دسته
برندگان وبلاگ نویسی
دامنه های وبلاگ

تبیان من
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 821310
تعداد نوشته ها : 1160
تعداد نظرات : 92
باشگاه بازاریابان ایرانی باشگاه بازاریابان ایرانی باشگاه بازاریابان ایرانی
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

                                                                                                 

آیت‌الله حاج شیخ احمد ملا‌محمد‌علی مجتهد معروف به مجتهدی تهرانی فرزند محمد‌باقر در نهم مهر ماه 1302 ش برابر با دوم رجب‌المرجب 1343 ق در خانواده‌ای متدین و مذهبی در شهر تهران دیده به جهان گشود. پدرش از کسبه با تقوی و دیندار تهران بود و پدر بزرگش نیز از تجار متدین و مؤمن عصر خود بود. بعد از این دو تن اجداد ایشان همگی در کسوت روحانیت و از علماء جلیل‌القدر و از ائمه جماعات مشهور کاشان بودند. وی پس از یادگیری خواندن و نوشتن و فراگیری آموزش ابتدایی به تبعیت از پدر در بازار تهران مشغول به کار شد. پس از اتمام دوران نوجوانی به سبب عشق و علاقه‌ای که به فراگیری و کسب علوم اسلامی داشت درسن 19 سالگی علیرغم مخالفت پدرش به این امر روی ‌آورد. دروس مقدماتی و ادبیات عرب را نزد آیت‌الله شیخ علی‌اکبر برهان، آیت‌الله محمد‌جواد خندق‌آبادی و‌آیت‌آلله سید‌مرتضی علوی فریدونی آموخت. بخشی از فقه را نزد حضرات ‌آیات شهید محمد صدوقی، محمد‌جواد خندق‌آبادی و شیخ عبدالرزاق اصفهانی فراگرفت. برای فراگیری منظومه حاج ملاهادی سبزواری نزد علامه بزرگوار سید‌ محمد‌حسین طباطبائی زانوی تلمذ زد. کتاب اصولی رسائل را در محضر آیت‌الله محمد‌جواد خندق آبادی و مکاسب شیخ‌انصاری را نزد آیت‌الله سید‌محمد صادق طباطبایی آموخت. جلد اول کفایه را نزد آیت‌الله سید‌شهاب‌الدین مرعشی نجفی و جلد دوم آن رادر کلاس درس آیت‌الله سید‌صادق شریعتمداری آموخت. تحصیلات عالیه علوم اسلامی را نزد بزرگانی چون آیات عظام سید‌محمد‌حسین طباطبایی بروجردی، سید‌محمد رضا گلپایگانی، حاج شیخ عباسعلی شاهرودی، شیخ محمد‌رضا تنکابنی و سید‌‌احمد خوانساری فراگرفت. در درس اخلاق امام خمینی (ره) که عصرهای جمعه در مدرسه فیضیه برپا بود شرکت جست، همچنین از احوالات معنوی و فیوضات عرفانی معلم اخلاق مرحوم حاج سید‌حسین فاطمی قمی بهره‌مند شد ولی بیشترین استفاده و بهره را پس از آمدن به تهران از مصاحبت و مجالست با مرحوم حاج شیخ محمدحسین زاهد برد. آیت‌الله مجتهدی در تهران علاوه بر تحصیل به تدریس نیز پرداخت مسجد امین‌الدوله در مولوی و مسجد حاج سید عزیزالله در بازار تهران دو مکانی بود که وی صبحها و عصرها در آنجا به تدریس اشتغال داشت. پس از درگذشت حاج شیخ محمد‌حسین زاهد و بنا به توصیه او و درخواست عده‌ای از علما و مردم متدین تهران حوزه تدریس خود را به مسجد مرحوم حاج ملاجعفر منتقل کرد. همان مکانی که هم اکنون به نام حوزه علمیه آیت‌الله مجتهدی معروف است.1 مجموعه فعالیتهای آیت‌الله مجتهدی در طی سالیان طولانی اگر چه بیشتر رنگ و بوی فرهنگی ـ‌آموزشی داشت تاصبغه ی سیاسی، ولی این امر باعث نشد تا ساواک اقدامات وی را نادیده پندارد. اولین سند در پرونده انفرادی وی مربوط به سفری است که به صورت غیر مجاز به عراق داشت. ساواک تهران طی گزارشی در تاریخ 1/12/45 به اداره کل سوم ساواک که عهده‌دار به اصطلاح امنیت داخلی کشور بود می‌نویسد:
«یکی از طلاب مدرسه و مسجد حمام قبله واقع در پشت بوذرجمهری نو اظهار داشته است آقای شیخ احمد مجتهدی امام جماعت مسجد حمام قبله چهار هفته قبل از راه آبادان با پرداخت چهارصد تومان به طور غیر مجاز به عراق مسافرت نموده است...» 2
این همان سفری است که طی آن آیت‌الله مجتهدی به اتفاق شهید غلامحسین حقانی از شهدای فاجعه انفجار بمب در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی به عراق می‌روند. شهید حقانی در پاسخ به بازجویی کمیته مشترک ضد خرابکاری ماجرای این مسافرت را چنین تشریح می‌کند:
«... در حدود 8 یا 9 سال قبل پیش از محرم دو نفر از آقایان تهران به نام آقای حاج شیخ احمد مجتهدی تهرانی امام جماعت مسجد ملاجعفر واقع در خیابان ری بازارچه نائب‌السلطنه و حاج میرزا علی‌ آقا سعیدیان از قم آمدند منزل آقای سجادی تهرانی و گفتند ما عازم عراق هستیم و من هم خیلی شوق داشتم و کارهای خود را انجام دادم و رفتم ایستگاه راه‌آهن و همراه آقایان به آبادان رفتیم. البته در اوایل طلبگی که در تهران بودم نزد ‌آقای مجتهدی درس می‌خواندم و در همان مسجد ایشان هم معمم شدم و با یکدیگر کاملاً مربوط بودیم. در آبادان در مدرسه علمیه وارد شدیم و بالاخره توسط آقای قائمی امام جماعت آبادان شخصی به نام شیخ رجب قاچاق‌بر پیدا شد و نفری چهارصد تومان از هر کدام ‌گرفت و با زحمت فراوان بعد از چند شبانه‌روز وارد نجف اشرف شدیم...» 3
آیت‌الله مجتهدی به همراه دوستانش موفق به دیدار امام خمینی (ره) در این سفر گردید. بازجوی ساواک نیز طی مراحل مخلتف بازجویی از شهید حقانی به دنبال کشف همین مطلب است که آیا آنها به دیدار امام نیز رفته‌اند و اگر رفته‌اند‌ چه موضوعاتی بین آنها رد و بدل شده است. شهید حقانی نیز با زیرکی پس از بیان دیدارهای متعددشان با سایر علما و مراجع نجف، جریان ملاقات با امام (ره) را چنین بیان می‌کند: «.... و نیز چند شب برای نماز جماعت حاج‌آقا روح‌الله خمینی به مدرسه آیت‌الله بروجردی رفتیم و دردرس ایشان نیز در یکی از مساجد بازار نجف رفتیم و همچنین یک شب در منزل ایشان که شبها جلوس عمومی داشتند رفتیم که چند مسئله فقهی و اصولی هم آقایان مجتهدی و سعیدیان و اینجانب نزد ایشان مطرح نمودیم و پاسخ شنیدیم...» 4
مهمترین و پرثمرترین فعالیت ‌آیت‌الله مجتهدی تعلیم و تربیت نوجوانان و جوانانی بود که به صورت تمام وقت یا پاره‌وقت در حوزه علمیه ایشان حضور یافته و با فراگیری علوم اسلامی و تهذیب نفس غالباً افراد مفیدی شدند. بسیاری از آنان به فیض عظیم شهادت نائل شده و تعدادی نیز هم اکنون با تصدی پستهای مختلف سیاسی ـ فرهنگی در حال خدمت بوده و غالب آنها نیز در گوشه و کنار ایران اسلامی و بعضاً در خارج از کشور به تبلیغ دین و معارف اسلامی اشتغال دارند.
از جمله معروفترین شاگردان ایشان می‌توان به بزرگانی همچون شهید حجت‌ الاسلام غلامحسین حقانی، شهید سید‌مجتبی صالحی خوانساری، شهید دکتر مصطفی چمران، شهید دکتر محمد‌علی فیاض‌بخش، شهید دکتر محمود قندی،‌سردار شهید محمد بروجردی و شهید مهندس محمد‌جواد تندگویان اشاره نمود. 5
مسلماً این بخش از اقدامات و کوششهای آیت‌الله مجتهدی نیز از چشمان مأموران امنیتی رژیم شاه مخفی نماند. ساواک تهران درتاریخ 17/10/46 طی گزارشی به اداره کل سوم چنین اعلام نمود:
«... در اثر تبلیغ نامبرده عده‌ای از جوانان به لباس روحانیت درآمده‌اند و در تاریخ 13/10/46 اظهار داشت تصمیم دارد مجلسی برگزار و چند نفر از طلاب را عمامه بگذارد و اظهار نمود در این موقع که دولت می‌خواهد آهسته آهسته عمامه را بردارد من مشغول هستم یک عده جوان تازه‌ نفس را آماده نموده و به سرشان عمامه بگذارم تا ببینم من غالب می‌شوم یا دانشگاه ضد روحانیت.
 

