دسته
برندگان وبلاگ نویسی
دامنه های وبلاگ

تبیان من
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 821291
تعداد نوشته ها : 1160
تعداد نظرات : 92
باشگاه بازاریابان ایرانی باشگاه بازاریابان ایرانی باشگاه بازاریابان ایرانی
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 آیت‌الله انواری از سال ۱۳۴۴ تا سال ۱۳۵۶ به جرم مشارکت در قتل حسنعلی منصور و همراهی با گروه های مؤتلفه اسلامی در زندان بود. طبعا از این زمان طولانی خاطرات زیادی داشتند اما فرصت ما چندان نبود که بتوانیم به تفصیل وارد بحث شویم. با این حال لطف کردند و در جمع سه جلسه اجازه دادند من خدمتشان برسم و مطالبی را یادداشت کنم.

                                

در آبان ۱۳۸۰ (شعبان سال ۱۴۲۲) در سفر عمره در خدمت شماری از اساتید و دوستان و برجستگان روحانی بودم. از آن جمله حضرت آیت‌الله انواری بود که با اخلاق خوش و مزاح های ملیحش جلسات را شاد و شاداب می‌کرد. خداوند شفایش دهد.
فرصت را مغتنم شمرده از ایشان خواهش کردم تا در فرصت هایی که مناسب می‌دانند، گوشه‌ای از خاطرات خود را از رویدادهای پیش از انقلاب بیان کنند. ایشان به زحمت پذیرفتند. من ضبط نداشتم اما به سرعت آنچه را که می‌فرمودند می‌نوشتم.
آیت‌الله انواری از سال ۱۳۴۴ تا سال ۱۳۵۶ به جرم مشارکت در قتل حسنعلی منصور و همراهی با گروه های مؤتلفه اسلامی در زندان بود. طبعا از این زمان طولانی خاطرات زیادی داشتند اما فرصت ما چندان نبود که بتوانیم به تفصیل وارد بحث شویم. با این حال لطف کردند و در جمع سه جلسه اجازه دادند من خدمتشان برسم و مطالبی را یادداشت کنم.
از مطالبی که ایشان در آن چند جلسه فرمودند، دفترچه‌ای فراهم آمد. مدتی قبل آن دفتر را ملاحظه کرده و احساس کردم نکات جالبی برای عرضه دارد، به خصوص که صراحت ایشان در مواردی قابل ستایش است.
مهمترین موضوعاتی که در این خاطرات به آن توجه شده است یکی ترور منصور و پیش زمینه‌های آن است. به خصوص این نکته که امام به هیچ روی اجازه ترور نخست وزیر وقت را نداد و از اساس با ترور مخالف بود. به عکس آیت‌الله میلانی اجازه ترور شاه را داده و یاران مؤتلفه که دسترسی به شاه نداشتند، منصور را ترور کردند. این به رغم آن بوده است که آیت‌الله میلانی با ترور نخست وزیر به این دلیل که بلافاصله کسی دیگر را جای او می‌گذارند، مخالف بوده است.
نیز نکات جالبی در باره آقای شهید مطهری، هاشمی رفسنجانی و نیز مطالبی درباره ربانی شیرازی و نیز رجوی دارد. همچنین خاطراتی از زندان، درسهای تفسیر آیت‌الله طالقانی و فقه آیت‌الله منتظری در زندان از نکات دیگری است که ایشان از آنها یاد کرده است.
خاطرات ارائه شده تقریبا فاقد نظم و نسق منطقی است اما تقریبا همه مطالب آن سودمند و برای شناخت برخی از موضوعات جالب است. من کوشش کردم تا نوعی ترتیب زمانی به آنها بدهم که البته در این کار کاملا توفیق نداشتم.رسول جعفریان ـ ۱۲/۱/۱۳۸۶
 

● یادی از مرحوم نواب صفوی و آیت‌الله خوانساری
مرحوم نواب آمد ما را ببرد داخل خودشان. من با سید هاشم حسینی که شرح توحید صدوق و حاشیه بر شرح تجرید علامه دارد، رفیق و هم صحبت بودیم. نواب آن قدر آمد سراغ ما و حسینی را بالاخره برد. من به نواب گفتم من تو را آدم معمولی نمی‌دانم. گفت: یعنی من دیوانه‌ام؟ من گفتم: نه ولی حرف‌ها عجیب است. در نشریه‌شان هم حرف‌های بی‌پایه دیدم که یکبار بردم همان محل دفترشان اینها را نشان دادم. خیلی شلوغ بودند. وقتی زندان بود. زمان مصدق چند بار هم دیدنش رفتم. یک مأمور می‌گفت: یک ریش قرمز مقدس برایش پول می‌آورد. که بود، نگفت. البته وضعشان خوب نبود، قرض می‌کردند. سید هاشم حسینی یکبار به من گفت: بچه‌ها وضعشان خوب نیست، برو از شجاعی که یک بازاری بود پول بگیر. رفتم اما شجاعی ترسید. بحث قرض بود. گفتم سید هاشم سفارش کرده، بالاخره دویست هزار تومان داد. سر موعد که رسید، سید هاشم گفت: باید پول را بدهیم. تو می‌توانی کاری بکنی. گفتم چه. گفت: بدهی سهم سادات کسی دارد. اگر آقای خوانساری قبول کند می‌شود درستش کرد. من رفتم پیش آقای خوانساری. گفتم: شما آقا سید هاشم حسینی را می‌شناسید؟
گفت: آری.
گفتم: یک چنین مسئله‌ای هست. خوانساری گفت: سیاست و آخوند؟ خوب نباید در سیاست دخالت کنند.
البته من نگفتم فدائیان. گفتم این قرض سید هاشم است که البته آقای خوانساری می‌فهمید. کاغذی برده بودم. یک آقا نجفی آنجا بود. کاغذ را رفت داد به آقای خوانساری تا آقا بنویسد: آقا سید هاشم از اعلام است. خوانساری گرفت و آقای خوانساری گفت تجربه نشان داده، سیاست به آخوند نمی‌آید. چند مثال هم زد که دخالت آخوند در سیاست مشکل درست کرد. بعد نوشت شما می‌توانید؛ شما می‌توانید. سهم سادات که با من دست گردان کردید به ساداتی که می‌شناسید بدهید. یعنی کلی نوشت که ما البته پول را گرفتیم و به حاج محمود شجاعی دادیم. شجاعی گفت: من یقین داشتم این پول بر نمی‌گردد.


