فردوست در همین مهمانی به مادر و دختر نزدیک می‌شود و خود را معرفی نمود؛ فردوست را شناختند و با هم گرم گرفتند.
فردوست در کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی می‌نویسد:
«.... تصور کردند که برای ازدواج خود آمده‌ام، به هر حال آدرسشان را گرفتم و ماجرا را به محمدرضا گفتم، محمدرضا گفت: مادر و دختر ار به سرخ حصار بیاور؛ آنها را به سرخ حصار بردم، پس از مدت کوتاهی محمدرضا آمد، شاه را معرفی کردم، پس از معرفی، شاه مدتی با دختر قدم زده و پس از یک ساعت نزد من آمدند و محمدرضا گفت: که با پری قرار گذاشته است...»
فردوست یکی دو بار پری را به کاخ می‌برد ولی بعد راننده محمدرضا این کار را نجام داد. فردوست می‌گوید: «محمدرضا مبالغ زیادی پول به او داد که در جریان نبودم».
● از آشنایی تا جدایی
خانه‌ی پری غفاری در «نظامیه» حوالی میدان بهارستان بود. وی دوران ابتدایی را در مدرسه‌ی «نوروز» و دوره دبیرستان را در دبیرستان «شاهدخت» که در خیابان شاه آباد بود، سپری نمود. پری هنوز پانزده سال بیش نداشت که با تبانی مادرش و خانواده اسعدی نظام، بر سفره عقد نشاندند ، وی که دوشیزه‌ای دبیرستانی و بی‌خبر بود به عقد علی آشوری ـ پسر اسعدی نظام ـ در آمد.
عقد نافرجام پری و علی آشوری که بر اثر توطئه چینی ـ مادر پری و پدر علی ـ طراحی شده بود؛ پس از گذشت چهار ماه استحکام خود را از دست داد، و مادر پری فهمید که این پلکان ترقی محکم نیست ، پس از طریق دیگری سعی نمودکه در بدبختی دخترش کوشا باشد ... پری از همان ابتدا با اکراه به عقد علی آشوری در آمده بود. مادر پری هم با وساطت حسین فردوست تلاش کرد که طلاق او را بگیرد
نمایش فردوست و مادر پروین برای دیدار با شاه بسیار جالب است. پری در خصوص اولین دیدار با شاه گفت : «... احساس کردم که بروی ابرها گام بر می‌دارم، از اینکه در کنار شاه قدم می‌زنم خود را خوشبخت احساس کردم و غافل از اینکه همچون صیدی دست و پا بسته اسیر یک سفاک شده‌ام».
شاه و پری با هم قرار بعدی گذاشتند؛ فردای روز ملاقات ، شاه ساعت یازده صبح زنگ زد و گفت : «... من تمام شب به یاد تو بودم، می‌خواهم امشب در کاخ میهمان من باشید، تا بیشتر با هم آشنا شویم».
آن روزها همه می‌دانستند که فوزیه ایران را ترک کرده است و خیال بازگشت هم ندارد. از سوی دیگر مادر پری با همدستی فردوست و گرفتن وکیلی به نام ارسلان خلعت‌بری،‌ طلاق او را از علی آشوری گرفتند، مادر پری فکر می‌کرد که از این پس دخترش ملکه ایران خواهد شد.
پری با فسخ عقد با علی آشوری، آزادی خود را به دست آورد، رویای هر شب وی دربار و در کنار شاه بودن بود. پدر پروین (پری) مخالف رفتن دخترش به دربار بود و زنش را مؤاخذه می‌کرد . (۱۰)
ساعت هفت صبح بود که امیرصادقی(راننده شاه) آمد و ماشین وی را به سوی کاخ برد.