نظریه منبع:

 1ـ عمل شیخ مزبور از جهت تعلیم دادن جوانان به درس دینی اشکالی ندارد اشکال کار از این جهت است که نامبرده فوق العاده در جوانان نفوذ دارد. چنانچه بخواهد جوانان را علیه دولت تحریک نماید جلوگیری از آن خیلی مشکل است.
2ـ‌ تبلیغات سوئی که شخص مزبور از جهت دشمنی با دولت در مغز جوانان وارد می‌نماید بسیار مضر است.
3ـ نامبرده جوانانی را ضد دولت و ضد برنامه دولت تربیت می‌نماید مثلاً اقوام چند نفر از این جوانان از نظر مادی و معنوی بسیار قوی هستند ولی این جوانان با وضع بسیار بدی در حیاط مسجد زندگی نموده و در اثر تبلیغات شیخ مزبور فعالیت در این جامعه را حرام و کمک به دولت و اجرا کردن برنامه‌های دولت را برخلاف دین خود می‌دانند.» 6
در پاسخ به این گزارش ناصر مقدم مدیر کل اداره کل سوم ساواک طی نامه‌ای به ساواک تهران دستور می‌دهد:
«... ضمن نفوذ در جلسات متشکله این مسجد با استفاده از منابع مربوطه اعمال و رفتار و تماسهای این شخص را تحت نظر قرارداده و به محض مشاهده فعالیت مضره و مشکوکی از او مراتب را با تعیین مشخصات کامل و ارسال یک قطعه عکس وی اعلام دارند. 7»


گزارشهای بعدی ساواک تهران حاکی از تشدید فعالیتهای آیت‌الله مجتهدی است. ساواک مزبور در گزارش مورخ 25/4/47 خود به مرکز این گونه اعلام داشته:
«نامبرده بالا که یکی از روحانیون مخالف بوده و عده‌ای طلاب را مطابق عقیده و روش خود پرورش و تعلیم می‌دهد اخیراً تعداد شاگردان خویش را افزایش داده است. این محصلین جدید دانش‌آموزان دبیرستانی و دبستانی می‌باشند که مشارالیه اولیاء آنها را تبلیغ نموده مبنی بر اینکه در مدارس دولتی علاوه بر اینکه به امور دینی توجه نمی‌شود بین فرزندان مسلمانان تبلیغات ضددینی می‌نمایند بنابراین اولیاء دانش‌آموزان وظیفه دارند که از فرزندانشان نسبت به امور دینی مراقبت بیشتری بنمایند. در نتیجه عده‌ای از اولیاء دانش‌‌آموزان فرزندان خود را مجبورکرده‌اند که با استفاده از تعطیلات تابستان در جلسات مجتهدی حاضر شوند.» 8
بدنبال این گزارش، ساواک مرکز در تاریخ 10/5/47 با ارسال نامه‌ای برای ساواک تهران ضمن تأکید مجدد بر مراقبت کامل از جلسات ایشان و تسریع در ارسال یک نسخه بیوگرافی ملصق به عکس ایشان اطلاعات تکمیلی ذیل را خواستار شد:
«... هدف و انگیزه مجتهدی از تشکیل این قبیل جلسات روشن و هرگونه سوابقی دال بر مخالفت وی موجود است اعلام دارند.» 9
آیت‌الله مجتهدی از جمله علمایی بود که از امام خمینی (ره) اجازه نامه اخذ وجوهات شرعیه داشت. 11 علاوه بر این حضرت امام (ره) در نامه‌ای که در تاریخ 17/11/53 برای حجت‌الاسلام سید‌احمد خمینی (ره) ارسال داشته، پس از ذکر مقدمه‌ای نام ایشان را درکنار علمای دیگر نظیر آیات عظام عبدالکریم حق‌شناس، مجتبی تهرانی، مرتضی تهرانی، سید‌محمد‌حسین لنگرودی، سید‌محمد‌علی لواسانی و ...به عنوان علمایی که در تهران هستند و عهده‌دار گرفتن وجوهات شرعیه و ارسال آن به نجف هستند، ذکر می‌کند. 12 شناسایی این افراد یعنی کسانی که واسطه ارسال وجوهات شرعیه برای امام خمینی (ره) بودند یکی از مأموریتهای اصلی دستگاه امنیتی رژیم شاه بود. یکی از گزارشهای ساواک تهران در تاریخ 16/6/1355 به خوبی بیانگر این موضوع است:
«رضا شریفی حدود ساعت 2000 روز 5/6/35 در منزل حبیب‌الله کبیری در جلسه هیئت مکتب قرآن ضمن یک مذاکره خصوصی به دوستش اظهار داشته اخیراً مبلغ دو هزار ریال بابت خمس و مبلغی هم بابت سهم امام داشتم که آن را نزد شیخ احمد مجتهدی، پیشنماز مسجد و مدرسه حاج ملاجعفر واقع در خیابان ری مقابل خیابان ادیب‌الممالک، بازارچه نائب‌ السلطنه، مقابل حمام قبله، کوچه امینی، بردم. ابتدا مجتهدی از من سؤال کرد مقلد کدام یک از مراجع هستی؟ به او گفتم مقلد آیت‌الله خمینی، سپس گویا مدت یک هفته روی من تحقیق کرد و پس از یک هفته وجوهات مزبور را از من گرفت و بعداً یک برگ رسید آیت‌الله خمینی را که ممهور به مهر و امضاء او بود به من تحویل داد. شریفی اضافه نمود، شیخ احمد مجتهدی گهگاه در هنگام تدریس در مسجد حاج ملاجعفر یادی از خمینی نموده...» 13
حضرت آیت‌الله مجتهدی با وجود مشغله فراوان از قبیل تدریس، منبر، نظارت بر طلاب و اداره امور حوزه علمیه هیچگاه از امر تألیف غافل نشد. رساله محرم و نامحرم، رساله گناهان کبیره،ر ساله احکام الغیبه و کتاب ارث از جمله تألیفات ایشان است که به زیور طبع ‌آراسته شده است. کتاب احادیث اهل بیت (ع) و کتاب زندگینامه مرحوم حاج شیخ محمد‌حسین زاهد نیز توسط ایشان تألیف شده که هنوز چاپ نشده است. سرانجام این عالم ربانی به علت عفونت ریه در سن هشتاد و چهار سالگی درتاریخ 23/10/1386 برابر با چهارم محرم‌الرحرام 1429 قمری در تهران درگذشت. پیکر مطهر این روحانی وارسته پس از تشییعی باشکوه از مدرسه شهید مطهری تا حوزه علمیه ایشان و اقامه نماز توسط آیت‌الله محمد‌رضا مهدوی کنی در حوزه علمیه مجتهدی به خاک سپرده شد.

مرتضی شریف‌آبادی
پانوشت‌ها:
1. آداب‌الطلاب، شاکر برخوردار فرید، انتشارات صبا، چاپ دوم، بهار 1384، صص 80 ـ 70.
2. آرشیو اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، سند مورخ 1/12/45، شماره 26772 / 20 ه‍ 3
3. شهید غلامحسین حقانی به روایت اسناد ساواک، مرکز بررسی اسناد تاریخی، چاپ اول، پائیز 1384، ص 250.
4. همان، ص 260.
5. آداب‌الطلاب، همان، صص 124 ـ 114.
6. آرشیو اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، سند مورخ 17/10/46، شماره 31006 / 20 ه‍ 3.
7. آرشیو اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، سند مورخ 22/11/46، شماره 77579 / 316.
8. آرشیو اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، سند مورخ 25/4/47، شماره14886 / 20 ه‍ 3.
9. آرشیو اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، سند مورخ 10/5/47، شماره31937 / 316.
10.
11. صحیفه امام خمینی (س)، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س) چاپ اول، پائیز 1379، ج اول، ص 464.
12. سیر مبارزات امام خمینی در آئینه اسناد به روایت ساواک، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ اول، ج هفتم، ص 365.
13. آرشیو اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، سند مورخ 16/6/55، شماره 23219 / 20 ه‍ 12.
14. آداب الطلاب، همان، ص 517

منبع : موسسه مطالعات وپژوهش های سیاسی

سه شنبه پانزدهم 11 1387

طاهره سجادی به عنوان یکی از نیروهای مبارز مسلمان در کنار همسرش مهدی غیوران فعالیت‌ها و مبارزات سیاسی خود را از دهه‌ی پنجاه آغاز کرد...آنچه می خوانید بخش کوتاهی از خاطرات اوست...

                                   