▪ امام و نامه‌ای که برای آیت‌الله حکیم نوشت
اما قصه‌ دیگری با امام داشتیم. این قبل از زندان بود. یک آقایی به نام امامی واسطه بود. از قم آمد به مسجد من. یک نامه‌ای از آقای خمینی برای من آورد. شما این نامه را برای آقایان تهران بخوانید و بعد نامه را پست کنید برای آقای حکیم. همین امامی به من گفت: آقای خمینی به من گفت: من آقای حکیم را از اوضاع و لوایح شش‌‌گانه مطلع کرده بودم. اما ایشان گفته: خبر ندارم! حالا این نامه برای ایشان است. خطاب نامه با آقای حکیم بود که مسائلی در ایران می‌گذرد و چون شما مرجع بزرگواری هستید من می‌خواهم از مسائل داخل ایران شما را آگاه کنم. شما اقدام بفرمایید. ما پشت سر شما حرکت خواهیم کرد. امام می‌خواست مسئله حل شود. نمی‌خواست خود رهبری کند. امام افزوده بود که من مطلع شده ام که پسر رضا خان تصمیم گرفت تا این اصل متمم قانون اساسی درباره رسمیت اسلام و مذاهب جعفری را با یک قیام و قعود از قانون اساسی حذف کند. بعد افزوده بود که نباید بگذاریم. اگر شما محذور دارید من وظیفه خود می‌دانم که اقدام کنم. رفتم منزل اخ الزوجه خودم آقای انصاری. آقای شیخ بهاء‌الدین محلاتی هم مهمان بود. علمای تهران هم بودند. من نامه را بردم آنجا، چون سفارش شده بود آقایان نامه را بخوانند. یکی عنوان آقای حکیم که عظمی می‌خواهد؛ دیگری نامه تاریخ نداشت. نامه را فردای آن روز بردیم قم. امام عصبانی بود. سلام و احوالپرسی کردم. اول از امضا شروع کردم و تاریخ که ایشان تاریخ گذاشت. وقتی صحبت عنوان آقای حکیم را مطرح کردم با عصبانیت گفت: اصل اسلام در خطر است اینها دنبال عناوین هستند. به خدا تا وقتی یک قطره خون در بدن من هست نمی گذارم پسر رضا خان این مسئله را حذف کند. بعد نامه را به وسیله کسی به نجف فرستادم. ایشان گفت: والله تا خون در رگ های من است و نفس می‌کشم نمی گذارم این کار را پسر رضا خان عمل کند. وقتی من مردم تکلیف ندارم هر کاری خواستند بکنند.شواهدی هم امام آورد که در کتاب های درسی مسئله زردشتی گری را زیاد عنوان می‌کنند و می‌خواهند این‌ها را علم بکنند و این مقدمات کار است. آقای حکیم هم اقدام نکرد و امام خودش اقدام کرد.


▪ مخالفت امام با ترور شاه و نخست وزیر
اما راجع به منصور: آقای اسلامی در شورای مرکزی مؤتلفه بود. من در شورای روحانی بودم. از طرف شورا می‌آمد. در مسئله منصور آقای صادق امانی آمد منزل ما و گفت: با اعلامیه کار درست نمی شود. این هنوز زمان اسدالله علم بود. صادق می‌گفت: علم را بکشیم. چند سؤال کردم و گفتم: چه می‌خواهی؟ گفت: از آقا بپرسید که ما مجازیم بزنیم؟
گفتم: کسی هست که بزند؟ گفت: آری، هستند جوان هایی که این کار را بکنند.من گفتم: این تبعاتی دارد، دستگیری دارد، اعدامی دارد.
باز گفتم‌: کسانی هستند؟گفت: آری.
گفتم: «باعث امیدواری است» که بعد همین جمله زمینه‌ محاکمه ما شد. آقای ید الله جلالی فر تجارت خانه داشت. به من می‌گفت:‌کی قم می‌روی؟ من می‌خواهم حاج آقا را ببینم. بعد از نماز مغرب و عشا راه افتادیم به سوی قم. او پول آورده بود. یازده شب رسیدیم. ساعت دوازده رفتیم خانه آقا. دیدم در بیرونی، خلخالی، آقا مصطفی و توسلی صحبت می‌کردند. از دیدن من تعجب کردند. گفتم‌: می‌خواهم آقا را ببینم. آقا مصطفی رفت آقا را بیدار کرد. رفتم خدمت حاج آقا که لب تخت نشسته بود. جلالیفر هم آمد دست حاج آقا را بوسید. آقا از ایشان پرسید چه لزومی داشت این وقت شب بیایی؟ آقای انواری هم وکیل من بود. جلالی فر گفت: بله ولی می‌خواستم خدمت شما برسم. امام هم پول را قبول نکرد و گفت: با ایشان حساب کنید که همان جا ما این کار را کردیم. بعد حاجی رفت. عذر خواستم که برای این کار نیامدم. بعد مسئله را طرح کردم. مؤتلفه می‌خواهند دست به اقدامات تند بزنند. می‌گویند دوره اعلامیه گذشته است، باید یک کاری کرد.
امام اوّل یک داستان تعریف کردند. فرمودند یکی از دوستان ما این جا آمد و اسلحه اش را درآورد و گذاشت جلو من و گفت: من فردا دیداری با علم دارم. اگر اجازه بدهید علم را در دفترش می‌کشم. به او گفتم: نه، ما تازه اول کارمان است. خواهند گفت اینها منطق ندارند. بگذارید اینها را به مردم بشناسانیم. باید بگوییم اینها فساد آورده‌اند و ادعای اصلاحات دارند. بگذارید بشناسانیم آرام آرام. بعد مردم تکلیف خود را می‌دانند. معین نکنید. صبح مکلف هستی بروی تهران و بگویی این کار را نکنید. این شب پنجشنبه بود. شب را به تهران برگشتیم. سر راه رفتم محل تجارت صادق امانی. خودش نبود. پرسیدم حاجی کجاست؟ گفتند رفته سرکشی به چند جا بکند.در راه او را دیدم وپیغام امام را دادم و گفتم: ایشان مرا تکلیف کرده که نکنید، به ما ضرر می‌زند. این بود تا این که اسدالله علم سقوط کرد. بعد حسنعلی منصور آمد سر کار؛ وضعیت تغییری نکرده بود. امام کارهایش را می‌کرد و مؤتلفه اعلامیه می‌داد؛ تا ماه رمضان رسید. صبحی بود کتابدار کتابخانه مجلس (آقا بهاء دایی من)به من زنگ زد: خبرداری؟ گفتم: چه؟ گفت: منصور را زدند. مگر شما خبر ندارید؟ گفتم‌: اصلا خبر ندارم. روزنامه‌ها در آمد. چند اسم بود که از دوستان ما هستند. کم کم در آمد که مؤتلفه این کار را کردند در شاخه نظامی. بخارائی، مرتضی نیک نژاد، صفار هرندی و صادق امانی (۳۳ یا ۳۴ ساله بود).

ادامه دارد...