پری به همراه امیرصادقی به کاخ رسیدند ... امیرصادقی رفت و وی را تنها گذاشت، دستی از پشت به شانه‌ی پری خورد، برگشت، شخص شاه بود ... بوی گند شراب و ادکلن در هم آمیخته بود ... برای اولین بار در نزد شاه شراب گیلاس را سرکشید ،‌گلویش سوخت ... سرش گیج رفت ... دومین جام را نیز شاه برایش ریخت ، این بار آرام آرام به گلویش سرازیر کرد .... پس از مدتی به زمین افتاد ... وقتی صبح که از خواب بیدار شد، دوران کودکی و دوشیزه‌گی را از دست داده بود ... احساس پلیدی به وی دست داد ... هنوز با اعلیحضرت عقد زناشویی نبسته بود.
شاه از پری می‌خواهد این ماجرا را به کسی ـ حتی پدر و مادرش ـ نگوید تا زمانی با یک تشریفات رسمی مراسم عقد اجرا شود.
اکنون از ماجرای شبی که در کنار شاه بود یک ماه می‌گذرد ، وی در این یک ماه دیگر هیچ شبی را در کاخ نخوابیده بود.
شاه دستور داده بود در خیابان کاخ، خانه‌ای برای وی خریداری شود تا نزدیک شاه باشد و هر ماه پنج هزار تومان نیز به مادر پری قرار بود پرداخت نماید تا هزینه زندگی وی تأمین شود.
شاه پری را از پرخوری و نوشیدنی زیاد بر حذر می‌داشت تا همیشه زیبا و خوش اندام بماند ... وی هفته‌ای سه روز در کنار شاه بود؛ روز‌های شنبه، دوشنبه، چهارشنبه ... به سفارش شاه ، خیاط و آرایشگر او را هم چون عروسکی در می‌آوردند تا ساعتی از لحظات شخصی شخص اول مملکت را سرگرم خود کند.
پروین غفاری در خصوص هم نشینی با شاه می‌گفت :«.. هنگام صرف شاه آرام آرام مشروب می‌خورد و گاهی گیلاس مرا هم پر می‌کند ... گاهی دور از چشم محافظان و زیر درختان بر روی زمین یا نیمکتی می‌نشستیم ؛ او در چنین مواقعی دست مرا می‌گرفت و چشم در چشم من می‌دوخت و سعی می‌کند مرا به سبک هنرپیشگان آمریکایی ببوسد .. حدود ساعت یازده شب سرگرمی صاحب عروسک تمام شده است و عروسک بایستی به گنجه‌اش باز گردد.»
پری می‌گوید: «من همچون فاحشه‌ای که پس از انجام وظیفه‌اش، دستمزد می‌گیرد، هدیه‌های او را در کیفم می‌گذاردم ... حداقل فایده این طلاجات دلخوشی مادرم بود».
مادر پری فکر می‌کند؛ شاه و پری دوران نامزدی خودشان را می‌گذرانند، پری یقین دارد که ازدواجی در کار نیست.
شاه به پری می‌گوید: «می‌خواهم زیبا و خوش اندام بمانی ... تو نبایستی حامله شوی ... آشفته به سویش برگشتم و فریاد زدم، تو سه ماه است؛ هر چه خواسته‌ای ... حال می‌گویی نباید حامله شوی ... اعلیحضرت عزیز من حامله‌ام ... حامله ... تو نمی توانی با خریدن یک خانه خرابه مرا گول بزنی ... بایستی با من ازدواج کنی ... شاه برگشت و گامی به سوی من برداشت، در چشمانم نگریست ... دستش را بالا برد و بر گونه‌ام فرود آورد .... احمق دیوانه چرا گذاشتی حامله شوی؟
گفتم تو این طفل را در شکم من کاشتی ... حال می‌گویی چرا حامله شده‌ام ... شاه دستانش را روی شانه‌ من گذاشت... گفت : ببین پروین تو بایستی این جنین را سقط کنی».
پری اصرار می‌کند که چنین را سقط نخواهد کرد ... اصرار می‌کند که شاه او را عقد کند، شاه وی را با طپانچه تهدید به مرگ می‌کند، ... اما شلیک نکرد ... با طپانچه ضربه‌ای به شقیقه‌ی وی زد و فورا به زمین افتاد ... به دستور شاه به خرابه‌اش برگشت.