به دلیل ارتباط با پرونده ترور آمریکایی‌ها در ایران دستگر و تحت شکنجه‌های خوفناکی قرار گرفت.
غیوران و همسرش طاهره سجادی با این تصور که کمک به سازمان، کمک به نهضت اسلامی است، خانه و زندگی خود را در اختیار اعضای آن قرار دادند. با آگاهی ساواک از این ارتباط و همکاری، طاهره سجادی و همسرش دستگیر شدند و زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها قرار گرفتند. او به پانزده سال زندان و غیوران به حبس ابد محکوم شد.
طاهره سجادی (غیوران) نمونه‌ای از زنان مبارزی است که سالها پیش جهت ستیز با رژیم مستبد شاه، قیام کرد و سخت‌ترین شکنجه‌ها را به جان خرید. وی در سال ۱۳۲۱ در خانواده‌ای مذهبی در تهران متولد شد و از کودکی و دوران تحصیل، با تعالیم اسلامی آشنا شد و در سال ۱۳۳۸ با مهدی غیوران یکی از مبارزان مومن، ازدواج کرد.
سجادی از این پس بیشتر در مسایل سیاسی وارد شد و پس از نهضت امام خمینی، به عنوان یک زن مسلمان بیشتر نسبت به جامعه‌ی خود احساس مسئولیت کرد و به همراه همسرش در سال ۱۳۵۴ دستگیر و شدید‌ترین شکنجه‌ها را تحمل نمودند.
وی در آذر ۱۳۵۷ در اوج مبارزات مردم مسلمان ایران به رهبری امام خمینی از زندان آزاد شد و همراه مردم به گسترش مبارزات پرداخت و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز به تحکیم مبانی انقلاب پرداخت و سرانجام، فرزندش را در راه دفاع از سرزمین اسلامیش، در جنگ عراق علیه ایران تقدیم کرد.
● بازجویی و شکنجه:
نزدیک کمیته، چشم‌‌هایم را بستند. منوچهری به ماموری که کنارم نشسته بود، گفت: «سرش را پائین بیاور و نگهدار». به تندی گفتم به من دست نزن خودم سرم را پائین می‌آورم. در کمیته با همان چشم بسته شروع به بازجویی کردند. سعی می‌کردند محیط را وحشتناک‌تر از آنچه بود، نشان دهند. یکی فریاد می‌زد ببریدش زیرزمین، ببریدش تو سیاه‌چال و بعد از پله‌ها پائین می‌آوردند. در زیرزمین، حسینی داد می‌زد مار بیارین، بطری بیارین و تهدیدات دیگر. من تصورم این بود که در یک زیرزمین قدیمی نم‌دار و تاریک هستم و عده‌ای حیوانات وحشی انسان‌نما که سیلی می‌زنند، مو می‌کنند، کابل می‌زنند و فحش‌های رکیک می‌دهند، محاصره‌ام کرده‌اند و همگی نعره می‌زنند، بگو، بگو. با همه‌ی این ها آن شب چون فکر و ذهنم متوجه این بود که چیزی نگویم، درد و ناراحتی زیادی احساس نمی‌کردم.
آنها تا صبح در حالی که چشمم بسته بود، از پله‌های زیادی بالا و پائینم ‌بردند، اذیتم می‌کردند، من هم سعی می‌کردم با داد و فریادم آنها را ناراحت کنم، داد می‌زدم که به من دست نزنید و بگذارید خودم پائین بروم و وقتی رها می‌کردند، نرده‌ها را می‌گرفتم و پائین نمی‌رفتم که مثلا از پائین می‌ترسم. دوباره مرا از پله‌ها بالا می‌آوردند، دوره‌ام می‌کردم، یکی می‌زد بعد دیگری، بعد...
در اتاق بازجویی بالا، گاهی چشمم را باز مِی‌کردند، عده‌ای از بازجوها در اطراف نشسته بودند، بعضی از آنها چهره‌ی دلسوزانه به خود می‌گرفتند.
محمدی یکی از بازجوها بود که شمایلی با زنجیر طلا به گردنش بود (نمی‌دانم شمایل کی بود). زنجیر را به شکل خاصی با دست می‌کشید و به آن قسم می‌خورد که اگر حرف بزنی آزادت می‌کنم.
دیگری عکس شاه را نشان می‌داد و می‌گفت به جقه‌ی اعلیحضرت چنین و چنان می‌کنم (قسم به جقه اعلیحضرت برای آنها قسم جلاله بود.)
نزدیک صبح بود که مرا پشت بند گذاشتند. منوچهری به نگهبان گفت: «نگذار بخوابد». از نگهبان مهر خواستم، نداد و همان‌جا روی یک تکه مقوا، نماز صبح را خواندم. یادم نیست توانستم وضو بگیرم یا نه. یک شبانه روز پشت بند بودم و نمی گذاشتند بخوابم. اگر می‌گذاشتند هم با آن همه هول و هراس و ناله و فریاد، خوابم نمی‌برد. آنها اطلاعاتی در مورد افرادی که به خانه‌ی ما آمده بودند و دستگیر نشده بودند از من می‌خواستند. اگرچه برای ساواک تقریبا مشخص بود که من اطلاعات زیادی ندارم، چون افرادی که دستگیر شده بودند احتمالا گفته بودند که ارتباط من محدود بوده است.
برای ساواک این احتمال وجود داشت که افرادی از دوستان غیوران را بشناسم که به نوعی مخالف رژیم باشند، ولی من بر این موضع پافشاری می‌کردم که فردی بی‌اطلاع هستم و اطلاعاتم از جریان مبارزه و سیاست بسیار محدوده و به اندازه‌ی شناخت مختصر از افرادی است که به منزل ما می‌آمدند و در آمدن آنها به منزل هم، من نقشی نداشته‌ام. البته با سابقه‌ای که بار اول پیدا کرده بودم، آنها حساس شده بودند.
بالاخره بعد از دو روز، مرا به قسمتی از کمیته که عکاسی در آن قرار داشت، بردند. در گوشه‌ای از این محل بر روی یک تخت فلزی فنری، مرد برهنه‌ای (از کمر به بالا) را بسته بودند و بازجو چراغ الکلی لوله بلندی را در دست داشت که شعله‌ی آن را به زیر تخت می‌گرفت. با حرارت چراغ، فنر داغ می‌شد و بدن او را می‌سوزاند. قلبم فشرده شد، نمی‌دانم کی بود، به نظرم رسید صمدیه لباف است. در عکاسی اجازه ندادند از بلوز زندان به عنوان حجاب استفاده کنم. عکس گرفتند و بعد مرا به بند یک، به سلول انفرادی (که شماره‌ی آن را فراموش کرد‌ام) بردند. زندان کمیته یک ساختمان قدیمی دایره‌ای شکل سه طبقه بود و شش بند داشت.
در طبقه‌ی زیرین که سرد و نمناک و پر از موش بود، بند‌های یک و دو، قرار داشت که مخصوص سلول‌های انفرادی بود. هر بند دارای راهروی طویلی بود که راهروهای کوچک و کوتاهی از آن منشعب می‌شد و سلول‌های انفرادی در این راهروهای کوچک قرار داشت. سلول‌ها تقریبا به مساحت ۲×۵/۱ بود و معمولا در مواقعی که زندانی زیاد می شد، چند نفر را در آن جای می‌دادند. در قسمت بالای سلول به طرف راهرو پنجره کوچکی بود که با میله و توری پر از دوده و تار عنکبوت، پوشیده شده بود. پشت این پنجره، لامپ کم‌نوری حدود ۱۵ یا ۱۰واتی قرار داشت. این بود که سلول نیمه تاریک بود و به زحمت می‌شد در آن چیزی را دید. کف‌پوش سلول از گلیم‌هایی بود که آن قدر از پای زندانیان مجروح بر روی آن چرک و خون ریخته شده بود بسیار بدبو شده بود. بازجوها با کابل به کف پاها می‌زدند، پا ورم می‌کرد و می‌شکافت، سپس آن را پانسمان می‌کردند و بعد بر روی همین زخم‌های پانسمان شده با لگد می‌کوبیدند، دوباره از زخم‌ها چرک و خون باز می‌شد که اغلب با تب همراه بود. زندانیانی که به علت زخم‌های عفونی، هفته‌ها از حمام کردن محروم بودند، در بعضی از سلول‌ها (بیشتر سلول آقایان) دچار شپش می‌شدند و مسئولین زندان هراز چندی، گلیم‌ها و پتوها را سم‌پاشی می‌‌کردند که البته بعد از سم‌پاشی گلیم‌های خیس را دوباره در سلول پهن می‌کردند. در هفته‌های اولیه، متوجه شدم که در تمام سطح گردن و سینه‌ام زخم‌هایی به صورت کورک‌های درشت و دردناک زده که مسلما بر اثر همین آلودگی محیط بود. البته در چنان شرایطی و آن بازجویی‌ها، این زخم‌‌ها نمی‌توانست اهمیتی داشته باشد، این بود که فقط همان یک بار متوجه آن شدم و دیگر نفهمیدم که زخم‌ها تا کی بود و کی از بین رفت.
در راهروی بند، بخاری بزرگی بود که دودکش نداشت، تمام سقف سلولها و راهرو سیاه بود. نگهبان‌ها گاهی با هم شوخی می‌کردند و دمپایی‌های خود را به سقف راهرو پرت می‌کردند. جای دمپایی چند میلی متر فرو رفته، سفید می‌شد. با این وضع پنجره‌ای هم که باعث جریان طبیعی هوا شود وجود نداشت. از آفتاب و هواخوری هم خبری نبود. به هر زندانی، یک پتوی سربازی که گاهی کهنه و نازک شده بود، می‌دادند. با این که تابستان بود و گرمای مرداد ماه، ولی یک پتو برای زندانیانی که اکثرا بدن‌هایی کوفته و بیمار داشتند، در آن محیط سرد و نمناک کفایت نمی‌کرد.
من شبها خیلی سردم می‌شد، بخصوص در شب‌های اول، چنان می‌لرزیدم که دندان‌هایم به هم می‌خورد. یکی دو شب از نگهبان پتو خواستم، وقتی نگهبان در راهروی بند صدا می‌زد: «پتوی اضافی»، صدای زندانیان به گوش می‌رسید که هر کدام، شماره‌ی سلول‌هایشان را اعلام می‌کردند: «یک، پنج، هفت، بیست.»
شب‌های بعد که متوجه شدم هر کس یک پتو دارد و زندانیان سلول‌های دیگر پتوهای خودشان را به ما می‌دهند، دیگر پتو نخواستم.
همان یک پتو را به خودم می‌پیچیدم و تحمل می‌کردم. البته از خواب هم خیلی خبری نبود. چون نیمه شب هم، ما را به اتاق بازجویی می‌بردند. روز چهارم بازجویی، در اثر ضربه‌ها و رفتار وحشیانه‌ی بازجوها، دچار ناراحتی و مشکلاتی شده و یک شبانه روز در بیمارستان شهربانی بستری شدم.
کمیته‌ی ساواک واقعا جهنمی بود. من قبلا چیز‌هایی از آن شنیده‌ بودم، ولی وقتی آنجا قرار گرفتم، دیدم واقعا شدت فشار و سرکوب و وحشیگری ساواک بیان شدنی نیست و به اصطلاح «شنیدن کی بود مانند دیدن!»
چند روزی از بازجویی‌ام می‌گذشت، دختر جوانی به نام زینت را به اتاق بازجویی آوردند. آرش به او گفت به این بگو (اشاره به من) حرف‌هایش را بزند. زینت به من گفت حرف‌هایت را بزن (البته این روش معمول در ساواک بود.) بعد آرش از او پرسید: «زینت، چند وقت است که تو اینجا هستی؟»‌ زینت گفت: «چهل روز است.» مغزم صوت کشید! بی‌اراده زیر لب گفتم چهل روز! برایم عجیب بود. با تعجب این دختر را ورانداز می‌کردم، ببینم چه جور موجودی است که توانسته چهل روز در این جهنم زنده بماند! اتفاقا همان وقت آرش را صدا کردند و زینت در یک فرصت کوتاه به من گفت: «تمام می‌شود.» این جمله کوتاه، اما امید‌بخش تاثیر بزرگی بر من داشت. تا مدت‌ها و در جریان آن بازجویی‌های سخت، مثل یک نوار در ذهنم تکرار می‌شد که، تمام می‌شود، تمام می‌شود...
دو ماه در سلول انفرادی بودم، اوایل برای حساب کردن روزها با سنجاقی که در لباسم مانده بود و آن را پنهان کرده بودم(چون ما در کمیته‌ی ساواک، هیچ چیز در اختیار نداشتیم، نه مسواک، نه شانه و نه حتی قاشق و نه ... تمام مدتی که در آن جا بودیم، با دست غذا می‌خوردیم )روی دیوار خط می‌کشیدم.
در حدود ۳۸ _ ۳۹ روز خط کشیده بودم که دیگر تاریخ را قاطی کردم، فراموش کردم که این خط را دیروز کشیده‌ام یا امروز.
بعدها وقتی به سلول عمومی آمدم، فهمیدم مدت انفرادی من دو ماه بوده است. در این مدت، بازجویی در تمام شبانه‌روز انجام می‌شد، وقت و بی‌وقت، نیمه شب، صبح، عصر، در تمام مدت شبانه‌روز، نگهبانان برای بردن زندانیان به بازجویی در رفت و آمد بودند.
در بعضی از سلول‌های انفرادی به علت تعداد زیاد زندانی، دو یا سه نفر بودند. این بود که تقریبا صدای نفس و همهمه‌ی بسیار آرامی در بند وجود داشت، ولی به محض چرخاندن کلید و باز شدن در آهنین بند، صداها همه خاموش و نفس‌ها در سینه حبس می‌شد! زندانیان با دلهره و انتظار در حالی که همه سراپا گوش بودند، مسیر چکمه‌های نگهبان را دنبال می‌کردند که نگهبان در کدام سلول را باز خواهد کرد؟! و تا وقتی در یکی از سلول‌ها باز نمی‌شد، همه جا سکوت بود. من که در بند یک و در طبقه‌ی پایین بودم برای رفتن به اتاق بازجویی (اتاق آرش) باید پله‌های سه طبقه را طی می‌کردم. پله‌هایی که پر از چرک و خون بود. زندانیان را با پاهای مجروح و ورم کرده از این پله‌ها بالا و پایین می‌بردند. در تراس‌های دایره‌ای جلوی اتاق‌های بازجویی، افرادی بی‌رمق که به نظر می‌رسید در حال احتضارند افتاده بودند، احتمالا اینها را در آفتاب گذاشته بودند تا شاید رمقی بگیرند. افرادی را که با این وضع دیدم، نمی‌دانم زنده ماندند یا همان‌جا از بین رفتند، چون آنها را نمی‌شناختم.
یکی از آنها جوان دانشجویی بود که بازجوها درباره‌ی او با هم صحبت می‌کردند. او به جرم داشتن یک کتاب، آن هم به اشتباه، دستگیر شده بود. برای بازجوها، به هر قیمتی، گرفتن اطلاعات مهم بود. در ساواک، حیات برای زندانی یک حق نبود، بلکه باید زندانی زنده بماند تا از او اطلاعات بگیرند. شبانه روز صدای خشک و خشن کابل‌ها بود که بر بدن و پاهای مبارزان فرود می‌آمد و فعالیت پانسمانچی که پاها را برای استقبال مجدد از کابل‌ها آماده می‌‌کرد و صدای نعره و عربده بازجوها که فحش می‌دادند و نعره می‌زدند، بگو، بگو...
در کمیته‌ی مشترک ما به عینه می‌دیدیم که پایه‌های رژیم پهلوی بر روی این کابل‌ها و کابل به دست‌ها استوار است. از خود بازجوها بارها شنیدم که می‌گفتند تا ما هستیم امکان هیچ تغییری نیست، نه حکومت اسلامی نه سوسیالیستی و نه...