سه شنبه پانزدهم 11 1387

در این وقت آقای فومنی درگذشت. تشییع مفصلی از او شد. بچه‌ها در تشییع بودند. به عسکراولادی نزدیک شدم و پرسیدم. گفت: آری بچه‌ها زدند. شب روزنامه درآمد. اسم شهاب و صادق امانی و مهدی عراقی و بخارائی بود. اینها بود. ما یک اشتباه کردیم. من زنگ زندم منزل حاج سعید امانی. سلام کردم. دیدم گرم نمی گیرد. اطلاعات آمده بود و تلفن را به اداره برده بود. و خود او را هم گذاشته بودند بالای تلفن و مأمور هم کنارش ایستاده بود. هر چه پرسیدم جواب سر بالا داد. پس فردا آمدند سراغ من. چون من اسم صادق را در تلفن گفتم. از او پرسیده بودند،‌ او هم گفته بود من هم از آقای انواری پرسیدم. ایشان از آقا پرسیده بود. ایشان ما را نهی کردند. گفته بودند: خود انواری نظرش چه بوده؟ جوری گفته بود که گویی من موافق بوده ام. (همان کلمه «باعث امیدواری است») و فتوای قتل منصور را من داده ام. بالاخره آمدند سراغ من. آمدند منزل.
همان وقت آقای میلانی یک نامه نوشته بود و راجع به مؤتلفه بود. من وارد اتاق شدم و نامه را دادم به همسرم تا بگذارد در جیبش. آقای میلانی اصل مؤتلفه را درست کرد، بعد امام آمد و این‌ها را تأیید کرد. اگر نامه های آقای میلانی را دیده بودند برای ایشان بد می‌شد. بعد آمدند همه کتاب های بازرگان و نهضت آزادی را جمع آوری کردند. بعد ما را بردند اداره اطلاعات. (ما یک شرح حال برای آقا تهیه کرده بودیم.)
شب قبل من خواب دیده بودم که از یک در چرخان مرا بردند یک سرسرا و وارد حیاط کریدوری کردند. دیدم از پله هایی مرا بالا بردند. از پله‌ها که بالا رفتم خواب دیدم شلیک کردند. احساس کردم من زخمی شدم. فردا همان جا مرا بردند. یک ماه ما را نگه داشتند و بازجوئی هم نکردند. بعد بردند کمیته مشترک. احمد شهاب و رضوی هم آن جا بودند. ۲۰ روزی کمیته مشترک بودم. بعد از آن مرا به قزل قلعه، بند ۱ بردند. دیدم تعدادی از بچه های ما آن جا بودند. الته درجه دو ها. در آن جا شکنجه می‌کردند و از آنها اعتراف می‌گرفتند. یک ماه ماندیم. به ما چیزی نگفتند. آقای هاشمی را من آن جا دیدم که البته از هم جدا بودیم. ولی در هواخوری از دور همدیگر را می‌دیدیم. هاشمی را متهم کرده بودند که درکتک زدن به رئیس شهربانی دست داشتند. چون چیزی به شیخ غلامرضا پیشکار شریعتمدار گفته بود. او هم خبر داده بود و او را متهم کرده بودند رابط علما و انقلابیون بوده. با سیگار او را خیلی اذیت کرده بودند. در تمام این مدت گروه اول را بازجویی کرده،‌ محاکمه کرده و همه را آماده کرده بودند. و بعد همه را یک جا آوردند و ما را هم محاکمه کردند. ما را به عنوان محرک آوردند. چند روزی بودیم تا ما را خواستند. تیمساری بود. خیلی مؤدبانه صحبت می‌کرد. برای من سفارش شده بود. به من حتی یک تلنگر نزدند. بی ادبی هم نکردند. خوب بقیه همه چیز را گفته بودند. گفت: چند سؤال دارم. چایی آورد و سیگار داشتم، برایم روشن کرد. بعد شروع کرد از روابط ما با حاج صادق و جلسات و ارتباط با مؤتلفه سخن گفت. از آقای امانی گفت که نزد شما می‌آمده و از شما پرسیده؛ چرا سراغ شما آمده است؟ می‌نوشت و بنا بود من جواب را بنویسم.گفتم نمی دانم باید از خود او بپرسید چرا سراغ من آمده. از مسجد و جلسات پرسید، گفتم. گفت: نظر شما چه بود ؟
گفتم: من نظری نداشتم. من از مرجعش سؤال کردم و ایشان نهی کردند و امانی هم نکرد (مربوط به زمان اسدالله علم بود ).از آشنایی با بخارایی و غیره پرسیدکه گفتم: آشنایی ندارم اینها در حوزه های دیگر بوده‌اند.گفت: یک جلسه دیگر داریم. جلسه بعد صادق را آوردندکه از او پرسید که چرا از آقای انواری استسفار کردید.گفت: چون ایشان محل اعتماد مرجع من بود از ایشان پرسیدم. به صادق همان جا گفتم:آقای امانی شما از من فتوا خواستید؟ گفت نه. و تایید کرد که نهی آقای خمینی را من به آنها ابلاغ کرده ام.
تیمسار بهزادی گفت: لازم نبود نظام را از اقدام اینها آگاه کنید؟ من گفتم: مگر من مأمور نظام بودم؟ من امین مردم هستم. اسرارخانوادگی شان را برای من می‌گفتند. دلیلی ندارد من برای کسی خبر ببرم. ما ماندیم تا بردند دا دگاه.
در این فاصله که با بخارایی و دیگران بودیم همان جا یک جلسه تفسیر می‌گفتیم. حتی افسرها هم می‌آمدند و گوش می‌دادند. یک روز بخارایی - که می‌دانستند اینها محکوم به اعدام بودند - آمد گفت: سؤالاتی راجع به معاد دارم؛ شبها به من وقت بدهید. گفتم: باشد. بعد از صحبتهایی که شد، اجمالاً گفت: من از شما ممنون هستم. آخرین جلسه پیشانی مرا بوسید. از وی سؤالاتی کردم. دوقصه گفت. یکی این که گفت: اصلاً ما می‌خواستیم شاه را بزنیم. یک روز در روزنامه خواندم که شاه جلسه‌ای با کامیونداران دارد. من عازم شدم ببینم می‌توانم شاه را بزنم یا نه؟ صبح رفتم یک کتاب زیر بغل گذاشتم. رفتم آن محل را دیدم، شاه هم آمد. در پنج قدمی شاه قرارگرفتم. دست زدم دیدم اسلحه را فراموش کردم، چیزی که هیچ وقت فراموش نکرده بودم. چقدر ناراحت و پشیمان شدم. اسلحه‌ای بود که شاه به تولیت داده بود و تولیت به هاشمی داده بود و او به بچه هاداده بود. در واقع با هدیه شاه، منصور کشته شد. گفتم: فکرنمی کنی اگر می‌زدی، او در آن موقع جنت مکان می‌شد، اما الان ماهیت اینها بهتر روشن شده است. قبول کرد.
پرسیدم: چرا حنجره منصور را زدی؟ گفت: نمی خواستم. من می‌خواستم اول شکمش رابزنم و سرش را که پایین آورد سرش را بزنم. اما به حنجره او خورد. کسی که به مرجع تقلید من فحاشی بکند باید به همان حنجره اش بخورد.
پرسیدم فتوا را از چه کسی گرفتی؟ گفت : رفتند با آقای فومنی تماس گرفتند، ایشان فتوا داد؟گفتم: اصلاً ایشان مجتهد نیست؛ چرا این کار را کردید؟ بخارایی گفت: آقای گلزاده غفوری هم نظر داد. اینهاشاگرد غفوری هم بودند.
[چند ماه پیش از شعبان ۱۴۲۲] آقای خامنه‌ای به من فرمودند: خبری از گلزاده بگیر، یک هدیه هم ببر. من هم رفتم. خیلی تعجب کرد. همان خانه قدیمی اش بود در قلهک. (مدتی غفوری درگیلان دماوند بود) چهار اعدامی داشته که گل گذاشته بود. دو پسرش و.... گله هایی کرد.
گفت: مشغولم چیزی می‌نویسم. گاه از راه تألیفات زندگی می‌کنم. گفتم: آقای خامنه‌ای احوالتان را پرسیدند و مرا فرستادند؛ من پولی دادم (نزدیک یک میلیون تومان) پول را قبول نکرد و گفت: یک زندگی طلبگی دارم. خیلی لاغر شده و زندگی خیلی ساده‌ای دارد. بعد چند جلد کتابهایش را به من داد].آن موقع آقای مطهری با این کارها مخالف بود. می‌گفت: بچه هارا باید با اسلام آشنا کنیم. اینها می‌روند زندان، دوسه اشکال می‌کنند منحرف می‌شوند. مدرسی فر از مؤتلفه در زندان کمونیست شد که تبعیدش کردند به کرمانشاه، بعد آمد قصر،آن جا رفت پیش مجاهدین و الان خارج است. بالاخره آقای مطهری محیط زندان را آلوده می‌دانست و می‌گفت: این بچه‌ها وقتی کار حاد بکنند می‌روند زندان و منحرف می‌شوند.
من واسطه نامه های خصوصی آقای میلانی و امام بودم ونامه‌ها را رد و بدل می‌کردم و خیلی هم به آقای میلانی و روحیات عرفانی و اخلاقی او اعتقاد داشتم.