بعد از برگشت به خانه روز بعد شاه تلفن زد و پری محکم گوشی را به زمین کوبید، و ارتباط شاه و پری قطع شد ... مادر پری از این حرکت نگران شد و پری را مؤاخذه نمود که این چه حرکتی بود که با شاه مملکت کردی ... چهار روز از این جریان درگیری شاه و پری گذاشت، پری بستری بود ، دیگر از دربار صدای تلفن شنیده نمی‌شد ... ساعت شش عصر زنگ در خانه به صدا در آمده ، امیرصادقی با یک دسته گل با شکوه از طرف شاه به دیدن وی آمد. و گفت: «اعلیحضرت نگران حالتان هستند».
شیطنت زنانه در وجود پروین دوباره گل کرد ... صحنه سازی کرد ... می‌دانست که امیرصادقی این نمایش را به اربابش گزارش خواهد کرد ... پس صحنه را داغ‌تر کرد ... میان گریه گفت: « به اعلیحضرت بگویید دیگر مرا نخواهید دید ... من خودم را خواهم کشت».
هدیه‌ای که شاه فرستاده بود کلید و سند یک خانه در خیابان کاخ بود ... به هر حال پری مغلوب شاه شد، سعی کرد او را برای خودش حفظ کند ... و یا این که از قبل دربار ثروتی برای خود فراهم کند ...
پری مجددا از شاه خواست که وی را عقد کند، شاه هم با یک شرط حاضر شد که او را به عقد خود در آورد و آن این که کورتاژ جنینی بود که در شکم داشت. ... پری شرط شاه را پذیرفت منوط به این که قبل از عمل به عقد یک دیگر درآیند.
شاه با شنیدن این حرف پری به شدت وی را بوسید و گفت :«در یک میهمانی شام تو را عقد خواهم کرد، اما این مجلس خصوصی خواهد بود و به جز نزدیکان من کسی نباید از این سند بویی ببرد».
[دراین] زمان فردوست مأمور بود که در کنار پری باشد و حوائج وی را برآورده کند، وی در میان زنان می‌لولید و شوخی می‌کرد.
شب موعد فرا رسید میهمانان بسیاری در مجلس عقد حاضر شدند، از نزدیکان شاه : اشرف و شمس ، احمدرضا و حمید رضا و محمود رضا از دعوت شدگان بودند؛ اشرف در آن مجلس گفت : «صیغه شدن کوس و نقاره نمی‌خواهد ».
پس از صرف شام اعلیحضرت اجازه دادند که عاقد حاضر شود، عاقد حسن امامی، امام جمعه تهران بود، چند جمله‌ای را خواند ... که پری در آن عالم مستی نفهمید و بعد راهش را کشید و رفت...
شاه در آن مجلس به پری گفت :«به کوری چشم فوزیه امشب می‌خواهم خود را در میان امواج گیسوان پروین غرق کنم ... بعد به دست گره گیسوان مرا رها کرد و موهای انبوه من پریشان شد .... من هم که نیمه مست بودم دست به گردن او انداخته و .....
فردای آن روز پری و محمدرضا با هواپیما به بابلسر پرواز کردند، شاه هنگام سفر به این شهر از وی خواست که در بازگشت از سفر، تا دیر نشده این جنین را از بین ببرد، چرا که ترس شاه از اشرف بود، اگراشرف از جریان حاملگی بویی می‌برد تمام دنیا را خبردار می‌کرد، او نمی‌خواهد هیچ زنی در کنار شاه باشد ... اشرف فکر می‌کرد که شاه ، پری را برای پر کردن اوقات تنهایی و در غیاب فوزیه به کاخ آورده است. شاه گفت : «چون ترا صیغه کرده‌ام، اشرف نمی‌توانست بر چسب هوسبازی و زن بارگی به من بزند ... تو نگران نباش به محض اینکه وضع فوزیه روشن شود ازدواج‌ها رسمی خواهد شد . شاه گفت : ملکه‌ی کشوری سراغ داری که زیباتر از تو باشد " پری به شاه قول داد که پس از بازگشت از بابلسر نسبت به سقط جنین اقدام خواهد کرد ... شاه تبسمی کرد و گفت : " قبلا سفارش این کار را به پروفسور عدل کرده‌ام و خود این کار را سر و سامان خواهد داد ... به شاه گفتم یونایی موطلایی تو در خدمت توست ... "
پس از بازگشت از سفر ، فردوست به خانه پری در خیابان کاخ رفت و مأموریت داشت که وی را به نزد پروفسور عدل جهت عمل کورتاژ ببرد .