   خبرگزاری فارس

بررسی سوابق علمی آیت‌الله طاهری نشان می‌دهد ایشان تحصیلات عالیه‌ی حوزوی خود را در نجف گذراندند. این دوره قریب هفده سال (۱۳۳۳-۱۳۵۰) طول کشید و او از مراجع عظام و اساتید برجسته ی وقت نظیر آیت‌الله العظمی شاهرودی ، آیت‌الله آقا میرزا باقر زنجانی و آیت‌الله میرزا هاشم آملی ، درجه‌ی اجتهاد را اخذ کرد و سپس به ایران مراجع نموده، در منطقه‌ی گرگان اقامت گزید.

                                   

طرح نامه امام در منابر خود و مبارزه‌ی قاطع با عناصر کمونیستی در منطقه و به خصوص ارتباط با دانشجویان محلی و پاسخ به مسائل مذهبی و سیاسی آنها برخی از محورهای مبارزات او را در این مقطع شکل می‌داد و از همین رو چندین بار از سوی ساواک احضار و تذکراتی به وی داده شد. تا اینکه از اوایل سال ۱۳۵۶ به دامنه‌ی فعالیت‌های خود افزود و مدرسه ی علمیه‌ی گرگان را مرکز نشر و توزیع اعلامیه‌های امام قرار داد و حتی از این مکان برخی از نوارها و کتب امام خمینی را تکثیر و توزیع می‌نمود.وی در اواسط خرداد دستگیر و بعد از چند روز بازجویی به همراه چند تن دیگر از یاران و همرزمان خود محاکمه و محکوم به تبعید گردیدند. مدت محکومیت وی یکسال و نیم تبعیدگاه‌های وی به ترتیب‌ یاسوج، انارک و سقز بود.
بررسی سوابق علمی آیت‌الله طاهری نشان می‌دهد ایشان تحصیلات عالیه‌ی حوزوی خود را در نجف گذراندند. این دوره قریب هفده سال (۱۳۳۳-۱۳۵۰) طول کشید و او از مراجع عظام و اساتید برجسته ی وقت نظیر آیت‌الله العظمی شاهرودی ، آیت‌الله آقا میرزا باقر زنجانی و آیت‌الله میرزا هاشم آملی ، درجه‌ی اجتهاد را اخذ کرد و سپس به ایران مراجع نموده، در منطقه‌ی گرگان اقامت گزید. ۱
طرح نامه امام در منابر خود و مبارزه‌ی قاطع با عناصر کمونیستی در منطقه و به خصوص ارتباط با دانشجویان محلی و پاسخ به مسائل مذهبی و سیاسی آنها برخی از محورهای مبارزات او را در این مقطع شکل می‌داد و از همین رو چندین بار از سوی ساواک احضار و تذکراتی به وی داده شد. تا اینکه از اوایل سال ۱۳۵۶ به دامنه‌ی فعالیت‌های خود افزود و مدرسه ی علمیه‌ی گرگان را مرکز نشر و توزیع اعلامیه‌های امام قرار داد و حتی از این مکان برخی از نوارها و کتب امام خمینی را تکثیر و توزیع می‌نمود.
واقعه‌ی رحلت آقا مصطفی خمینی و برگزاری مجالس ترحیم ایشان، جرقه‌ی نهضت را شعله‌ور ساخت. آیت‌الله طاهری نیز مصمم شد تا مجلس ترحیمی برپا نماید. اما علی‌رغم اینکه اعلامیه‌ی فراخوان عمومی برای حضور مردم در این مراسم نیز صادر شده بود. دستگاه امنیتی مانع برگزاری جلسه شد. همین ماجرا برای مجلس ترحیم چهلم شهدای قیام ۱۹ دی قم نیز تکرار شد ولی این بار بعد از بستن مسجد از سوی نیروهای امنیتی، مردم در مدرسه‌ی علمیه تجمع نموده و ایشان با ایراد سخنرانی مختصر و خواندن فاتحه مراسم را برگزار کرد. وقایع انقلاب با شدت تمام ادامه داشت. چندی بعد چهلم شهدای تبریز پیش آمد و این بار مراسم ترحیم آنان در مسجد گل‌خم برگزار گردید و آیت‌الله طاهری یکی از سه سخنران این مراسم بود. موفقیت در برپایی این مراسم باعث شد مجالس بعدی را جمله اربعین شهدای یزد و ... نیز هر چه باشکوه‌تر برگزار گردد و دامنه‌ی انقلاب روز به روز گسترش یابد .
صرف نظر از سلسله مراسم‌های ترحیم و اربعین شهدا، سالروز قیام ۱۵ خرداد ۱۳۵۷ بار دیگر فرصت جدیدی برای برپایی تظاهرات به دست مبارزان داد . علی‌رغم اینکه آیت‌الله طاهری در برپایی تظاهرات آن روز نقش و حضور فعالی نداشت ولی بنابر خاطراتش مأموران امنیتی با نفوذ در داخل تظاهرکنندگان، مسیر و مقصد تظاهرات را به طرف مسجد محل اقامه‌ی نماز جماعت او هدایت کردند تا با معرفی او به عنوان بانی این تظاهرات او را دستگیر نمایند. بدین ترتیب وی در اواسط خرداد دستگیر و بعد از چند روز بازجویی به همراه چند تن دیگر از یاران و همرزمان خود محاکمه و محکوم به تبعید گردیدند. مدت محکومیت وی یکسال و نیم تبعیدگاه‌های وی به ترتیب‌ یاسوج، انارک و سقز بود.


● یاسوج
این شهر مرکز استان کهکیلویه و بویراحمد بوده و تقریبا در جنوب غربی ایران واقع است. خاطرات آیت‌الله طاهری از بدو ورود به یاسوج حاکی از آن است که وی نیز همچون سایر تبعیدی‌ها نخست سراغ روحانی منطقه را گرفته و شخصی به نام ولایتی را به او معرفی نمودند. ولایتی نیز در پی تشدید وقایع نهضت و انقلاب،‌ فعالیت‌هایی در منطقه انجام داده و به همراه برخی جوانان انقلابی، مبارزاتی را سامان داده بود. اما دستگاه امنیتی در یاسوج به شدت سلطه داشت و با احضار وی او را از فعالیت‌ بیشتر بازداشته بود. در چنین اوضاع و احوالی حضور طاهری در آن شهر فضا را دگرگون کرد و بار دیگر دامنه‌ی مبارزه شدت گرفت. تبعید آیت الله طاهری در آن شهر بهانه‌ای برای ولایتی فراهم کرد که در سخنرانی‌ها و برنامه های مبارزاتی خود، به خصونت نظام حاکم با روحانیت و علمای دین بیش از پیش دامن زده و هیأت حاکمه را مخالف اسلام معرفی کند.
بعد از مدتی آیت‌الله طاهری به جای ایشان اقامه‌ی نماز مغرب و عشاء را به عهده گرفت و چون بقیه مبارزان در تبعید از این فرصت استفاده کرد و در بین دو نماز برای نمازگزاران در خصوص مسائل انقلاب و گسترش آموزه‌های نهضت سخن گفت. برنامه تبلیغاتی دیگر وی در این مقطع، برگزاری جلسات برای دانشجویان اردوی تابستانی یاسوج و به خصوص تدریس قرآن برای آنان بود. ناگفته پیداست که در پوشش این جلسات سخن گفتن از ماهیت نهضت و تلاش برای افزایش و رشد آگاهی سیاسی مخاطبان هدف اصلی وی بود. همین تکاپوها باعث شد بعد از دوبار احضار و تذکر، محل تبعید وی را تغییر دهند و از یاسوج به انارک انتقال دهند.