▪ ملاقات با آقای میلانی راجع به مسئله اجازه برای کشتن شاه
آقایان مؤتلفه غیر از طریق بنده، از دو طریق دیگر هم سراغ آقای میلانی رفته بودند و در هر دو راه ناکام مانده بودند. من احساسم این است که آقای میلانی به واسطه‌ها اعتماد نکرده است. بنده در ۱۴ شعبان ۴۳ مشرف شدم مشهد و رفتم خدمت آقای میلانی. رفتم نماز.
آقا سید محمد علی را دیدم. گفتم‌: کاری با حاج آقا دارم. گفتند: بیاید نماز. آن جا مجلس جشن هست متعلق به عابدزاده و بعد از جشن هم می‌رویم منزل. نماز جماعت خواندیم. بعد از نماز با آقای میلانی رفتیم به طرف جشن. خیلی چراغانی مفصلی بود. رفتیم در مجلس. مسؤولان مشهد در ایوان بودند. آقای میلانی توجهی نکرد و رفت در اتاق. بعد آمدیم منزل آقای میلانی. در آن جا حاج آقا رفیع رشتی و آقای مهدی حائری بودند. نشستیم تا رفتند. یک نفر ماند. سه نفری شام خوردیم. این آخرین ملاقات ما با آقای میلانی بود. در آن جا مسئله را عنوان کردم. ایشان نگفت کسی دیگر هم آمده است. اول پرسید: بعدش کسی هست که کشور را اداره کند؟ گفتم: هستند. گفت: شاید مقصودتان بازرگان و دوستانش هستند!
گفتم: چه اشکالی دارد؟ گفت: نه، شاه کسی دیگر را می‌گذارد. مجلس را هم منحل می‌کند. هر کاری بخواهد می‌کند، فایده‌ای ندارد.
گفتم: آقا خود شاه چطور؟ تأملی کرد و گفت: مشکلش کم‌تر از نخست وزیر است. اول سؤال کرد: هرج و مرج نمی شود؟
گفتم: نه، طرفداری ندارد. نظر داد که با کشتن شاه موافقم اما با کشتن نخست وزیر نه. ما آمدیم به مؤتلفه گفتیم.
قصه اسلحه را گفتم. تولیت اسلحه‌ اهدایی شاه را به هاشمی داد که او به مؤتلفه داده بود. در بازجویی‌ها همه اطلاعات. بالاخره این اسلحه پای عراقی نوشته شد. عراقی برای این که جریان پرونده را منحرف کند،‌ گفته بود: از نواب صفوی گرفتم. حتی ناخن های عراقی را هم کشیده بودند و لو نداده بود. نواب هم شهید شده بود، دیگر نمی شد سراغ او بروند. به هر حال این جالب بود که اسلحه‌ای با این داستان، با همان اسلحه منصور کشته می‌شود. این زمان همه شعارها علیه شاه بود. بعدها از بچه‌ها پرسیدم: چرا شاه را نکشتید؟ گفتند: ما دیدیم دستمان به شاه نمی رسد این را کشتیم.

   خاطرات آیت‌الله انواری ـ ۱
به کوشش رسول جعفریان
منبع: کتابخانه تاریخ اسلام و ایران

سایت آفتاب

سه شنبه پانزدهم 11 1387

طاهره سجادی به عنوان یکی از نیروهای مبارز مسلمان در کنار همسرش مهدی غیوران فعالیت‌ها و مبارزات سیاسی خود را از دهه‌ی پنجاه آغاز کرد...آنچه می خوانید بخش کوتاهی از خاطرات اوست...

                                   