با این عمل ، پری سلامت جسمانی و روانی خود را از دست داد به قول خودش آثار و عواقب آن را هنوز که هنوز است تحمل می‌کند ، پس از عمل کورتاژ به دلیل عفونت اعضای داخلی تا لب مرگ پیش رفت و فردوست و ایادی پزشک مخصوص شاه و خود شاه به عیادت وی آمدند .
پری هنگام عیادت شاه از وی، به او گفت : " ببین عدل شما با من چه کرده است " شاه منظور پری را از این جمله دو پهلو فهمید و تبسمی کرد و دستان وی را گرفت و از جیب بغلش ، از درون یک جعبه شیشه‌ای کوچک ، انگشتری با نگین درشت یاقوت کبود بیرون آورد و در انگشتان وی کرد ... و گفت : " پروین سعی کن زود خوب شوی ... یونایی زیبای من هستی ... خانه قلبم سرد و تاریک است و بیا و گرمش کن ...
پس از سقط جنین ، رابطه پری و شاه مستحکم‌تر شد ، و ماه عسل دوباره شروع شده – عشق شاه زن و هواپیما و رانندگی بود – بزم‌ها و میهمانی‌ها برقرار است و جام‌ها هم به سلامتی شاه و پری تهی می‌شد ...
پری دیگر در صرف مشروبات الکلی حرفه‌ای شده بود ... محمدرضا بعضی شب‌ها تریاک پهن می‌کند ؛ و پری نیز گاهی بستی می‌زند ... آخرین هدیه شاه به پری یک انگشتر با نگین زمرد در شب تولدش بود .
شاه از اینکه پری در محافل و مهمانی‌ها گرم می‌گرفت ، ناراحت می‌شد و می‌گفت : " بعضی‌ وقت‌ها می‌بینم تو در محافل و مهمانی‌ها گرم می‌گیری و آنها بر دستت بوسه‌ می‌زنند ؛ اگر روزی بدانم با کسی به جز من رابطه داشته‌ای زنده نخواهی ماند ، چشم و گوش‌های من ، کوچکترین حرکت تو را به من گزارش می‌کنند ، همان طور که از کار فوزیه با خبر شدم هم از کارهای تو با خبر خواهم شد .
● پس از طلاق فوزیه
با رسمیت یافتن طلاق فوزیه در سال ۱۳۲۷ ، روزنه‌ی امیدی برای ازدواج پروین با شاه دوباره گشوده شد ، اما محمدرضا دو هفته‌ای پس از اعلام رسمی طلاق به گوشه انزوا خزید ، و زمان آن رسیده بود که پری با تمام قوا وارد میدان شود و به هر صورت جای فوزیه زن اول شاه را پر کند ، اما چه خیال عبثی بود . اولین ملاقات پس از دوره انزوا که پیش آمد ؛ شاه همچنان مغموم بود ... شاه در حالت ناراحتی به پری گفت : " اگر روزی به من خیانت کنی تو را خواهم کشت " . شاه به پری گفت که فوزیه به وی خیانت کرده است .
به مروز زمان شاه نسبت به پروین بدبین شده بود و رفتار وی را زیر نظر داشت ، به طوری که با وجود این که مسافت بین خانه پری و شاه زیاد بود ، در یک شب تابستانی ... مردی از دیوار خانه او پایین پرید ، شخص شاه بود ؛ اتاق وی را جستجو کرده و به حیاط بازگشت ...
پری به شاه گفت : " آیا صحیح است که شخص شاه از دیوار منزل کسی بالا برود؟"
شاه پاسخ داد : "به من گزارش داده بودند که مردی در خانه شماست."