● انارک
انارک ، یکی از شهرهای مرکزی ایران و در حوزه‌ی استان یزد قرار دارد. به دلیل هم‌جواری با شهر نائین در حوزه‌ی استان اصفهان، به انارک نائین هم شهرت دارد. از همین رو، این شهر از بسیاری جنبه‌ها متأثر از اصفهان است تا یزد. به خصوص آن که فاصله‌ی آن تا اصفهان (۱۳۹ کیلومتر) کمتر از نصف فاصله آن تا یزد می‌باشد. آیت‌الله صادق خلخالی از جمله تبعیدی‌های پیشین به این شهر، شرح مفصلی (قریب ۳۰ صفحه) در نخستین کتاب خطارات تبعیدش از اوضاع جغرافیایی، اجتماعی و مذهبی انارک ارائه داده است.۲ البته علاوه بر نامبرده برخی دیگر از انقلابیون تبعیدی‌ به اسامی : آیات و حجج اسلام مرتضی پسندیده، احمد کلانتر ، عباس ضیغمی و هادی خسروشاهی همگی به سال‌ها تبعید به انارک محکوم شدند. ۳
بر اساس اسناد و خاطرات، تعداد تبعیدی‌ها به انارک در دوران نهضت را می‌توان بیش از ده نفر بر‌اورد کرد. از این رو این شهر یکی از مراکز ثقل و حضور دائمی تبعیدی‌ها در این مقطع تلقی می‌شد. از جمله‌ی این تبعیدی‌ها که اسناد و مدارکی از آنان باقی‌مانده آیت‌الله طاهری گرگانی و آیت‌الله پسندیده می‌باشند.
آیت‌الله طاهری در خاطراتش نقل می‌کند که در بدو ورود به انارک تعدادی از تبعیدی‌های دیگر را در آنجا مشاهده نمود، از جمله‌ی آنان آیت‌الله مرتضی پسندیده، حجت الاسلام ناصر مکارم شیرازی، سید هادی خسروشاهی ، شیخ علی تهرانی ، استاد احمد کلانتر و غلامحسین خردمند بودند. وی اضافه می‌کند به دلیل نبودن روحانی و عالم دینی در شهر اهالی آنجا به شدت از روحانیون تبعیدی استقبال می‌کردند، و به خصوص تصریح می‌کند که بارها از آنان شنیدم که می‌گفتند خدا کند هر از چند گاهی یک روحانی را به اینجا تبعید کنند.
از نکات جالب توجهی که وی از این دوره‌ی تبعیدش بیان می‌کند دیدار مکرر طیفی از مبارزان اصفهان از تبعیدی‌های انارک بود. او تصریح می‌کند صرف نظر از اهدا کمک‌ها و امکانات و ارزاق عمومی توسط آنان، مبادله‌ی اخبار و وقایع نهضت از سوی دیدارکنندگان با تبعیدی‌ها به آنان روحیه می‌بخشید. این بخش از یادمانده‌های طاهری را اسناد ساواک آیت‌الله پسندیده نیز تأیید می‌کند. بر اساس این مدارک برخی شخصیت‌های روحانی متنفذ نظیر آیت‌الله صادق روحانی، آیت‌الله سید عیسی جزایری ( از علمای برجسته خرم‌آباد ) و سید محمد موسوی ( از علمای فارس) هیأت‌هایی را برای دیدار با تبعیدی‌های انارک و از جمله آیت‌الله پسندیده گسیل نمودند. ساواک خبر این دیدارها و حتی گفتگو‌های بین انان را گزارش نموده است. در اسناد دیگر از تداوم و تشدید این ملاقات‌ها سخن به میان آمده است. به عنوان نمونه در روز ۲/۴/۱۳۵۷ تعداد بیست دستگاه اتومبیل ـ که هیچ کدام کمتر از سه نفر نبودند ـ از شهرستان‌ها مختلف ایران به دیدار تبعیدی‌های مذکور شتافتند. ساواک در یک آمار تقریبی، گزارش داده است که در هفته تعداد یکصد دستگاه اتومبیل به ملاقات تبعیدی‌های انارک می‌روند۴ که در یک محاسبه‌ی سرانگشتی در هر روز ۱۷ دستگاه می‌شود. اگر سرنشینان هر اتومبیل را سه الی چهار نفر فرض کنیم به طور معمول روزی ۵۰ نفر به ملاقات این تبعیدی‌ها نایل می‌گشتند. پرواضح است که بررسی چنین موج‌هایی از حرکت انسان‌ها از ابعاد مغفول و ناگفته‌ی انقلاب است که بازکاوی زوایای آن همت پژهشگران تاریخ انقلاب را می‌طلبد.
درباره‌ی این بحث بایسته است که از یک نامه تاریخی آیت‌الله گلپایگانی در جوابیه‌ی تلگراف تبعیدی‌های انارک، ‌به آنان سخن گفت. نامه در تاریخ ۵ مرداد ۱۳۵۷ و در پاسخ به تلگراف : جناب عالی [ حجت‌الاسلام والمسلمین آقای مکارم] و سایر آقایان محترم تعبید شدگان که متضمن کسب دستور جهت مراجعت به قم بود» ارسال گردیده است. آیت‌الله گلپایگانی در آغاز با اشاره به برخی رفتارهای غیرقانونی هیأت حاکمه از جمله: نادیده گرفتن حق آزادی مردم، عدم مجازات عاملان دولتی قتل و حبس و شکنجه‌ی مردم، بازیچه قرار دادن مجلس ، قانون، حکومت مشروطه و انجمن‌ها، مصادره به مطلوب قانون، کاپیتولاسیون ، مداخله‌ی بیگانگان در کشور و .. تصریح می‌کند: «چگونه ممکن است در هر شهری چند نفر [ مسئولین کشوری، امنیتی و قضایی هر شهر]‌ با نام کمیسیون امنیت اجتماعی بتوانند طبق دستوراتی که به آنها [از مقامات مرکز] می‌دهند علما و فضلا و گویندگان و نویسندگان روشن‌فکر و بازرگانان متدین را که خواهان استقلال و سربلندی و سعادت و نجات مملکت از استعمار می‌باشند به هر کجا و هر نقطه ولو بد آب و هوا تبعید نمایند و به اعتراض آنها ترتیب اثر ندهند. سپس در پایان خاطرنشان می سازد: «با این وضع حقیر چه دستوری بدهم جز اینکه عرض کنم بدون جهت، با اختیار تسلیم ستمکار شدن مجوز شرعی ندارد».
«گلپایگانی ـ ۲۲ شعبان المعظم ۹۸ »۵
ناگفته پیداست که این سخن آیت‌الله گلپایگانی به مفهوم غیرقانونی و نامشروع بودن تبعید مبارزان بود و مجوز خروج و ترک تبعیدگاه را به تبعیدی‌ها می‌داد. به نظر می‌رسد که در پی چنین دستوراتی در ماه‌های نزدیک به پیروزی انقلاب طیف عظیمی از تبعیدی‌ها ـ قبل از خاتمه‌ی قانونی مهلت تبعید ـ تبعیدگاه خود را ترک گفته و به شهرهای خود مراجعت کردند.


● سقز
این شهر از شهرهای شمال غربی ایران در استان کردستان واقع شده است و فاصله‌ی آن تا مرکز استان (سنندج) قریب دویست کیلومتر است. اهالی کرد، و به ترتیب ، زبان و مذهب آنان کردی و سنی شافعی هستند.
همان‌طور که گفته شد تبعیدگاه سوم آیت‌الله طاهری گرگانی سقز بود. وی در خصوص انتقال کوتاه مدتش از یاسوج به انارک، نقل می‌کند که مأموران امنیتی مدعی بودند که او می‌بایست به سقز منتقل می‌شد و اشتباهی به انارک فرستاده شده بود. از این رو از انارک به سقز تبعید گردید. نامبرده در خصوص عزیمت از انارک به سقز خاطرنشان می‌سازد برای این منظور می‌بایست از قم عبور می‌کرد که در حرکت از خیابان‌های شهر قم شاهد تظاهرات مردمی بودند که مأموران همراهش به هراس افتادند تا مردم از مأموریت آنان اطلاع کسب نکنند. به هرحال آنان به سقز رسیدند و طاهری نیز به جمع ده نفر تبعیدی آنجا پیوست.
طاهری درباره‌ی اوضاع کردستان نقل می‌کند به طور کلی نظام حاکم ضربات سنگینی بر کردها وارد کرده بود و دستگاه امنیتی سلطه‌ی کامل بر کردستان داشت به طوری که علی‌رغم تشدید انقلاب، در آن منطقه خبری از شکل‌گیری نهضت نبود. حتی آنان به روحانیون شیعه تبعیدی‌ سوءظن داشتند و اظهار می‌کردند: «این آخوندهای شیعه در اینجا امنیت ما را بر هم خواهند زد». بر اساس همین رویکرد، نقطه‌ی عزیمت جنبش در کردستان ماهیتی استقلال طلبانه داشت. شعار نخستین آنان این بود که: «کردستان یا نباش، یا باش و کرد باش» وی خاطرنشان می‌سازد در چنین جوی تبعیدی‌ها احساس وظیفه می‌کردند که از خطر تجزیه‌طلبی در میان کردها جلوگیری کنند. به خصوص اینکه شعار مذکور زمینه‌ی سرکوب شدید نهضت را در کردستان ایجاد می کرد. بر همین اساس به تدریج جمعی از جوانان و مبارزان منطقه که از تبعیدی‌ها تأثیر پذیرفته بودند در تظاهرات‌های شهرهای کردنشین پیشگام شدند و شعارها را تغییر دادند و بعدها نیز طیفی از روحانیت کردستان از این موضع پیروی کردند و در جلساتی که آنان برای اتخاذ تصمیمات لازم جهت راه انداختن تظاهرات و صدور قطعنامه برگزار می‌کردند، روحانیون تبعیدی نیز شرکت و اظهار نظر می‌نمودند.۶
خلخالی در قسمتی از خاطراتش مربوط به بانه، اشاره‌ای هم به تبعیدی‌های سقز می‌کند. وی نقل می‌کند که بعد از دریافت حکم انتقال از لار به بانه در جریان حرکت به طرف آن شهر، از مسیر شهر سقز مأموران همراه وی مانع دیدارش با روحانیون تبعیدی‌ در سقز شدند. تبعیدی‌های سقز عبارت بودند از: آیات و حجج اسلام حسین نوری همدانی ، مرتضی فهیم کرمانی، علی‌محمد دستغیب و شیخ علی تهرانی. وی تبعیدش به بانه را به مراتب بهتر از لار ذکر کرد» و تصریح نمود: در این شهر با سایر تبعیدی‌های منطقه رفت و آمد داشته و مراوده می‌نمود. گویا علاوه بر تبعیدی‌های مذکور، شیخ محمدجواد حجتی کرمانی ـ تبعیدی‌ قیام ۱۹ دی قم به سنندج ـ از جمله دیگر تبعیدی‌های مورد نظر خلخالی در آن منطقه بود که خلخالی در جریان انتقالش و در عبور از سنندج وی را نیز دیدار نموده بود. وی در بخش دیگر خاطراتش سایر تبعید‌های منطقه‌ی کردستان را به شرح ذیل معرفی کرده است: آیت‌الله ربانی شیرازی و حجت‌الاسلام باریک بین در سردشت و حجت‌الاسلام زین‌الدین در سقز.  ۷
گفتنی است که علاوه بر ارتباطات مستمر تبعیدی‌های کردستان بایسته است از رونق چشمگیر دیدار مبارزین با تبعیدی‌ها از شهرهای مختلف از جمله: قم ، تهران ، تبریز ، اصفهان و غیره نیز در این مقطع سخن به میان آید. مجموعه‌ی این عوامل، شرایط و انگیزه‌های لازم را برای تداوم مبارزه و گسترش آموزه‌های نهضت به تبعیدی‌ها می‌داد. به عنوان نمونه در این مقطع یکی از طلاب مبارز حوزه‌ی علمیه‌ی قم برای اخذ امضای تبعیدی‌ها جهت صدور اعلامیه‌ای به نام آنها، به کردستان عزیمت نموده و در سقز و بانه ضمن دیدار با شیخ علی تهرانی ، خلخالی و .. امضای آنها را گرفته است.۸
خلخالی نیز همچون آیت‌الله طاهری گرگانی از شرایط خاص کردستان در خصوص نهضت سخن گفته و تأکید کرده است که فوق و گروه‌هایی از جمله: قادریه ،‌نقشبندیه ، خیاط و گروه قرآن در این مقطع در کردستان فعالیت می‌کردند و نفوذ معنوی این گروه‌ها در میان مردم از گسترش دامنه‌ی مبارزات تبعیدی‌ها جلوگیری می‌کرد. ایشان با قاطعیت تصریح می‌کند که تقابل برخی از علمای متنفذ کردستان با نظام جمهوری اسلامی ، ریشه در وقایع قبل از انقلاب داشت. رمز این نکته را باید در حضور قدرتمندانه‌ی ساواک در کردستان و نفوذ آن در میان علمای متنفذ منطقه جستجو کرد. وی تأکید می‌کند برخی از علمای وقت کردستان از جمله سید جلال حسینی و عزالدین حسینی از سال‌های پیش علیه امام خمینی موضع گرفته و در کردستان شایع کرده بودند که امام مخالف اصلاحات ارضی بوده بلکه از حامیان شاه است. ولی همه‌ی این تبلیغات با حضور و تکاپوهای تبعیدی‌ها در کردستان خنثی گردید. در پایان این نکته نیز ناگفته نماند که خلخالی بعد از پیروزری انقلاب از جمله کسانی بود که برای حل غائله‌ی کردستان، طی مأموریتی از طرف امام، به آنجا عزیمت نمود و بدون تردید همین سوابق شناخت افراد و جریان‌ها کمک مؤثری به وی در رسیدگی و حل بحران کرده است. ۹
همان‌طور که گفته شد روحانیون تبعیدی‌ به شهرهای کردستان با هم ارتباط مداوم دشاته و به طور مستمر در خصوص تداوم مبارزه و گسترش آموزه‌های نهضت با هم رایزنی می‌کردند. صدور دو اعلامیه‌ی جمعی از وسی این گروه بیانگر بخشی از این انسجام و هماهنگی آنان است. اعلامیه‌ی نخست در ۲۸/۲/۱۳۵۷ صادر گردیده و به افشاگری در ابعاد مختلف اقدامات هیأت حاکمه پرداخته است. و در پایان خاطرنشان گردیده که از آنان «تمام حقوق فردی و اجتماعی سلب شده و حتی سکنی و آمد و شد و تماس با مردم و اقامه‌ی جماعت و هیچگونه صحبت و موعظه را نداریم و تلگراف‌ها و نامه‌هایی که برای ما می‌آید به شهربانی فرستاده می‌شود و گاهی پس از یک هفته تلگراف یا نامه باز شده ... و ما را تهدید به قتل و ضرب می‌کنند...»۱۰
اعلامیه‌ی دوم در محکومیت محاصره‌ی منزل امام در نجف از سوی دولت عراق و انتصاب آن به نظام حاکم ایران می‌باشد.۱۱ اسامی امضاءکنندگان این دو اعلامیه عبارتند از : علی تهرانی ، سید محمد احمدی، سید محمدعلی دستغیب ، مرتضی فهیم کرمانی ، سید اسدالله مدنی ، سید محسن موسوی ، حسین نوری ، جلیل معطری و جنتی رضوی .