به دلیل ارتباط با پرونده ترور آمریکایی‌ها در ایران دستگر و تحت شکنجه‌های خوفناکی قرار گرفت.
غیوران و همسرش طاهره سجادی با این تصور که کمک به سازمان، کمک به نهضت اسلامی است، خانه و زندگی خود را در اختیار اعضای آن قرار دادند. با آگاهی ساواک از این ارتباط و همکاری، طاهره سجادی و همسرش دستگیر شدند و زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها قرار گرفتند. او به پانزده سال زندان و غیوران به حبس ابد محکوم شد.
طاهره سجادی (غیوران) نمونه‌ای از زنان مبارزی است که سالها پیش جهت ستیز با رژیم مستبد شاه، قیام کرد و سخت‌ترین شکنجه‌ها را به جان خرید. وی در سال ۱۳۲۱ در خانواده‌ای مذهبی در تهران متولد شد و از کودکی و دوران تحصیل، با تعالیم اسلامی آشنا شد و در سال ۱۳۳۸ با مهدی غیوران یکی از مبارزان مومن، ازدواج کرد.
سجادی از این پس بیشتر در مسایل سیاسی وارد شد و پس از نهضت امام خمینی، به عنوان یک زن مسلمان بیشتر نسبت به جامعه‌ی خود احساس مسئولیت کرد و به همراه همسرش در سال ۱۳۵۴ دستگیر و شدید‌ترین شکنجه‌ها را تحمل نمودند.
وی در آذر ۱۳۵۷ در اوج مبارزات مردم مسلمان ایران به رهبری امام خمینی از زندان آزاد شد و همراه مردم به گسترش مبارزات پرداخت و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز به تحکیم مبانی انقلاب پرداخت و سرانجام، فرزندش را در راه دفاع از سرزمین اسلامیش، در جنگ عراق علیه ایران تقدیم کرد.
● بازجویی و شکنجه:
نزدیک کمیته، چشم‌‌هایم را بستند. منوچهری به ماموری که کنارم نشسته بود، گفت: «سرش را پائین بیاور و نگهدار». به تندی گفتم به من دست نزن خودم سرم را پائین می‌آورم. در کمیته با همان چشم بسته شروع به بازجویی کردند. سعی می‌کردند محیط را وحشتناک‌تر از آنچه بود، نشان دهند. یکی فریاد می‌زد ببریدش زیرزمین، ببریدش تو سیاه‌چال و بعد از پله‌ها پائین می‌آوردند. در زیرزمین، حسینی داد می‌زد مار بیارین، بطری بیارین و تهدیدات دیگر. من تصورم این بود که در یک زیرزمین قدیمی نم‌دار و تاریک هستم و عده‌ای حیوانات وحشی انسان‌نما که سیلی می‌زنند، مو می‌کنند، کابل می‌زنند و فحش‌های رکیک می‌دهند، محاصره‌ام کرده‌اند و همگی نعره می‌زنند، بگو، بگو. با همه‌ی این ها آن شب چون فکر و ذهنم متوجه این بود که چیزی نگویم، درد و ناراحتی زیادی احساس نمی‌کردم.
آنها تا صبح در حالی که چشمم بسته بود، از پله‌های زیادی بالا و پائینم ‌بردند، اذیتم می‌کردند، من هم سعی می‌کردم با داد و فریادم آنها را ناراحت کنم، داد می‌زدم که به من دست نزنید و بگذارید خودم پائین بروم و وقتی رها می‌کردند، نرده‌ها را می‌گرفتم و پائین نمی‌رفتم که مثلا از پائین می‌ترسم. دوباره مرا از پله‌ها بالا می‌آوردند، دوره‌ام می‌کردم، یکی می‌زد بعد دیگری، بعد...
در اتاق بازجویی بالا، گاهی چشمم را باز مِی‌کردند، عده‌ای از بازجوها در اطراف نشسته بودند، بعضی از آنها چهره‌ی دلسوزانه به خود می‌گرفتند.
محمدی یکی از بازجوها بود که شمایلی با زنجیر طلا به گردنش بود (نمی‌دانم شمایل کی بود). زنجیر را به شکل خاصی با دست می‌کشید و به آن قسم می‌خورد که اگر حرف بزنی آزادت می‌کنم.
دیگری عکس شاه را نشان می‌داد و می‌گفت به جقه‌ی اعلیحضرت چنین و چنان می‌کنم (قسم به جقه اعلیحضرت برای آنها قسم جلاله بود.)
نزدیک صبح بود که مرا پشت بند گذاشتند. منوچهری به نگهبان گفت: «نگذار بخوابد». از نگهبان مهر خواستم، نداد و همان‌جا روی یک تکه مقوا، نماز صبح را خواندم. یادم نیست توانستم وضو بگیرم یا نه. یک شبانه روز پشت بند بودم و نمی گذاشتند بخوابم. اگر می‌گذاشتند هم با آن همه هول و هراس و ناله و فریاد، خوابم نمی‌برد. آنها اطلاعاتی در مورد افرادی که به خانه‌ی ما آمده بودند و دستگیر نشده بودند از من می‌خواستند. اگرچه برای ساواک تقریبا مشخص بود که من اطلاعات زیادی ندارم، چون افرادی که دستگیر شده بودند احتمالا گفته بودند که ارتباط من محدود بوده است.
برای ساواک این احتمال وجود داشت که افرادی از دوستان غیوران را بشناسم که به نوعی مخالف رژیم باشند، ولی من بر این موضع پافشاری می‌کردم که فردی بی‌اطلاع هستم و اطلاعاتم از جریان مبارزه و سیاست بسیار محدوده و به اندازه‌ی شناخت مختصر از افرادی است که به منزل ما می‌آمدند و در آمدن آنها به منزل هم، من نقشی نداشته‌ام. البته با سابقه‌ای که بار اول پیدا کرده بودم، آنها حساس شده بودند.
بالاخره بعد از دو روز، مرا به قسمتی از کمیته که عکاسی در آن قرار داشت، بردند. در گوشه‌ای از این محل بر روی یک تخت فلزی فنری، مرد برهنه‌ای (از کمر به بالا) را بسته بودند و بازجو چراغ الکلی لوله بلندی را در دست داشت که شعله‌ی آن را به زیر تخت می‌گرفت. با حرارت چراغ، فنر داغ می‌شد و بدن او را می‌سوزاند. قلبم فشرده شد، نمی‌دانم کی بود، به نظرم رسید صمدیه لباف است. در عکاسی اجازه ندادند از بلوز زندان به عنوان حجاب استفاده کنم. عکس گرفتند و بعد مرا به بند یک، به سلول انفرادی (که شماره‌ی آن را فراموش کرد‌ام) بردند. زندان کمیته یک ساختمان قدیمی دایره‌ای شکل سه طبقه بود و شش بند داشت.
در طبقه‌ی زیرین که سرد و نمناک و پر از موش بود، بند‌های یک و دو، قرار داشت که مخصوص سلول‌های انفرادی بود. هر بند دارای راهروی طویلی بود که راهروهای کوچک و کوتاهی از آن منشعب می‌شد و سلول‌های انفرادی در این راهروهای کوچک قرار داشت. سلول‌ها تقریبا به مساحت ۲×۵/۱ بود و معمولا در مواقعی که زندانی زیاد می شد، چند نفر را در آن جای می‌دادند. در قسمت بالای سلول به طرف راهرو پنجره کوچکی بود که با میله و توری پر از دوده و تار عنکبوت، پوشیده شده بود. پشت این پنجره، لامپ کم‌نوری حدود ۱۵ یا ۱۰واتی قرار داشت. این بود که سلول نیمه تاریک بود و به زحمت می‌شد در آن چیزی را دید. کف‌پوش سلول از گلیم‌هایی بود که آن قدر از پای زندانیان مجروح بر روی آن چرک و خون ریخته شده بود بسیار بدبو شده بود. بازجوها با کابل به کف پاها می‌زدند، پا ورم می‌کرد و می‌شکافت، سپس آن را پانسمان می‌کردند و بعد بر روی همین زخم‌های پانسمان شده با لگد می‌کوبیدند، دوباره از زخم‌ها چرک و خون باز می‌شد که اغلب با تب همراه بود. زندانیانی که به علت زخم‌های عفونی، هفته‌ها از حمام کردن محروم بودند، در بعضی از سلول‌ها (بیشتر سلول آقایان) دچار شپش می‌شدند و مسئولین زندان هراز چندی، گلیم‌ها و پتوها را سم‌پاشی می‌‌کردند که البته بعد از سم‌پاشی گلیم‌های خیس را دوباره در سلول پهن می‌کردند. در هفته‌های اولیه، متوجه شدم که در تمام سطح گردن و سینه‌ام زخم‌هایی به صورت کورک‌های درشت و دردناک زده که مسلما بر اثر همین آلودگی محیط بود. البته در چنان شرایطی و آن بازجویی‌ها، این زخم‌‌ها نمی‌توانست اهمیتی داشته باشد، این بود که فقط همان یک بار متوجه آن شدم و دیگر نفهمیدم که زخم‌ها تا کی بود و کی از بین رفت.