بعدها چندین بار شاه از طریق دیوار به خانه پری آمده و قصدش این بود که در کنار وی باشد : البته پری از این طریق آمدن شاه احساس شعف می‌کرد .
البته در بدبینی شاه نسبت به وی نباید از نقش اشرف غافل بود ؛ پروین در کتاب «تا سیاهی...» نقل می‌کند :
"در شبی من بیرون زیر آلاچیق کنار خواهرم خوابیدم ، یک دفعه از درون اتاق خوابم صدای انفجار نارنجک آمد ، من متقاعد شدم که اشرف قصد از بین بردن مرا دارد ."
اشرف در یک مهمانی سعی کرد از طریق قهوه پری را مسموم کند که این دومین سوء قصد به جان وی بود و پری تصمیم گرفت رابطه خود را با اشرف قطع کند. با دسیسه‌های اشرف کم کم شاه باور کرد که پری به وی خیانت می‌کند و شب‌هایی که با او نیست با دیگران سر می‌کند ، این گونه شد که زمینه اختلاف و درگیری بین شاه و پری پیش آمد .
روزی شاه به پروین گفت : " پروین از من سیر شده‌ای و دلت برای مردان دیگر پر می‌کشد " اشرف می‌گفت این دختر خوشگل است و باید بمیرد ، زیبایی شومی دارد .
به هر حال ارتباطات و مهمانی‌های پری با مردان دیگر و بوسیدن دست‌های وی به وسیله دیگران شاه را رنج می‌داد و باعث این اختلاف شد ؛ شاه حتی ایادی را نزد وی فرستاد تا از این اعمال دست بردارد ، پری با شیطنت زنانه سعی کرد توجه ایادی را به خود جلب کند و به حالت غش خود را به آغوش ایادی انداخت ، پری از ایادی خواست که حامی او باشد ؛ دوستی شاه و پری به روزهای پایانی آن رسیده است . وی از ایادی خواست گاه گاهی به عیادتش بیاید و گیلاسی با هم بنوشند .
شاه از پری قهر کرده بود ، به مدت دو ماهی نه تلفنی و نه حضوری ، ارتباطی با هم نداشتند. پری هم هیچ تلاشی برای تماس با وی نکرد ، برای اینکه می‌خواست شاه را اذیت کند ؛ مجالس شبانه بر پا بود و شب‌های پری در کنار دوستانش سپری شد . و تا سپیده‌دم بانگ نوشانوش بلند بود ؛ بساط قمار و تریاک نیز برقرار و پری هم شمع محفل دوستان بود .
مطب دکتر ایادی در خیابان کاخ ، نزدیک خانه پروین بود ، به بهانه عیادت به خانه وی رفت و آمد می‌کرد ... ایادی پس از اظهار لطف و علاقه و عشق پری به خود ؛ با بی پروایی به خانه وی می‌آمد ... و جواهراتی به وی داد ... از وقتی که ایادی مبالغی به پری می‌داد ، مادرش از وی اظهار رضایت می‌کرد .
در این آشفته بازار قهر شاه و پری ، برادر محمدرضا ، غلامرضا ، پروین را به باغ دعوت کرد ، پری هم دعوت وی را اجابت کرد و به باغ رفت و درون اتاقی بزرگ ... روی میز انواع اغذیه و اشربه به چشم می‌خورد ... در نگاه غلامرضا تمنا موج می‌زد ... پری به غلامرضا گفت اگر برادرت من و شما را در یک باغ و در یک اتاق ببیند چه خواهد کرد ؟ غلامرضا گفت : هیچ کاری نخواهد کرد . خوشحال هم خواهد شد ؛ به او گفتم : نه چنین نیست ، من و شما را خواهد کشت .
پری با وجود این که از قیافه‌ی غلامرضا و ایادی بدش می‌آمد ، اما به خاطر پول و موقعیت‌شان آن‌ها را در میان مشت‌های خود حفظ کرد .