   پژوهشگر: رحیم روحبخش
منابع:
۱ - فصل‌نامه یاد (ارگان بنیاد تاریخ انقلاب اسالمی) سال ۱۱، شماره ۴۳-۴۲ ، بهار و تابستان ۱۳۷۵ ، صص ۵۷-۵۰
۲ - صادق خلخالی ، خاطرات در تبعید یا نقش استعمار در کشورهای جهان سوم، راه امام، تهران ۱۳۵۹ ، صص ۳۰-۳۳ ، گفتنی است که این کتاب با کتاب دو جلدی خاطرات آیت‌الله خلخالی که در سال‌های ۱۳۷۹-۱۳۸۰ از سوی نشر سایه چاپ و منتشر گردیده فرق دارد. البته مطالب اصلی آن در این کتاب اخیر آمده است.
۳ - روز شمار انقلاب اسلامی ، ج ۳ ، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی ، تهران ۱۳۷۸ ، صص ۳۰۸-۳۰۹
۴ - متن نامه‌ای آیت‌الله العظمی گلپایگانی درباره تبعید و محاکمات غیرقانونی رژیم شاه ، اسناد انقلاب اسلامی ، ج ۱، صص ۴۹۵-۴۹۴
۵ - متن نامه‌ی آیت‌الله العظمی گلپایگانی درباره‌ی تبعید و محاکمات غیرقانونی رژیم شاه، اسناد انقلاب اسلامی ، ج ۱، صص ۴۹۵ و ۴۹۴
۶ - فصلنامه‌ی یاد، شماره‌ی ۴۱-۴۲ ، پیشین ، صص ۵۸-۶۱
۷ - خاطرات آیت‌الله خلخالی ، صص ۲۲۱-۲۲۲
۸- قیام ۱۹ دی ۱۳۵۶ قم، خاطرات محمدحسین ظریفیان ، صص ۲۲۸-۲۲۹
۹- برای کسب اطلاعات بیشتر در این خصوص ر.ک: نشریه‌ی چشم‌انداز ایران ، ویژه‌نامه‌ی کردستان، فروردین ۱۳۸۲
۱۰ - متن اعلامیه جمعی از روحانیون تبعید شده به سقز درباره‌ی اوضاع ایران، اسناد انقلاب اسلامی ، ج ۳، صص ۳۰۱-۳۰۴
۱۱ - متن اعلامیه جمعی از روحانیون تبعیدی درباره‌ی محاصره‌ی منزل امام در نفج و هجرت معظم له در عراق، اسناد انقلاب اسلامی ، ج ۳ ، صص ۳۹۴-۳۹۵ 


   مرکز اسناد انقلاب اسلامی

سه شنبه پانزدهم 11 1387

تو می‌دانی که من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند که من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند که هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند که نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند که من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود.

                                   

 تو می‌دانی و همه می‌دانند که دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند که من خودم را فدای تو کرده ام و فدای تو می‌کنم که ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند که شکنجه دیدن به خاطر تو، زندان کشیدن برای تو و رنج کشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است که من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است که هوای پاک سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌کنم.
در دوم آذر ماه ۱۳۱۲ در دهکده مزینان از توابع سبزوار در کنار کویر معلم شهید دکتر علی شریعتی بدنیا آمد . دوران دبستان و دبیرستان را در ابن یمین مشهد گذراند و از سال نهم وارد دانشسرای مقدماتی شد و پس از دو سال در اطراف مشهد به آموزگاری پرداخت و ضمن تدریس موفق باخذ دیپلم و لیسانس گردید در دبیرستان با جنبش نوین اسلامی از طریق « کانون نشر حقایق اسلامی » آشنا شد .
شریعتی به صف « نهضت مقاومت ملی ایران » پیوست و سرانجام نیز همراه بسیاری دیگر در سال ۱۳۳۶ در مشهد دستگیر و به تهران اعزام شد پس از ترک زندان تحصیل را ادامه داد و بالاخره در سال ۱۳۳۸ عازم فرانسه گردید . دکتر نخستین شماره ماهنامه ایران آزاد در ۱۵ نوامبر ۱۹۶۲ منتشر ساخت ، شریعتی از بنیانگذاران « نهضت آزادی ایران » در خارج از کشور بود . در فرانسه با نویسندگان بزرگی آشنا شد و فلسفه غربی و علم جامعه شناختی آموخت . پس از پایان تحصیلات و کسب دکترا در جامعه شناسی و تاریخ اسلام از سوربن بسوی وطن حرکت کرد ، و در سال ۱۳۴۵ به استادی تاریخ دانشگاه فردوسی پذیرفته شد . دکتر شریعتی روز یکشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ بطور نا معلومی در لندن زندگی را وداع گفت . دکتر دارای آثار زیادی بیش از ۲۰۰ جلد میباشد که در تیراژهای زیاد تاکنون به چاپ رسیده است .
۲۹ خرداد سالگرد عروج ملکوتی دکتر شریعتی است. ۳۱ سال گذشت و ما امروزه فقط به نوشته های پر معنایش دسترسی داریم و بس.


● شریعتی را چمران اینگونه وصف می کند:
"ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم....
ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.
راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!
ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد ... ."
شریعتی خود می گوید که اختلاف من با برخی از شخصیتهای مذهبی (روحانیون) ، اختلاف پسری است با پدرش در درون خانواده و هر دو بر سر یک تعصب و آن مصلحت حفظ سلامت و حیثیت خانه و خانواده‌ مان ( مثلا" پسری تلاش می کند تا در خانه سیستم گرمایی شوفاژ را برقرار کند و پدر به کرسی عادت کرده و مخالفت می کند و حاضر نیست ).
این است که من لحظه ای از گفتن در برابر این نسل و این غرب مهاجم برای ماندن این خانه خاموش نخواهم شد ؛ چون احساس خطر می کنم ، اگر چند زمستان دیگر بگذرد و اگر زلزله ای دیگر آن را تکان دهد خانه فرو خواهد ریخت ، بچه ها خواهند گریخت ، پیرها و بیماران در زیر آوار آن خواهند مرد.
دمی گریبان بزرگ ها و اولیای خانواده را رها نخواهم کرد ؛ نه از کتکشان می ترسم و نه از نوازششان.


▪ شریعتی در مورد زن چنین می گوید:
در جامعه ای که اصالت از آن « تولید ومصرف » و « مصرف و تولید » اقتصادی است و عقل نیز جز اقتصاد چیزی نمی فهمد ، زن نه به عنوان موجودی خیال انگیز ، مخاطب احساسات پاک ، معشوق عشقهای بسیار بزرگ ، پیوند تقدس ، مادر ، همدم ، کانون الهام ، آینه صادقی در برابر خویشتن راستین مرد ؛ بلکه به عنوان کالایی اقتصادی است که به میزان جاذبه جنسی اش ، خرید و فروش می شود.