در راهروی بند، بخاری بزرگی بود که دودکش نداشت، تمام سقف سلولها و راهرو سیاه بود. نگهبان‌ها گاهی با هم شوخی می‌کردند و دمپایی‌های خود را به سقف راهرو پرت می‌کردند. جای دمپایی چند میلی متر فرو رفته، سفید می‌شد. با این وضع پنجره‌ای هم که باعث جریان طبیعی هوا شود وجود نداشت. از آفتاب و هواخوری هم خبری نبود. به هر زندانی، یک پتوی سربازی که گاهی کهنه و نازک شده بود، می‌دادند. با این که تابستان بود و گرمای مرداد ماه، ولی یک پتو برای زندانیانی که اکثرا بدن‌هایی کوفته و بیمار داشتند، در آن محیط سرد و نمناک کفایت نمی‌کرد.
من شبها خیلی سردم می‌شد، بخصوص در شب‌های اول، چنان می‌لرزیدم که دندان‌هایم به هم می‌خورد. یکی دو شب از نگهبان پتو خواستم، وقتی نگهبان در راهروی بند صدا می‌زد: «پتوی اضافی»، صدای زندانیان به گوش می‌رسید که هر کدام، شماره‌ی سلول‌هایشان را اعلام می‌کردند: «یک، پنج، هفت، بیست.»
شب‌های بعد که متوجه شدم هر کس یک پتو دارد و زندانیان سلول‌های دیگر پتوهای خودشان را به ما می‌دهند، دیگر پتو نخواستم.
همان یک پتو را به خودم می‌پیچیدم و تحمل می‌کردم. البته از خواب هم خیلی خبری نبود. چون نیمه شب هم، ما را به اتاق بازجویی می‌بردند. روز چهارم بازجویی، در اثر ضربه‌ها و رفتار وحشیانه‌ی بازجوها، دچار ناراحتی و مشکلاتی شده و یک شبانه روز در بیمارستان شهربانی بستری شدم.
کمیته‌ی ساواک واقعا جهنمی بود. من قبلا چیز‌هایی از آن شنیده‌ بودم، ولی وقتی آنجا قرار گرفتم، دیدم واقعا شدت فشار و سرکوب و وحشیگری ساواک بیان شدنی نیست و به اصطلاح «شنیدن کی بود مانند دیدن!»
چند روزی از بازجویی‌ام می‌گذشت، دختر جوانی به نام زینت را به اتاق بازجویی آوردند. آرش به او گفت به این بگو (اشاره به من) حرف‌هایش را بزند. زینت به من گفت حرف‌هایت را بزن (البته این روش معمول در ساواک بود.) بعد آرش از او پرسید: «زینت، چند وقت است که تو اینجا هستی؟»‌ زینت گفت: «چهل روز است.» مغزم صوت کشید! بی‌اراده زیر لب گفتم چهل روز! برایم عجیب بود. با تعجب این دختر را ورانداز می‌کردم، ببینم چه جور موجودی است که توانسته چهل روز در این جهنم زنده بماند! اتفاقا همان وقت آرش را صدا کردند و زینت در یک فرصت کوتاه به من گفت: «تمام می‌شود.» این جمله کوتاه، اما امید‌بخش تاثیر بزرگی بر من داشت. تا مدت‌ها و در جریان آن بازجویی‌های سخت، مثل یک نوار در ذهنم تکرار می‌شد که، تمام می‌شود، تمام می‌شود...
دو ماه در سلول انفرادی بودم، اوایل برای حساب کردن روزها با سنجاقی که در لباسم مانده بود و آن را پنهان کرده بودم(چون ما در کمیته‌ی ساواک، هیچ چیز در اختیار نداشتیم، نه مسواک، نه شانه و نه حتی قاشق و نه ... تمام مدتی که در آن جا بودیم، با دست غذا می‌خوردیم )روی دیوار خط می‌کشیدم.
در حدود ۳۸ _ ۳۹ روز خط کشیده بودم که دیگر تاریخ را قاطی کردم، فراموش کردم که این خط را دیروز کشیده‌ام یا امروز.
بعدها وقتی به سلول عمومی آمدم، فهمیدم مدت انفرادی من دو ماه بوده است. در این مدت، بازجویی در تمام شبانه‌روز انجام می‌شد، وقت و بی‌وقت، نیمه شب، صبح، عصر، در تمام مدت شبانه‌روز، نگهبانان برای بردن زندانیان به بازجویی در رفت و آمد بودند.
در بعضی از سلول‌های انفرادی به علت تعداد زیاد زندانی، دو یا سه نفر بودند. این بود که تقریبا صدای نفس و همهمه‌ی بسیار آرامی در بند وجود داشت، ولی به محض چرخاندن کلید و باز شدن در آهنین بند، صداها همه خاموش و نفس‌ها در سینه حبس می‌شد! زندانیان با دلهره و انتظار در حالی که همه سراپا گوش بودند، مسیر چکمه‌های نگهبان را دنبال می‌کردند که نگهبان در کدام سلول را باز خواهد کرد؟! و تا وقتی در یکی از سلول‌ها باز نمی‌شد، همه جا سکوت بود. من که در بند یک و در طبقه‌ی پایین بودم برای رفتن به اتاق بازجویی (اتاق آرش) باید پله‌های سه طبقه را طی می‌کردم. پله‌هایی که پر از چرک و خون بود. زندانیان را با پاهای مجروح و ورم کرده از این پله‌ها بالا و پایین می‌بردند. در تراس‌های دایره‌ای جلوی اتاق‌های بازجویی، افرادی بی‌رمق که به نظر می‌رسید در حال احتضارند افتاده بودند، احتمالا اینها را در آفتاب گذاشته بودند تا شاید رمقی بگیرند. افرادی را که با این وضع دیدم، نمی‌دانم زنده ماندند یا همان‌جا از بین رفتند، چون آنها را نمی‌شناختم.
یکی از آنها جوان دانشجویی بود که بازجوها درباره‌ی او با هم صحبت می‌کردند. او به جرم داشتن یک کتاب، آن هم به اشتباه، دستگیر شده بود. برای بازجوها، به هر قیمتی، گرفتن اطلاعات مهم بود. در ساواک، حیات برای زندانی یک حق نبود، بلکه باید زندانی زنده بماند تا از او اطلاعات بگیرند. شبانه روز صدای خشک و خشن کابل‌ها بود که بر بدن و پاهای مبارزان فرود می‌آمد و فعالیت پانسمانچی که پاها را برای استقبال مجدد از کابل‌ها آماده می‌‌کرد و صدای نعره و عربده بازجوها که فحش می‌دادند و نعره می‌زدند، بگو، بگو...
در کمیته‌ی مشترک ما به عینه می‌دیدیم که پایه‌های رژیم پهلوی بر روی این کابل‌ها و کابل به دست‌ها استوار است. از خود بازجوها بارها شنیدم که می‌گفتند تا ما هستیم امکان هیچ تغییری نیست، نه حکومت اسلامی نه سوسیالیستی و نه...