پروین ماجرای فراهم شدن زمینه‌های ازدواج شاه ثریا را از زبان غلامرضا شنید ، مادر پروین هم این خبر را از طریق فردوست شنیده بود . سرانجام بر اثر تلاش‌های شمس ، محمدرضا به ازدواج با ثریا تشویق شد ، و در یکی از روزهای مهر ماه ۱۳۲۸ فردوست به خانه پری آمد . او " پیک جدایی " بود ، مقادیری وجه نقد با خود آورده بود و پیغامی از شاه که همه چیز بین شاه و پری تمام شده است . با شنیدن این خبر پری ، به این حقیقت پی برد که مأموریت این عروسک موطلایی به سر آمده و حال بایستی لال شود و چیزی از این رابطه و رفت و آمد به کاخ نگوید .
آخرین دیدار شاه و پری در مراسم ازدواج محمدرضا با ثریا بود ؛ که مادر پری دو کارت دعوت را از طریق فردوست به دست آورده بود ؛ و پری سعی کرد با بهترین آرایش در مراسم شرکت کند و با همه گرم بگیرد و شاه را رنج بدهد ... شاه با دیدن پری اخمی کرد و تعجب می‌کند چه کسی او را دعوت کرده است ...
سرانجام داستان پری و شاه با ازدواج ثریا به پایان رسید و پری روزهای پس از جدایی را با افرادی چون غلامرضا برادر شاه ، ایادی پزشک مخصوص شاه و خاتم خلبان مخصوص شاه سپری نمود و بعد وارد عرصه سینما شد و به بازیگری پرداخت.
 

  محمدرضا تمری
پی‌نویس‌ها :
۱. غفاری ، پروین ، تا سیاهی ... در دام شاه ، مرکز ترجمه و نشر کتاب ، تهران ۱۳۷۶ ، ص ۱۰
۲. همان
۳. حسینیان ، روح‌الله ، چهارده سال رقابت ایدئولوژیک شیعه در ایران (۱۳۵۶-۱۳۴۳) ، مرکز اسناد انقلاب اسلامی ، تهران ، ۱۳۸۳ ، ص ۴۵
۴. فردوست ، حسین ، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی ، خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست ، ج ۱ ، اطلاعات ، تهران ، ۱۳۷۰ ، ص ۲۰۶
۵. همان
۶. غفاری ، پروین ، پیشین ، ص ۱۳-۱۶
۷. همان صص ۲۲ و ۲۱ و ۲۰ و ۱۷
۸. همان ، ص ۲۳
۹. همان صص ۲۴-۲۳
۱۰. همان ، ص ۲۶
۱۱. در تهران آن روزگار شایع بود که پس از طلاق فوزیه برای شب‌های تنهایی شاه دختران زیبا را شکار کرده و به دربار می‌بردند ( ر. ک : حسینیان ، روح‌الله ، پیشین ص ۴۵ ) ، غفاری ، پروین ، صص ۳۳و ۳۰ و ۲۹ و ۲۷
۱۲. غفاری ، پروین ، ص ۳۵-۳۴
۱۳. همان ، ص ۳۴
۱۴. همان ، ص ۳۵
۱۵. همان ، صص ۳۹و ۳۸و ۳۶
۱۶. همان ، ص ۴۲-۴۱
۱۷. همان ص ۴۳و۴۲
۱۸. همان ، ص ۴۵-۴۴
۱۹. فرح دیبا در کتاب اسرار زندگی شاه و فرح در خصوص پروین غفاری و ارتباط وی با شاه می‌گوید : " دختران جوان و نوجوان حتی گاهی با توصیه خانواده‌شان سراغ محمدرضا آمدند ... تا او را مفتون خود سازند ... معروفترین این دختران " پروین غفاری "‌یک زن زیبا موطلایی بود که دختر یکی از کارمندان ارشد مجلس شورای ملی بود و از نوجوانی معشوقه‌ی محمدرضا بود . اما علیرغم آنکه محمدرضا هم به او علاقه داشت ، والاحضرت اشرف و ملکه مادر او را از کاخ سلطنتی بیرون راندند و من حتی شنیدم از محمدرضا حامله هم شده بود که دکتر یحیی عدل بچه او را سقط کرد .