▪ سرمایه داری زن را چنان ساخت که به دو کار آید:
یکی اینکه جامعه هنگام فراغت به سرنوشت اجتماعی و به استثمار شدنش نیندیشد و نپرسد "چرا کار میکنم؟" ، "چرا زندگی میکنیم؟" ، "از طرف که و برای چه کسی اینهمه رنج میبریم؟"
زن ، به عنوان ابزار سرگرمی و به عنوان تنها موجودی که جنسیت و سکسوالیته دارد ، به کار گرفته شد ، تا نگذارد کارگر و کارمند و روشنفکر در لحظات فراغت ، به اندیشه های ضد طبقاتی و سرمایه داری بپردازند ، و به کار گرفته شد تاکه تمامی خلاء و حفره های زندگی اجتماعی را پر کند. و هنر به شدت دست به کار شد تا بر اساس سفارش سرمایه داری ، سرمایه هنر را -که همیشه زیبایی و روح و احساس و عشق بود- به «سکس» تبدیل کند . این است که میبینیم یکباره نقاشی ، شعر ، سینما ، تئاتر ، داستان ، نمایشنامه.....بر محور «سکسوالیته» به گردش در می آیند.
دیگر اینکه ، سرمایه داری برای تشویق انسانها به مصرف بیشتر و برای اینکه خلق را به خود بیشتر نیازمند کند و مقدار مصرف و تولید را بالا ببرد ، زن را فقط به عنوان موجودی که سکسوالیته دارد -و جز این هیچ ، یعنی موجودی یک بعدی- به کار گرفت. در آگهی ها و تبلیغاتش نشاند ، تا ارزشها و حساسیتهای تازه ای بیافریند و نظرها را به مصارف تازه جلب کند و احساسات مصنوعی که لازم دارد در مردم بوجود آورد.
"سکسوالیته "به جای عشق نشست و زن این «اسیر محبوب» قرون وسطی ، به صورت یک «اسیر آزاد» قرون جدید درآمد.
شریعتی می گوید:
در جامعه ما، زن به سرعت عوض می شود ؛ جبر زمان و دست دستگاه -هر دو- او را از "آنچه هست" دور می سازند و همه خصوصیات و ارزشهای قدیمش را از او میگیرند تا از او موجودی بسازند که "میخواهند"؛ و "می سازند" و می بینیم که "ساخته اند"!!
این است که حادترین سوالی که برای "زن آگاه" در این عصر مطرح است، این است که:"چگونه باید بود؟"
زیرا، می داند که بدان گونه که "هست"، نمی ماند و نمیتواند بماند و نمی گذارندش که بماند؛و از سویی ،ماسک نویی را که می خواهند بر چهره قدیمش بزنند،نمی خواهد بپذیرد، می خواهد خود تصمیم بگیرد،"خویشتن جدیدش" را خودآگاهانه و مستقل و اصیل ،آرایش کند، ترسیم نماید؛اما نمیداند "چگونه؟"؛
نمیداند این چهره انسانیش -که نه آن "قیافه موروثی" است، و نه این"ماسک بزک کرده تحمیلی و تقلیدی"- چه طرحی دارد؟ شبیه کدام چهره است؟
مردم ما همواره از فاطمه دم میزنند ،هر سال دهه ها برایش میگیرند، صدها هزار دوره و مجلس و منبر روضه و جشن و عزا به خاطرش برپا میکنند ...... و با این همه چهره روشن او شناخته نیست و تنها چیزی که مردم ما از این شخصیت مقدس و بزرگ میدانند، این چند قلم تکرار مکررات نسل اندر نسل و قرن اندر قرن است که شب و روز ، و در تمامی سال و سراسر عمر ، بازگو میشود.
و اما درباره آنچه که باید از فاطمه آموخت، هیچ، و در نقشی که شخصیت او در زندگی و سرنوشت پیروانش دارد ، تنها و تنها ، شفاعت و آن هم در قیامت است این است تمام اطلاعاتی که درباره این شخصیت بزرگ، در اذهان مردم ، وجود دارد. مردمی که به عظمت او و جلالت قدر او، با جان و دل، معترفند.


▪ و در زمینه حجاب شریعتی عنوان می کند که:
آنچه در همه پدر و مادر ها مشترک است ، این است که مذهب را طوری تعریف می کنند که انگار شیپور را از طرف دیگرش باد می کنند !
درست مثل این است که طبیبی - یا به هر حال آدمی - دائم به کسی که لبش زخم شده یا صورتش جوش زده بگوید که « جوش نزن » و « زخم نشو » ؛ و بعد هم بگوید که به طور مثال «زخم شدن دهن فلان بدی را دارد ؛ جوش صورت فلان قدر بد است» !
این - اگر چه درست است – اصولا" چه تاثیری دارد ؟ چه می خواهد بشود و بعد چه نتیجه ای می خواهد بگیرد ؟
به جای این صحبتها باید فهمید چه عواملی باعث شده که این جوشها در زندگی روحی این بچه و این نسل بوجود آمده ؛ آن ریشه ها را باید یافت.
تجربه نشان می دهد که به عنوان اینکه دین فلان چیز را می گوید ، نمی شود حجاب را بر زن تحمیل کرد ، و عبادت را بر پسر تحمیل کرد ، مگر اینکه یک آگاهی انسانی پیدا کند ، و این ها نماینده یک طرز فکر باشد.ودر عوام ما پوشش یک تفکر خاص نیست ، بلکه به عنوان تیپ خاص است ، که در آن مومن دارد ، فاسق دارد ، بد اندیش دارد ، خوش اندیش دارد ، خلاصه همه جور آدمی دارد !البته حجاب غیر از چادر است ؛ چادر فرم است.
اصل قضیه این است که ، این دختری که الان می خواهد پوشش را انتخاب کند انگیزه اش این است که « مادرم همینطور بوده ، خاله ام همینطور است ، محیطمان همینطور است ».این ، یک لباس سنتی است ؛ نشانه طبقه عقب مانده در حال مرگ است. جلویش را هم نمی توان گرفت ؛ بخواهی ده سال دیگر هم ادامه اش بدهی ، بعد از سال یازدهم تمام می شود ؛ رشد و تکاملش به سمت ریختن این حجاب است ، یعنی تکامل جامعه به سمت تَرک آن سمبل های سنتی اُمّلی.
بنابر این شما طرز فکر بچه ها را عوض کنید ، آنها خودشان پوشش را انتخاب خواهند کرد ؛ شما نمی خواهد مدلش را بدوزید و تنش کنید ! او خودش انتخاب می کند. شما را بطه عاشقانه بین او و این عالم وجود برقرار کنید ؛ او خودش به نماز می ایستد . هی به زور بیدارش نکنید !
چرا که شیعه امروز همان شیعه ای که پاک ترین و تند ترین ایمانها را به علی دارد‌ ، به علی عشق می ورزد.
حتی بر خلاف اسلام ، بر خلاف رضایت شخص علی او را بر مقام الهی می رسانند و علی اللهی و .... می شوند.
باز علی را تنها در یک چهره می بیند ، یک بعد علی را می شناسد و دیگر فضائل و ابعاد این روح چند بُعدی را نادیده می انگارد.
با آنها آشنا نیست و علی بیش از آنچه به شور اخلاص شیعه اش نیازمند باشد به این نیاز دارد که او را و تمام او را شیعه پاک اعتقادش بشناسد.
بی شک از عوام شیعه چنین انتظاری ندارد اما از خواصِ شیعه ، از آدم روشنفکر شیعه چنین توقعی دارد.
کسی که شیعه علی است باید او را در همه چهره هایش بشناسد....
شریعتی می گفت:
چقدر ایمان خوب است ! چه بد می کنند آنها که می کوشند انسان را از ایمان محروم کنند.
چه ستمکار مردمی هستند این به ظاهر دوستداران بشر دروغ می گویند ، دروغ نمی فهمند یا می فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند ، اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند ؟
اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟
اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دلها نباشد ماندن برای چیست؟
و اگر میعادی نباشد ماندن برای چیست؟
اگر دیداری نباشد دیدن را چه سود؟
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
گر نبیند چه بود فایده بینایی را
اگر بهشت نباشد صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟
اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟
و من در شگفتم که آنها می خواهند معبود را از هستی بر گیرند چگونه انتظار دارند انسان در خلاء دم زند؟
ایمان چه دنیای زیبا و پر از عجائبی است( گویی که )جهان دیگر در همین جهان است.
کوچه و بازار ، شهر و باغ و آبادی و طوبی و روح و پری و گل و میوه و شیر و عسلش در همین زمین است
وبدانید که فردا دیر است،همیشه دیر است و همیشه باید حساب کرد که فرصت نیست و هرگز سخنی را که میشود امروز گفت ، کاری را که میشود امروز کرد نباید به فردا گذاشت زیرا همیشه دیر است.بر خلاف کسانی که مصلحت اندیش اند و می گویند هنوز زود است،من می گویم که همیشه دیر است.
هر کاری را که می خواهیم بکنیم کاری است که لااقل باید صدها سال پیش می کردیم.
بنابر این دیر شده هر کار که باشد ، این است که فرصت نیست کار امروز را به فردا بیافکنیم.
این روایت که فرموده اند : « برای دنیایت آنچنان کار کن که گویی همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرتت آنچنان که گویی فردا می میری » چقدر عالی است .
به این معنا است که برای کارهای زندگی فردی و مادی و شخصی ات فکر کن که همیشه وقت هست اما برای کار مردم و آنچه که درمسیر اصالت کار و مسئولیت انسانی است - کار برای دیگران و جامعه و انسانیت - دستپاچه باش ، همیشه بیاندیش فردا دیگر نیستی.
این است که من همیشه حرف آخر را اول می زنم چون نگرانم اگر از اول شروع کنم و به مقدمه چینی و امثال اینها بپردازم دیگر به حرف آخر نرسم.
ودستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشم هایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم....
اما قلمم را به بیگانه نمی دهم
به جان او سوگند که جان را فدیه اش می کنم ، اسماعیلم را قربانیش می کنم ، به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه می خورم ، به فرمان او ، هر جا مرا بخواند ، هر جا مرا براند، در طاعتش درنگ نمی کنم.
قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، ودیعه مریم پاک من است ، صلیب مقدس من است ، در وفای او ، اسیر قیصر نمی شوم ، زرخرید یهود نمی شوم ، تسلیم فریسان نمی شوم.
بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند ، به چهار میخم کوبند ، تا او که استوانه حیاتم بوده است ، صلیب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد تا خدا ببیند که به نامجویی ، بر قلمم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامجویی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشته ام.....
قلم زبان خدا است ، قلم امانت آدم است ، قلم ودیعه عشق است ، هر کسی توتمی دارد
همانا مقام معظم رهبری در مورد وی می گویند:
مرحوم شریعتی مهمترین کارش این بود که تفکر و اندیشه اسلامی را در سطح جوان ها به صورت وسیعی مطرح کرد. خصوصیاتی در شریعتی بود که برای جوانها جالب بود و حقیقتا" آنها هم یک ارزشهایی بود برای دکتر.
او یک انسان تلاشگر در راه عقیده و فکر اسلامی ، خستگی ناپذیر و ارعاب ناپذیر بود.
وجودی بود که در یک مقطع زمان واقعا" به وجود او نیاز بود و او آن خلاء را پر کرد.
یقینا" کار او اگر فارغ از بقیه تلاش هایی که در جامعه انجام میداد مورد ملاحظه قرار بگیرد ، یک کار کاملی نخواهد بود اما در کنار تلاشهایی که آن روز انجام میگرفت حقیقتا" یک جریان بزرگ برای گسترش فکر اسلامی بود.
رابطه ذهنی شریعتی با روحانیت یکی از ظریف ترین و کشف نشده ترین ابعاد شخصیت او می باشد.
واما دکتر علی شریعتی از دیدگاه سید محمد خاتمی این است که شریعتی یک انقلابی مسلمان است که آرام نشستن را هنگامی که جهان انسانی در اثر حاکمیت بیداد و دروغ و سلطه فرهنگ زور و فقر و سکوت ، دچار ناآرامی است بر خود حرام می داند و می کوشد تا دیگران را نیز به فریاد و حرکت وا دارد و راهنمای حرکت او نیز اسلام است؛ اما اسلامی نا آلوده به غرض ها و مرضهای ناشی از " بد دینی یا بی دینی " و تلاش میکند که این نکته را به اثبات برساند که :"هر عیب که هست از مسلمانی ماست."
ای‌ خداوند!
به‌ علمای‌ ما مسوولیت
و به‌ عوام‌ ما علم‌ و به دینداران ما دین
و به‌ مومنان‌ ما روشنایی‌ و به‌ روشنفکران‌ ما ایمان‌
و به‌ متعصبین‌ ما فهم‌ و به‌ فهمیدگان‌ ما تعصب
و به‌ زنان‌ ما شعور و به‌ مردان‌ ما شرف‌
و به‌ پیران‌ ما آگاهی‌ و به‌ جوانان‌ ما اصالت
‌و به‌ اساتید ما عقیده‌ و به‌ دانشجویان‌ ما نیز عقیده
‌و به‌ خفتگان‌ ما بیداری‌ و به‌ بیداران‌ ما اراده
و به نشستگان ما قیام‌ و به‌ خاموشان‌ ما فریاد
و به‌ نویسندگان‌ ما تعهد و به‌ هنرمندان‌ ما درد و به‌ شاعران‌ ما شعور
و به‌ محققان‌ ما هدف‌ و به مبلغان ما حقیقت
و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبینان‌ ما انصاف‌
و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌
و به‌ فرقه‌های‌ ما وحدت‌
و به مردم ما خود آگاهی
و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصمیم‌ و استعداد فداکاری‌ و شایستگی‌ نجات‌ و عزت‌ ببخشا.
خدایا: خودخواهی را چندان در من بکُش ، یا چندان برکش
تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.
خدایا: به مذهبی ها بفهمان که:
آدم از خاک است.
بگو که:
یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی،
در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت.
و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید ، پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.
راهش مستدام باد