   خبرگزاری فارس

سید محمد الهی، برادر زاده شهید قاضی طباطبایی از فعالان سیاسی و مبارزان رژیم شاهنشاهی و از حاضران قیام ۲۹ بهمن ماه سال ۵۶ تبریزدر رابطه با این قیام گفت: قیام ۲۹ بهمن تبریز به دنبال حادثه قم صورت گرفت؛ طی اعلامیه‌ای که از طرف علمای مبارز از جمله شهید قاضی به دست مردم رسیده بود، روز شنبه ۲۹ بهمن تعطیل عمومی اعلام و مقرر شد جهت گرامیداشت چهلم شهدای قم مراسم ختمی در مسجد قزلی تبریز برگزار شود.

                                   

رژیم شاهنشاهی که اصرار داشت تعطیلی علمای اعلام را بر هم زند با استقرار نیروهای شهربانی، در مسجد قزلی تبریز را بستند و باعث اجتماع مردم در جلوی مسجد و بازار شدند.
اولین درگیری ساعت ۱۰ صبح در مقابل مسجد قزلی صورت گرفت که افسری از شهربانی یک نفر از اجتماع کنندگان را با گلوله‌ای به شهادت رساند و این عامل باعث شد تا مردم خشم و انزجار خود را با به آتش کشیدن مراکزی از جمله قمارخانه‌ها، مشروبخانه‌ ها و بانک صادرات که برای صهیونیست‌ها سرمایه گذاری می کرد و همچنین سردادن شعارهایی از قبیل «بیز بوشاهی ایستمیروخ و السلام» یعنی «ما این شاه را نمی خواهیم و السلام» اعلام کردند.
به این ترتیب شهر از کنترل خارج و تا ساعت ۱۳:۳۰ شهر تبریز در آتش بود؛ در این قیام دانشجویان از دانشگاه‌ها، روحانیون از مسجد طالبیه، بازاریان و تمامی مردم حضور داشتند.
قیام ۲۹ بهمن ماه مردم تبریز باعث شد که در چهلم قیام تبریز شهرهای یزد، کرمان، اصفهان و سایر شهرها به قیام عمومیت داده و ادامه چهلم‌ها منجر به پیروزی انقلاب اسلامی شد.
سید محمد الهی مدت ۱۶ ماه در زندان‌های ساواک در تبریز، اوین و همچنین یک سال در موزه عبرت فعلی دستگیر و تحت شکنجه قرار گرفته است.
و اما غلامحسین غایب از دانشجویان فعال و حاضر در قیام ۲۹ بهمن ماه تبریز در مقاله‌ای در خصوص این قیام این چنین بیان می نماید: قیام دانشجویان از شب قبل از ۲۹ بهمن ماه شروع شد؛ دانشجویان سفارت خانه آمریکا در تبریز را به وسیله کوکتل مولوتف‌های آتش زا به آتش کشیدند به طوری که دود و آتش آن ساعت‌ها از سفارت خانه خاموش نمی شد، چند نفر روحانی برجسته مبارز از قم به تبریز اعزام شده و پیام قیام را به گوش دانشجویان رسانده بودند.
دانشجویان شهر تبریز جهت تهاجم از چندین نقطه سازماندهی کرده بودند و این در حالی است که توهین به مسجد از سوی سروان امنیتی شهر، سروان حق شناس، جرقه مسجد قزلی تبریز را شدت بخشید و موجب شد شهر در خون و آتش بسوزد.
برخی از جمله سپهبد آزموده، استاندار آذربایجان شرقی در تلوزیون با حالت گریه اعلام کرد: ای تبریزی کجایی که اینها ایرانی نیستند و از آن طرف مرزها آمده‌اند.
فردای آنروز شاعری در جواب وی سرود:«اورجعلی و بورجعلی هاردان اولوب خارجهلی بهمنین ایرمی دو قوزی» یعنی اورجعلی و بورجعلی در ۲۹ بهمن از کی خارجه‌ای شده‌اند؟
برخی دیگر نیز درصدد بودند قیام مردم تبریز را صرفاً یک امر سیاسی اتفاقی و بدون رهبری بیان کنند که باید گفت طبق اسناد، اساساً از مدت‌ها پیش جریان سیاسی توسط طرفداران حضرت امام خمینی(ره) در دانشگاه تبریز به راه افتاده بود و دانشجویانی که ارتباط مستقیم با نجف داشتند، از طرف معمار بزرگ انقلاب و با الهام از رهبری قاطع ایشان این قیام را سازماندهی کرده بودند.
شعار اصلی قیام همان شعاری بود که تا آخرین روز پیروزی انقلاب اسلامی بیان می شد یعنی شعار «مرگ بر شاه» که برای انقلاب هم تاکتیک و هم استراتژیک بود، این شعار اولین شعاری بود که یک سال قبل از وقوع انقلاب در قیام ۲۹ بهمن ماه تبریز طرح و اجرا قیام کنندگان با اشاره به اینکه ای مردم تبریز بدانند که شاه شما خائن است هدفدار بودن قیام را مطرح می کردند مرحله اول در این طرح هدفدار مردم اموزش دیده بودند که هدف اصلی حمله همان، شخص شاه است و دومین هدف قیام، تهاجم مردمی بوده، چرا که طراح قضیه جنبش در یافته بود که تمام گرفتاری‌های این ملت از شخص خود شاه است یعنی همان شعاری که حضرت امام خمینی (ره) در انعکاس پیام تلگراف تسلیت یاسر عرفات و دیگر رهبران سیاسی و مذهبی جهان فرموده بودند.
جنبش علاوه بر تهاجم و حمله به شاه، جهت گیری سیاسی و فرهنگی خویش را داشت، حمله به بنگاه‌های امپریالیستی (بانک‌ها)، میخانه‌ها، قمارخانه‌ها، مجتمع‌‍‌های فساد و حتی بعضی بنگاه‌های اقتصادی که از شبکه ‌های اقتصادی صهیونیسم جهانی بودند و در تبریز توسط بهائی‌ها اداره می شدند، از جمله اقدامات مردم تبریز بود؛ یعنی تاکتیک‌ها بااستراتژی عجین شده بود، آموزش و تحقق شعار مرگ بر شاه و تهاجم و هدفدار بودن جنبش با ابزارهای سیاسی جهان که بتواند تحت عنوان یک انقلاب و برنامه‌های انقلاب اسلامی ارائه شود، در مرحله نهایی به شورش مبدل شود.
در پایان یادآور می شویم قیام ۲۹ بهمن ماه نشانگر نقش اساسی و سرنوشت ساز مردم تبریز در پیروزی انقلاب اسلامی است که در سایه رهبری مدبرانه امام خمینی(ره) سرانجام با اتحاد ملت در ۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ منجر به پیروزی انقلاب اسلامی شد.


   شبکه خبری دانشجو

سه شنبه پانزدهم 11 1387

بعد از دستگیری امام (ره) در ۱۵ خرداد ۴۲، مرحوم آیت‌الله العظمی میلا‌نی همراه بعضی از مراجع دیگر و علما به عنوان اعتراض به دستگیری امام (ره) و جنایت رژیم در کشتار مردم، به تهران آمدند...