فرح دیبا در ادامه می‌گوید : من چون داستان روابط این زن زیبا با محمدرضا را مشروحا از زبان چند تن از نزدیکان شنیده بودم خیلی کنجکاو شدم تا او را ببینم ، این زن زیبا در حقیقت قربانی زیبایی خودش شد با ساده‌اندیشی فکر می‌کرد ملکه آینده ایران خواهد شد و نمی‌دانست که ملکه شدن علاوه بر زیبایی و وجاهت به علم و دانش و تحصیلات عالیه و تبحر در سیاست هم نیاز دارد . ( ر. ک : آتابای ، ابوالفضل ، اسرار زندگی شاه و فرح ، انتشارات راه ظفر ، تهران ، ۱۳۸۲ ، ص ۲۲۸ ) غفاری ، پروین ، پیشین ، ص ۴۶.
۲۰. غفاری ، پروین ، پیشین صص ۴۷-۴۶
۲۱. همان ، صص ۵۲و ۵۱ و ۵۰ و ۴۷
۲۲. همان ، صص ۵۸و ۵۷و ۵۵و ۵۴
۲۳. پس از طلاق فوزیه شاه مجددا به زندگی پر عیش و نوش شب‌ها در کلوب‌های دانس ... ادامه داد شایعات زیادی درباره اسم خانم‌هایی بود که در این رفت و آمدها با اعلیحضرت دیده می‌شدند . " شاه در این دوران " حتی آپارتمان‌هایی در تهران دست و پا کرد تا بتواند با زنان جوان خلوت کند که معروفترین معشوقه شاه در این دوره پروین غفاری بود ( حسینیان ، روح‌الله ، پیشین ، ص ۴۵)
۲۴. غفاری ، پروین ، پیشین ، ص ۶۷
۲۵. همان صص ۶۷و۶۸و۷۰و۷۴
۲۶. همان صص ۸۲و ۷۹و ۷۷
۲۷. فرح دیبا عامل اصلی اخراج پروین غفاری از دربار را اشرف پهلوی و ملکه مادر می‌داند ( ر. ک : آتابای ، ابوالفضل ، پیشین ، ص ۲۲۸) . غفاری ،‌پروین ، پیشین ، صص ۸۹و۸۶و۸۵و۸۳-۸۲
۲۸. غفاری ، پیشین ، ص ۸۹
۲۹. فرح دیبا درباره زندگی پروین غفاری پس از جدایی از شاه می‌گوید : " این زن زیبا و موطلایی بعد از جدایی از محمدرضا ستاره فیلم‌های سینمایی شد . و چون مردم ایران می‌دانستند سالها معشوقه پادشاه آنها بوده است ، برای دیدنش به سینماها هجوم می‌آوردند و همین استقبال از وی سبب شد به زودی به ستاره سینمای ایران مبدل شود . ( آتابای ، ابوالفضل ، پیشین ، ص ۲۲۸)
ثریا اسفندیاری نیز در کتاب «زیبای تنها» به ارتباط شاه و پروین غفاری اشاره دارد که پس از ازدواج ثریا با شاه ، پروین دیگر شاه را ندید . ثریا برخی از مطالب پروین غفاری را در کتاب «تا سیاهی ...» را اغراق‌آمیز و غیر واقعی می‌داند .
ثریا ادعا پروین را در خصوص اینکه شاه برای دیدن او از دیوار خانه‌اش بالا رفته و به داخل حیات پریده و نیز این مطلب را که اشرف پهلوی دوبار قصد کشتن او را داشته بعید و اغراق‌آمیز می‌داند . ( ر. ک : طلوعی ، محمود ، زیبای تنها ، علم ، تهران ، ۱۳۸۴ ، صص ۲۳-۲۲ ) 


   مرکز اسناد انقلاب اسلامی ( www.irdc.ir )

دسته ها : همسران شاه
شنبه دوازدهم 11 1387
X