  
   سازمان آموزش و پرورش استان خراسان

سه شنبه پانزدهم 11 1387

«حکومت مسلمین در عهد غیبت حضرت صاحب‌الزمان عجل‌الله فرجه با جمهور مسلمین است...» این جمله گویای اندیشه سیاسی یک روشنفکر مدافع آرای غربی نیست، بر پایه مکاتب لیبرالیسم و سکولاریسم قوام نیافته، ‌در دهه‌های اخیر ابراز نشده است؛ بلکه یک فقیه بزرگ تشیع بر آن تاکید داشته، بر مبنای مبانی فقه جعفری بیان کرده و در حدود صد سال پیش فتوا داده است.

                                    

این مدافع «جمهوری»‌پیش از اینکه «جمهوریت» در مقابل «سلطنت» در ایران مطرح شود، از «مشروطه‌خواهی» پلی برای «جمهوری‌خواهی» ساخته و رنگ و بوی «عدالت» و «آزادی» را در این نظام متصور شده و ضرورت «مذهب» دانسته است. او تنها فقیه «جمهوری‌خواه» است که نامش در جای‌جای حوزه‌های علمیه دیده و کتابش «کفایه‌الاصول» بیش از یک قرن است که از سوی روحانیون و علمای شیعه تحصیل و تدریس می‌شود، اما اندیشه سیاسی او در میان آنان جایی ندارد. او «ملامحمد کاظم آخوند خراسانی» است.
«محمدکاظم» دانش‌آموخته امور معقول و منقول است که در محضر «شیخ اعظم» (شیخ مرتضی انصاری) فقیه اصولی رشد یافت و پس از او، میرزای بزرگ (میرزا محمدحسن شیرازی) را درک کرد. اما درک او از میرزا، همچون دانش‌آموزی یک استاد از یک استاد دیگر بود و روزها مباحثه آن دو به درازا می‌کشید. اینگونه بود که میرزا به او پیشنهاد داد به «نجف» برود و «سامرا» را ترک کند، تا حوزه نجف راکد نشود. از این رو، میرزا در تثبیت موقعیت او در نجف تمام توان خود را به کار گرفت. آخوند عالمی بود که ملاهادی سبزواری درباره او گفته بود: «نبوغی خارق‌العاده و آینده‌ای بس درخشان دارد. او به پایگاهی از علم خواهد رسید که هزار نفر از انوار دانش او بهره خواهند یافت و به جایگاهی تکیه زند که به فرمان او پادشاهی از سلطنت خلع خواهد شد.» اینگونه شد و در پای درس او بیش از هزار نفر حضور می‌یافتند. سه مدرسه در روز برپا کرده بود؛ صبح‌ها در مدرسه هندی فقه می‌گفت، شب‌ها در مسجد طوسی اصول تدریس می‌کرد و عصرها شاگردان برگزیده‌اش را در منزل گرد هم می‌آورد و فقه استدلالی آموزش داده و بحث می‌شد. او پس از میرزا، بزرگترین مرجع تقلید و زعیم دنیای تشیع شد و شاگردانش هم پس از او، همچون او شدند؛ سیدابوالحسن اصفهانی، شیخ‌ضیاءالدین عراقی، شیخ محمدحسین اصفهانی، شیخ عبدالکریم حائری‌یزدی،‌حاج آقا محمدحسین بروجردی، حاج آقا حسین قمی،‌سیدمحمد حجت کوه‌کمره‌ای،‌سیدمحمد تقی خوانساری، سیدصدرالدین صدر،‌ سیدعبدالهادی شیرازی، سیدمحسن حکیم،‌ سیدمحمود شاهرودی و سیداحمد خوانساری. این فقیه با ریش سپید و اندام لاغر و ظریف آنچنان هیبتی داشت که شاهان قاجار برای امور خصوصی بدون فتوایش آب نمی‌خوردند؛ مظفرالدین‌شاه قاجار از این فقیه مشروطه‌خواه استفتاء می‌کند و می‌گوید: «من مقلد شما هستم و شما دولت را مالک نمی‌دانید. شما این املاک را به من اجاره دهید تا تصرفات من در این قصرها مشروع باشد و تعیین کنید که مال‌الاجاره را در چه مورد صرف کنم.» حتی در زمان تبعید محمدعلی‌شاه و خلع او از سلطنت توسط آخوند، شاه مخلوع از روسیه تلگرافی برای آخوند خراسانی می‌فرستد و می‌گوید: «ماه رمضان نزدیک است و غذاهای اینجا نجس. حکم شما چیست؟» آخوند فتوا می‌دهد: «غذا بخورید و روزه بگیرید.» مرحوم آخوند حتی در عرصه سیاست و دفاع از مشروطه هم از واژگان فقهی و شرعی سود می‌جست و حکم‌اش را به مقلدین‌اش اعلام می‌کرد: «اهتمام در تشیید مشروطیت چون موجب حفظ دین است در حکم جهاد در رکاب امام زمان ارواحنافداه، و سر مویی همراهی با مخالفین و اطاعت حکمشان در تعرض به مجلس‌خواهان به منزله اطاعت یزیدبن معاویه و با مسلمانی منافی است.» او بر اساس شرع به همراه «عقل» سخن می‌گفت و فتوا می‌داد و احکامی را بر صفحات تاریخ اندیشه سیاسی تشیع ثبت کرد که نادر بود. «در ولایت امام(ع) در امور مهم کلیه متعلق به سیاست که وظیفه رئیس است، تردیدی نیست اما در امور جزئیه متعلق به اشخاص – از قبیل فروش خانه و غیر آن از تصرف در اموال مردم – اشکال است...» اندیشه سیاسی آخوند، نه تنها مورد نفی علمای مخالف مشروطه بود، حتی در میان مدافعان او همچون میرزای نائینی هم روی خوش نشان داده نمی‌شود و بر نفی آن برآمدند و حکم او را نپذیرفتند. اگرچه آخوند از «جمهوریت» پیش از پیشنهاد آن در زمان تغییر سلسله قاجاریه به پهلوی سخن گفته بود و شاگردانش آن رای را دیده بودند، اما در ابتدای مقدمه‌چینی برای سلطنت رضاخان، جانب «سلطنت» را گرفتند و «جمهوریت»‌را به دلیل قدرت یافتن «توده‌ای‌ها» نفی کردند. پسرانش هم همچون او نبودند و نه تنها به مبارزه با استبداد نپرداختند، «میرزا احمد» در آن سال‌ها که علما پس از وقایع ایالتی و ولایتی به شاه روی خوش نشان نمی‌دادند، «محمدرضا» را به حضور می‌پذیرفت و همراه مبارزات نشد.
اگرچه او و شیخ اعظم، دو فقیهی هستند که هنوز که هنوز است، کتاب‌هایشان از قدرت و قوام در حوزه‌ها برخوردار است؛ «رسائل و مکاسب شیخ انصاری» و «کفایه‌الاصول آخوند خراسانی»، اما اندیشه سیاسی – اجتماعی او که بر مبنای اصول فقهی و فقه جعفری است، مهجور است. «جمهوریت» نه تنها در آرای فقها دیده نمی‌شود، بلکه مورد ارزیابی هم قرار نگرفته است. آخوند بنا بر قول خودش صد سال زود متولد شده بود، اما می‌توان گفت که در دایره حوزه‌های علمیه بیش از این است. چرا که کمتر فقیهی امروز می‌پذیرد که در حیطه سیاست اداره امور بر عهده «ثقه مسلمین» است: «موضوعات عرفیه و امور حسبیه در زمان غیبت به عقلای مسلمین و ثقات مومنین مفوض است» و «ضرورت مذهب» بر «جمهور مسلمین» تاکید دارد. آخوند قدرت «مطلقه» را بر هیچ شخصی در زمان غیبت کبری نمی‌پذیرد و می‌گوید: «مطلق‌الاختیار بودن غیرمعصوم را هرکس از احکام دین شمارد، لااقل مبدع خواهد بود.» چرا که معتقد بود: «... عدالت و مساوات در کلیه امور حسبیه به شرع اقرب از استبداد است...»

   نقل قول‌ها و استنادهای تاریخی برگرفته از دو کتاب:
- کدیور، محسن، سیاست‌نامه خراسانی، انتشارات کویر،‌تهران، چاپ دوم، سال ۱۳۸۷
- دریابیگی، محسن، حیات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی آخوند خراسانی، انتشارات موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی، تهران، چاپ اول، سال ۱۳۸۶. 


   شهروند امروز

دوشنبه جهاردهم 11 1387
X