                                     

در مدت اقامت آقای میلا‌نی در تهران، در میان افراد مختلفی که به خدمت ایشان شرفیاب می‌شدند مرحوم سپهبد قرنی - که سرتیپ بازنشسته‌ای بود - شرفیاب می‌شود. قبلا‌ به اتهام تدارک کودتا دستگیر شده و چون جرمش به اثبات نرسیده بود او را از معاونت اداره دوم ارتش برکنار و بازنشسته کرده بودند. با مشاهده شرایط سیاسی مساعد برای اقدام علیه شاه، ضمن تماس با مرحوم میلا‌نی از امکان موفقیت در براندازی رژیم با ایشان صحبتی می‌کند.
ضمنا یادآورد می‌شود در جریان این کار عده زیادی کشته خواهند شد و از وجه شرعی چنین اقدامی که توام با استقبال از شهادت یا کشته شدن عده‌ای خواهد بود استفسار می‌نماید. آقای میلا‌نی می‌فرمایند: <اگر با موفقیت توام باشد اشکالی ندارد.> برای اینکه تماس آن شخصیت نظامی - با سابقه کودتایش - با این مرجع ضدرژیم پنهان بماند واسطه‌ای میان خود قرار می‌دهند. این واسطه، مرتضی جزایری، از خویشاوندان نزدیک مرحوم میلا‌نی است.
مرحوم قرنی، چون از این همکاری مطمئن می‌شود طرح کودتایی را می‌ریزد که می‌بایست در بستر یک شورش سراسری مردمی و مذهبی صورت بگیرد؛ در اثنای شورشی نظیر آنچه در ۱۵ خرداد ۴۲ اتفاق افتاده است. جزئی از عملیات مقدماتی این شورش که بر عهده آقای میلا‌نی نهاده شده است و باید در مشهد انجام بگیرد از طریق مرتضی جزایری که در تهران است به اطلا‌ع مرحوم میلا‌نی که در مشهد می‌باشند می‌رسد.
مرحوم میلا‌نی ۸ نفر از مطمئن‌ترین افراد نزدیک به خود را در جلسه‌ای جمع می‌کند و فقط درباره همان قسمت کار که مربوط به خودشان و مشهد است با آنان بحث و تبادل نظر می‌فرماید. در آن میان، عنصری به نام حاجی‌علی‌زاده است. او که از طرف ساواک در بیت ایشان ماموریت داشته خبر را با تمام جزئیاتش گزارش می‌دهد. می‌فهمند این کار، زاییده فکر و ذهن یک روحانی نیست و به عملیات طراحی‌شده توسط یک نظامی حرفه‌ای و نقشه‌پرداز، می‌خورد. چنین نظامی‌طراحی که مخالف رژیم هم باشد در مشهد وجود ندارد. پس باید در تهران باشد و میان او با آقای میلا‌نی واسطه‌ای در کار باشد و ضمنا همین روزها به مشهد آمده باشد. متوجه می‌شوند مرتضی جزایری همین چند روز پیش از تهران به مشهد آمده است. صبر می‌کنند تا کارش را تمام کرده به تهران بازگردد. در فرودگاه مهرآباد دستگیرش کرده به قزل‌قلعه می‌برند.
با دستگیری مرتضی جزایری و بازرسی جیب‌هایش، ازجمله به رسیدهای پولی بر می‌خورند که آقای میلا‌نی برای کمک به نهضت آزادی داده‌اند. مرتضی جزایری به این امر اعتراف می‌کند و می‌گوید: <آن را باید به آقای آسایش می‌دادم.> مرحوم آسایش را دستگیر می‌کنند. چون معمولا‌ به خانه آقای آسایش سر می‌زدم متوجه دستگیریش در پی دستگیری مرتضی جزایری شدم. وقتی مرحوم آسایش که سخت بیمار هم بود از قزل‌قلعه بیرون آمد برایم نقل کرد: <مرتضی جزایری را که در سلول مجاور بود تهدید می‌کردند تا حقیقت را بگوید.
حتی عمامه‌اش را به دور گردنش پیچیده او را به حال خفگی انداختند تا اعتراف کرد با سرتیپ قرنی در ارتباط بوده و به مشهد برای کاری در همین رابطه رفته است. قرنی و دو نفر از دستیارانش دستگیر شدند چون نمی‌توانستند او را مثل دیگران شکنجه کنند او را بی‌خوابی می‌دادند که شکنجه‌ای طاقت‌فرساست.> با وجود این، مرحوم قرنی چیز قابل‌توجهی نمی‌گوید. در مورد آقای میلا‌نی فقط می‌گوید: <به ایشان عرض کردم کاری که شما آقایان مراجع به آن دست زده‌اید و به واقعه ۱۵ خرداد کشیده ممکن است به حوادث خونین دیگری بینجامد و عده‌ای کشته شوند. آیا هیچ فکر عاقبت کار را کرده‌اید؟ ایشان فرمودند اگر موفق بشویم اشکالی ندارد.>
ساواک که عهده‌دار تحقیق در پرونده است نمی‌تواند به صحت و سقم اظهارات مرحوم قرنی پی ببرد؛ مگر اینکه از آقای میلا‌نی هم تحقیق کرده آن دو اظهارات را با هم بسنجد تا اگر مطابقت داشتند بدانند اظهارات مرحوم قرنی درست است وگرنه تحت فشار یا حتی شکنجه حقیقت را کشف کنند. برای حصول این مقصود، ساواک طبعا از تبانی این دو نفر نگران است و همه ترتیبات لا‌زم را برای جلوگیری از تبانی می‌دهد. قرنی و دو همکارش - که یکی درجه‌دار و خویشاوند اوست - در انفرادی قزل‌قلعه بازداشت و ممنوع‌الملا‌قات می‌شوند.
در آن ایام شهید دکتر باهنر، دوره محکومیت ۹ ماهه‌ای را در قزل‌قلعه می‌گذراند. قرنی در آنجا با ایشان تماس گرفته از ایشان می‌خواهد پس از آزادی، پیامی را در این زمینه به آقای میلا‌نی برسانند. شهید باهنر، پیام و جزئیات امر را با بنده در میان گذاشت. بی‌درنگ در نامه‌ای برای مرحوم میلا‌نی درج کردم و به کمک آقای حاج جواد مقصودی توسط پیکی به مشهد و خدمت ایشان فرستادم.
مرحوم میلا‌نی، تا این زمان در برابر اصرار رئیس ساواک که می‌خواست درباره رابطه‌شان با قرنی از ایشان سوال و نوعی بازجویی کند مقاومت کرده و با مماطله می‌گذراندند. بعضی از آگاهان سیاسی مشهد که نظر مشورتی به ایشان می‌دادند بر مقاومت و جواب رد، اصرار می‌ورزیدند. با وصول نامه بنده، مرحوم میلا‌نی موافقتشان را برای جوابگویی به رئیس ساواک اطلا‌ع دادند. پاکروان به بهانه زیارت به مشهد و خانه ایشان رفت و موضوع را مطرح ساخت.
ایشان با همان سادگی ظاهری و صفایی که داشتند عین پاسخ‌هایی را که مرحوم قرنی در بازجویی کاملا‌ سری خود داده بود اظهار نمودند. پاکروان خوشحال از موفقیت در انجام بازجویی از یک مرجع تقلید، به تهران بازگشت. ساواک به غلط تصور کرد قرنی حقیقت را گفته است. در نتیجه مرحوم قرنی و دو دستیارش کیفر سبکی دیدند و پرونده مرحوم آیت‌الله‌العظمی میلا‌نی طوری بسته شد که دشمنان اسلا‌م در ساواک و رژیم نمی‌خواستند. فقط ایشان ماند و طعنه‌های همان <آگاه سیاسی> مشهد که <آقا، با پذیرفتن پاکروان، خودش را سبک کرده است. بهتر بود که او را نمی‌پذیرفتند.>

  

   جلا‌ل‌الدین فارسی 


   روزنامه اعتماد ملی

سه شنبه پانزدهم 11 1387
X